پارت دوم زایمان طبیعی
اومدم خونه وشبش استراحت کردم،فردا ظهر مامای اونجا به نام خانم شیرازی که فوق العاده مهربون و باحوصله بود بهم زنگ زدو گفت دیشب دیر اومدی من شیفتم تموم شد،دختر تو وقت زایمانت بود چرا رفتی؟گفتم والا سونوی منو دیدن و بهم گفتم فعلا وقت داری برو تا ۳۱شهریور،گفت خیلی دیره،اللن میتونی بیای معاینت کنم گفتم الان نمیتونم فردا صبح میام،گفت باشه صبح منتظرتم،خلاصه شب شدو منو همسری یه فیلم دیدیمو تا موقع خواب که ساعت ۲شب شد که بخوابیم،خیلی خوابو میومد همین اومدم روی تخت چشام رفت و خوابیدم،به یه ربع نکشید شکمم یهو تیر کشید،انقدر خوابم میومد که بازم خوابیدم ولی خب دردادم هر یه ربع شروع شده بود،دیدم ساعت ۲ونیم شد،نتونستم دیگه بخوابمو بیدارشدم،رفتم دوش گرفتم یکم زیر آب داغ موندم انگاری دردامو تسکین میداد،اومدم نشستم به نوشتن تایم دردام،دیدم هر ۹دقیقه دردام میادو میره در حد درد پریودی،همسرم گفت بریم بیمارستان،گفتم نه بزار دردام بیشتر بشه بعد بریم تازه ساعت 3بود،خلاصه تا 6صبح فاصله دردام به 4دقیقه رسیده بود،یه صبحونه کوچیک خوردم و راه افتادیم سمت بیمارستان

۲ پاسخ

عزیزم از ماما همراه راضی بودی؟ میشه آدرسش به منم بگی

ادامه 🧐

سوال های مرتبط

مامان 🍓Liana🍓 مامان 🍓Liana🍓 ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 1


حدودا ساعت۶ صبح بود که دردام شروع شد در حد پریودی خیلی کم هر ۷ دقیقه یه بار ۶ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد گفتم حتما دردام تازه شروع شده تا ساعت ۳ بعد از ظهر صبر کردم و نرفتم بیمارستان ۳ ظهر وقت دکترم بود رفتم سونو بچه رو نشون بودم که گفت مایه بچه کمه بستری مینویسم ساعت ۵ رفتم بیمارستان بستری شدم معاینه کردن گفتن ۱ سانتی بعد از نیم ساعت گفتن ۲ هستی آمپول فشار رو زدن دردام شروع شد هر ۵ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد رفته رفته شدید تر شد هر ۳ دقیقه یه بار میشد اومد معاینه کرد گفت ۲ سانتو نیمی گفت تا صبح شاید زایمان کنی رفتم دسشویی مدفوع داشتم رفتم دردام خیلی شدید بود مامانم هی کمرمو ماساژ میداد بعد یکم راه رفتم بعدش دوباره رفتم رو تخت که دردام قابل تحمل نبود خیلی زیاد شد زور اومد بهم زور زدم کیسه آبم پاره شد به مامانم گفتم نگاه کرد گفت همراه با خون هست رفت ماما رو صدا کرد اومد گفت بچه داره میاد مامانمو بیرون کردن اینم بگم نفس عمیق خیلی تاثیر داره تو زایمان حتما انجام بدین
مامان کیان🩵👼🏻 مامان کیان🩵👼🏻 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی:
من هفته۳۸و۶ روز بود که شب مثل همیشه رابطه بدون جلوگیری داشتیم و دو روز قبل هم معاینه تحریکی شده بودم من بعد اینکه رابطه تموم شد دیدم خیلیییی درد دارم هر پنج دقیقه یه بار همین که دیدم درد دارم دیگه اون شب نتونستم گل مغربی استفاده کنم ساعت ۲:۳۰ دردام شروع شد و تحمل میکردم بعد ساعت ۴ شد دیگه نتونستم تحمل کنم شوهرم و بیدار کردم و مامانمم و سه،چهار روز قبل همین درد که ترشحات قهوه‌ای داشتم گفته بودم از شهرستان بیاد خونه ما ارومیه
شوهرم و مامانم و بیدار کردم همه چیو برداشتیم و رفتیم بیمارستان با یه مامای بد اخلاق و ناز نازی روبرو شدم گفتم بهش درد دارم اومد معاینه کرد گف دو سانتی در واقع من سه روز قبل که معاینه تحریکی شده بودم دکترم گفته بود دو سانتی ولی من باور نداشتم به این ماما اومد آن اس تی وصل کرد گف درد داری ولی شدید نیستم منم همینجوری گذاشته بود زیر دستگاه خودش رفته بود خوابیده بود من دیگه دیدم شدید خوابم میاد خیلی گرسنمه و نیاز به دوش دارم دردام و هم میتونم تحمل کنم خودم و از زیر دستگاه کشیدم کنار و رفتم بیرون از اون اتاق رفتم دیدم یه مامای دیگه نشسته اونجا باهاش حف زدم و ساعت شش رفتم خونه اومدم خونه رفتم دوش گرفتم زیر آب ورزش کردم بعد یه چیزی خوردم و خوابیدم صبح ساعت ۱۲ بیدار شدم دیدم هیچ دردی ندارم بعد چن ساعت دردام باز شروع شد ولی خیلی کم بود باز شب شروع شد ولی هر سه دقیقه یه بار شده بود دردام تو خونه همش راه میرفتم و دردامو تحمل میکردم تا صبح ساعت ۷ دردامو تحمل کردم و ۷ رفتم حموم و ورزش کردم یه چیزی خوردم رفتیم بیمارستان گفتم درد دارم و من و بستری کردن شده بودن ۳۹و۱ روز خانم علیزاده بهترین ماما عامل زایمان بودن که بچمو ایشون به دنیا آوردن بقبه متن بعد
مامان هیرمان مامان هیرمان ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم
حدود ساعت ۹بود که دیگه دردام به صورت منظم هر یه ربع بود تا اینکه پسر خواهر شوهرم همراه نامزدش اومدن پیشم تا قیافه منو دیدن گفتم چت شده منم خیلی عادی گفتم خوبم یه کم درد دارم هی بهم گفتن پاشو بریم بیمارستان و من اهمیت ندادم تا اینکه نامزد پسر خواهر شوهرم فشارم رو گرفت رو ۱۵بود به بیمارستان زنگ زد گفت باید حتما بیاریدش چک بشه با اصرار اونا من آماده شدم که بریم بیمارستان از ساعت ۹دیگه دردام هر ده دقیقه یکبار شده بود همون موقع به مامانم و همسرم زنگ زدم همسرم حرکت کرد مامانم هم با ابجیم حرکت کردن ما هم رفتیم به سمت بیمارستان دنا
تو مسیر یه کم ترافیک بود من دیگه تو ماشین دردام شد هر دو دقیقه و دردام تازه شدید شد تا قبل از اون خیلی دردام کم بود و قابل تحمل ولی از ۹/۳۰ به بعد دردام شدید شد تا رسیدیم بیمارستان حدود ساعت ۱۰بود منو سریع بردن اتاق تریاژ تا معاینه کرد گفت ۹ سانت هستی همون موقع زنگ زدن به دکترم . منو خوابوندن شروع کردن لباسمو عوض کردن سرم بهم وصل کردن . دستگاه بهم وصل کردن و نوار قلب بچه رو چک میکردن یه یه ربع که گذشت دکترم هم اومد بالای سرم و از دیدنش خیلی خوشحال شدم بعد از دکتر هم مامانم و همسرم اومدن بالای سرم خیلی قوت قلب گرفتم . دستم تو دست همسرم مامانم صورتمو نوازش میکرد یه پرستار پایین پام بود و موقع دردا بهم میگفت فقط زور بزن دکتر هم پایین پام ایستاده بود و هی باهام حرف میزد یه نیم ساعتی که تو این وضعیت بودم دکتر اعلام کرد که سر بچه اومد تو لگن و همسرم منو برد تو اتاق زایشگاه منو خوابوند و خودش رفت چون دیگه اونجا اجازه ورود نداشت
مامان محمد و سبحان مامان محمد و سبحان ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۴

گفتم یه دوش هم بگیرم شاید فرجی شد و دردام منظم شد رفتم زیر دوش آب گرم اونجا اسکات و لگن چرخشی و قر اینا دادم وقتی اومدم بیرون یه درد اومد دوباره یه ربع بعدش یه درد دیگه اومد و دوباره با همین فاصله یه درد دیگه هم شدتش یکی بود هم فاصله اش خوشحال شدم و به همسرم گفتم چون اذان مغرب گفته بودن نماز خوندیم و بعدش حرکت کردیم به سمت بیمارستان
تا بیمارستان نیم ساعتی راه بود تو راه هم به ماماهمراهم پیام دادم که دردام اینجوریه و دارم میرم زایشگاه گفت خوبه رفتی بگو معاینه ات کنن و نوارقلب هم بگیر و بهم خبر بده گفتم باشه
رسیدیم بیمارستان با همسرم و پسرم رفتیم طبقه بالا که زایشگاه بود رفتم داخل و گفتم اومدم نوار قلب بگیرم دیروز هم اومده بوده گفتن پس برا چی دوباره اومدی گفتم هم درد دارم هم ترشح قهوه ای داشتم گفتم دوباره نوار قلب بگیرم و اینکه معاینه هم بشم ببینم چندسانتم
معاینه کرد گفت ۲سانت و نیم هستی لگنت هم خیلی خوبه گفتم که دیروز هم ۲سانت و نیم بود گفت خب پس دردات تازه شروع شده گفتم آره گفت پس برو فردا عصر بیا من و میگی قیافم شد این☹️
مامان طاها و هلنا مامان طاها و هلنا ۴ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲
دیگه از جام بلند شدم یه چای نبات خوردم یکم ورزش کردم شوهرم بیدار شد بره سرکار گفت هول شده بود گفت این درد چیزه یا درده چیز 🤣منظورش این بود که معده درده یا درده زایمان منم گفتم این چای نبات و بخورم اگه دردم خوب شد که درده چیزه ولی اگه زیاد شد درده چیزه خندبد و گفت بریم بیمارستان گفتم نه فاصله ی دردا زیاده تو برو سرکار اگه دردا شدید شد زنگ میزنم بیا خونه دیگه شوهرم رفت سرکار منم شروع کردم به مرتب کردن خونه خیلی آروم کار میکردم که پسرم بیدار نشه همینجور هم حواسم به تایم دردا بود ساعت ۸ دردم هر یه ربع شده بود دیگه مطمعن شدم درد زایمانه ناخون های پا و دستمو لاک زدم که دیدم مامانم اومد خونمون گفت محمد پیام داده درد داری چرا خودت زودتر نگفتی گفتم هنوز زوده نخواستم نگران شی برام مغزیجات آورده بود خوردم و دوره خونه راه میرفتم مامانمم خونه رو جارو میکرد حیاط و میشست دیگه منم رفتم حموم زیر دوش آب داغ کمرمو ماساژ دادم یکم اسکات زدم اومدم بیرون دیگه دردام بیشتر شده بود ولی فاصه ش ده دقبقه بود دیگه مامانم گفت خطرناکه من میترسم بریم بیمارستان
مامان nokhod مامان nokhod ۷ ماهگی
مامان گلی مامان گلی ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
من روز جمعه ساعت 4 صبح دردم شروع شد ولی دردم کم بود در حد پریودی
دیگه همون موقع پاشدم همه کارامو کردم
خونه رو مرتب کردم پارکینگ و حیاط حمومو دستشویی همه رو شستم
و دردام همینجوری بود
ولی دردام شروع میشد می‌نوشتم تا بدونم دردام چند وقته یکباره
فاصله دو تا دردام کم بود و 6 دقیقه ای بود این خوب بود ولی زمان دردام 30 ثانیه بود به خاطر همین میدونستم موقع زایمان نیست
دیگه چون من قرار بود برم شهر دیگه به خاطر زایمان طبیعی بدون درد تا ساعت 6 غروب صبر کردم و 6 غروب گفتم برم بیمارستان معاینه م کنن ببینه چندسانتم که با معاینه گفت 2 سانتی گفتم میخوام برم شهر دیگه برا زایمان گفت بیا ان اس تی بده اگه خوب بود الان راه بیوفت برو
در حین ان اس تی متخصص شیفت اومد بالاسرم مامایی که خیلی مهربون بود و معاینه م کرده بود بهش گفت میخواد بره شهر دیگه شما ان اس تیشو ببینید اگه خوب بود بره
متخصص هم گفت عالیه میتونی بری ولی نرو بمون اینجا خودم میام بالاسرت
و اینجوری شد که منم موندم بدترین بیمارستان شهرمون
به متخصص هم گفتم خودتون میدونید این بیمارستان وضعش افتصاحه من به خاطر شما می مونم
و متخصص هم گفت باشه و بهم گفت الان بستریت نمیکنم فعلا برو خونه تون برو حموم تو حموم اسکات بزن و تو خونه پیاده روی کن
تا جایی که میتونی درداتو تو خونه بکش بعد بیا بستریت کنم
مامان ملیساومهرسا مامان ملیساومهرسا روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی ،من سه روز قبل زایمانم درد پریودی داشتم روز سوم دردام شدید شد ساعت ۱۰ شب بود ۳۸هفته رو پرکرده بودم من به امید این بودم که ۴۰ هفته رو پرمیکنم جابه جایی داشتیم وسیله هامو جمع کرده بودم قرار بود فرداش جابه جا بشیم ساعت ۱۰ شب بود داشتیم شام می خوردیم دید دردام داره بیشتر میشه شام خوردیم سفره رو جمع کردم به شوهرم گفتم درد دارم ولی دردام داره بیشتر میشه گفتم کمکم کن برم حموم دوش بگیرم و شیوع کنم رفتم حموم دوش گرفتم دردام بیشتر شد لباسامو تنم کردم کیف بچه رو اوردم گذاشتم دم در مدارک رو برداشتم رفتم سرویس دیدم ازم یه اب گرمی اومد بلند شدم دیدم بله کیسه ابم پاره شده دیگه راه افتادیم بیمارستان دردام شدید بود رسیدیم بیمارستان منو بردن زایشگاه معاینه کردن گفتن ۳ سانته هنوز زوده برام پرونده درست کردن لباسامو عوض کردن اینم بگم خانما من همراهی نداشتم مامانم شهرستان بود وقرار بود چند روز بعد بیاد که من دردام شروع شدع بود تنها تو بیمارستان بدون همراهی منو بردن تویع بخشی که اونجا زایمان میکردن یه اتاق بود منو بردن تو اتاق بعد یه ساعت دیدم یه ماما اومد منو معاینه کرد بهش گفتم چند سانت شدم چیزی نگفت بهم گفت دکتر بی هوشی میاد توکمرت یه امپول میزنه که هم دردت کم میشه هم روند زایمان زودتر تموم میشه وزود زایمان میکنی از یه طرفم درد شدید داشتم گفتم باشه من از خدامه دردام کم بشه دکتر بی هوشی اومد و تو کمرم امپول رو زد دردام رفته رفته کمتر شد ویه حس زور زدن بهم دست میداد به ماما گفتم بعد این امپول چقد بعد زایمان میکنم گفت خیلی زود زایمان میکنی دیگه بهم میگفت الکی زور نزن نفس بکش وقتی خودم گفتم زور بزن چون اگه خودت زور بزنی امکان داره دهانه رحمت خون ریزی کنه
مامان پناه🎀 مامان پناه🎀 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت (۲)
زنگ زدم به مامانم و گفتم دردام میگیره و ول میکنه مامانم گفت من میام یوقت اگه زایمان کردی اونجا باشم ،از خونه ما و خونه مامانم اینا نیم ساعت با ماشین راه هست.
خلاصه که من اون لحظه ی که دردم میگرفت استراحت میکردم اون لحظه ای که ول میکرد کارامو انجامو میدادم تا همسرم اومد خونه من تقریبا همه ی کارامو انجام دادم
بعد باهم یکم ورزش کردیم و رفتم دوش گرفتم البته این وسط یه رابطه ام داشتیم😈😅 رفتم دوش گرفتم خودمو شیو کردم و یکم ورزش کردم .
بعد اومدم نشستم قران بخونم موقع قران خوندن یهو حس کردم یکم آب ازم خارج شده بعد بلند شدم برم دستشویی دیدم بیشتر شد در همین موقع ها مامانم رسید منم شدت دردام همونقد بود قابل تحمل بود رفتم شلوارمو عوض کردن وسلایلامو مرتب کردم لباسای خودم و همسر و اماده کردم برای بیمارستان رفتن بعد دیدم دوباره ازم آب خارج میشه خیلی زیاد مامانمم ترسیده بود هی میگفت بیا بریم بیمارستان ولی من معطلش معطلش میکردم چون شدت دردام کم بود خلاصه که ساعت ۲ حرکت کردیم سمت بیمارستان اصلا باورم نمیشد که زایمان کنم خیلی خونسرد فقط وقتی درد داشتم میگفتم شاید زایمان کنم
درداشم مثل درد پریودی بود
مامان 🍼 رادوین جان🍼 مامان 🍼 رادوین جان🍼 ۸ ماهگی
تجربه زایمان من پارت دو 🤰🏻🤱🏻✨

گفتم از خسته گیه رفتم پیاده تا خونه مامانم .
شب از ساعت ۸ شب دردام نیم ساعتی شده بود من گفتم صد درصد زایمانمه ۱۲ شب دردام خوابید دیگه تا دوروز اصلا درد نداشتم 🤦🏻‍♀️ کم کم ترشح لیز کشدار شروع شد مامانم گفته بود هر وقت رگه خونی یا قهوه ای بود زایمانه ولی مال من سفید بود کشدار لیز دوباره دردم گرفت رفتم زایشگاه گفت بازم یه سانتی برو خونه شاید شروع درداته یاهم ماه درده بازم هیچی دیگه گفتم انگار من زایمان نمیکنم بی خیال شدم گفتم بزار درد بکشم ساعت ۸ شب بود درد شدید میگرفت یه جوری عجیب زیر دلمو انگار زیر دلم پاره میشد
تا ۱۲ درد داشتم ولی بعدش کم شد خوالم برد نزدیک ساعت ۴ صبح یهو دردام بیشتر شد ولی من فکر میکردم ماه درده رفتم دست شویی ترشحم کمی زرد بود اون روز نوبت دکترم بود مامانم گفت تو زایمان نمیکنی الکی خودتو خسته نکن
😅 ماهم واسه دکتری رفتیم شهر دردام تو راه هی میگرفت ول میداد تو کتب دکتر بیشتر شده بود دردام منشی تا دید درد دارم سری فرستادم پیش دکتر
پارت بعد .......