تجربه زایمان من
پارت چهارم
ی دانشجو فرستاده بودن تو هر اتاقی و تو اتاق منم یدونه فرستادن.... کار خاصی نمی‌کرد کلا بیشتر مث همراه بود... منو رو تخت زایمان معاینه کردن و بازم گفتن چ لگن تنگییی.... و من از اولی ک وارد شدم هی همش میگفتم من لگنم اصلا خوب نیس برا طبیعی و دکترم گفته.. اونام هی میخندیدن ک اره کی گفته هیکلت خوبه چرا نتونی بیاری خوبم میتونی... :(
هرکی میومد معاینه می‌کرد من بازم اینو میگفتم ولی با اینکه خودشون هم قبول داشتن ک لگنم تنگه اما بازم گفتن ن میتونیی... خلاصه منو فرستادن رو تخت ساده و فشار گرفتن سرم وصل کردن و ان اس تی هم وصل کردن و هی میومدن و چک میکردن باز میرفتن... مابین اتفاق خاصی نیوفتاد جز اینکه اون دانشجوعه هی میخاس ب من امید بده و همش میگف چرا ترس از سرو روت میباره چرا نگرانی چرا فلان و این چیزا.... مابین اینکه ماماها میومدن چک میکردن هی گاهی میگفتن این چرا اینجوری میشه ان اس تیش و فلان... اینجوری ک میگم منظور یسری اصطلاحات علمی میگفتن ک من اصن ن میدونستم چی هس ن یادمه.... و من هی باترس نگاهشون میکردم ک ی چیزی بفهمم تهش یکی از ماماها خندید گف اونجوری نگا نکن اینا بین ماعه لازم نیس حتما بدونی و نگران نباش...

۴ پاسخ

خداروشکر یه دلخوشی گذروندی

وییییی بعدش چیشد

حکیم بودی؟

خبببب

سوال های مرتبط

مامان ߊ‌ܣورߊ🩵 مامان ߊ‌ܣورߊ🩵 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان من
پارت پنجم🗨️
تا اینکه ان اس تی برای بار دوم تکرار شد.. و بازم چک کردن و رفتن و اومدن دو الی سه ماما بالا سر من... تا اینکه گفتن بیا پایبن برو رو تخت بعدی بخاب و رفتم... اومدن ک سوند وصل کنن و من ب معنای واقعی دوبار اونجا مردم و زنده شدم... بشدت دردناک بود دستشو ماماعه تا اخر سعی داش بکنه تو بدنم و من قشنگ حس میکردم دارم جر میخورم😐 ی دانشجوعه هم کنارش بود و خیلی رومخ بود همش میگف باز کن باز کن... و من دیگه نتونستم و یهو گفتم چقد دیگه باز کنم کش تنبون ک نیستم.نمیتونم....
و ماما دیگه تا ته بزور کرد توم سوند وصل کرد درحالی ک من اشکام داشت می‌ریخت... گفتم خدایا شکرت ک تموم شد ولی یهو گف عه ترکید.. دوباره باید وصل کنیم دیگه واقعا اون لحظه هیچوقت یادم نمیره ک چقد اذیت شدم و با هر بدبختی بود وصل کردن و من دوباره رفتم رو تخت ساده دوباره ان اس تی وصل کردن دوباره فشار گرفتن و دوباره سرم زدن... و دوباره و سه باره و چارباره اومدن و رفتن ماماها و راضی نبودن از ان اس تی ها انگار.... جوری ک من از ساعت 9تا1 ظهر کلا ان اس تی وصلم بود و کمرم داش میشکست چون ان اس تی خوب نبود اصلا نمیزاشتن تکون بخورم ک یوقت قط نشه...
خلاصه ی ماما اومد وب دانشجوعه گف ن این فایده نداره بردار اکسيژن وصلش کن اینجوری پیش بره فلان میشه همون اصطلاحات علمی... :/
مامان ߊ‌ܣورߊ🩵 مامان ߊ‌ܣورߊ🩵 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان من
پارت سوم🗨️
من رفتم خونه و ناامید تا فردا گذروندم.. روز قبلش ماما بهم گف حالا ک اختیاری نمیتونی بری امروز برو بستری شو دکتر شیفتش خوبه و فلان.... گفتم ن فردا میرم دیگه منکه قراره اذیت شم حالا چ امروز چ فردا:/
خلاصه صبح پنجشنبه ساعت 8بیمارستان بودم یبار همون پایین منو معاینه کردن ی سانت بودم و تهش دیگه بستری شدم تا ساعت 9 ک وارد زایشگاه شدم... البته برامن شبیه جهنم بود..
تا اخرین لحظه مامانم باهام بود و من میخندیدم چون باخودم میگفتم ک من میتونم و فلان...
ولی وقتی وارد زایشگاه شدم و از شوهرم و مامانم جدا شدم اونموقع ی ترس عجیبی نشست تو دلم...
منو فرستادن تو ی اتاق ک دوتا تخت روش بود ی تخت ساده و یه تخت زایمان ک شبیه این تختای معاینس... یه نفر قبلی ک زایمان کرده بود هنوز اونجا بود و بچش تو بغلش باهاش صبت کردم ک استرسم کم شه و گفتم ک زایمانت چطور بود سخت بود یان... و اون با بی حالی تمام گف خیلیییی بد و سخت بوددد😐و اینجوری شد ک ترسم بیشتر شد... تا اینکه اون خانمو بردن و من موندم و ی اتاق و دوتا تخت.... 💬
مامان شاهان مامان شاهان ۱۶ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان نینی مامان نینی ۱۷ ماهگی
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۸ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت نه👉
همچنان دردام بیشتر می‌شد رفته رفته صدام در میومد خلاصه رفتم زایشگاه گفتم دکترم معاینه کرده بود گفت بستری شم و رفتم رو تخت ان‌ اس تی کردن و دیگه همون موقع داد بیداد من از یواش شروع شد و هی انقباض نشون داد هر ۳ دقیقه هر چهار دقیقه مرتب
شوهرمم رف سراغ کارای بستری، امدن معاینه کردن ک گفتم دوسانت بازی خلاصه لباس آوردن برام عوض کردم پر استرس و خوشحال ک قراره پسرمو بغل کنم ،لباس پوشیدم منتظر موندم ببرن منو تو اتاق زايمان و گفتم مامانم ببینم برم چون آمدم ندیدم بعدش گفتن باشه کلا میتونه بیاد یه نفر منم‌گفتم باشه رفتم تو اتاق زایمان با استرس ،رفتم رو تخت قبلشم ک موقع بستری گفتن دکترت گفته ماما همراه خوبه بخوای بگیری بگیر منم گفتم به شوهرم گفت آره میگیرم ،رو تخت رفتم پرسیدم کی ماما همراه من میاد گفتن هر وقت ۴ سانت شدی میاد گفتم باشه و همون جا شروع کردم به دعا کردن چون اونام شروع کردن آمپول فشار زدن🤣و من گورخیدم در حال ترس فقط دعا میکردم زود ۴ سانت بشم ک ماما همراهم بیاد کمکم کنه و آمپول فشار شروع کردن نگاه من به سرم و نگاه سرم بع من بود...😂

بارداری .زایمان
مامان ߊ‌ܣورߊ🩵 مامان ߊ‌ܣورߊ🩵 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان من
پارت ششم🗨️
اکسیژن بهم وصل کردن و دوباره ان اس تی
ی ماما اومد گف ک ان اس تی خوب نیس
یکی دیگ میومد میگف ن دیگه اینا طبیعیه مادر وارد زایشگاه شده احتمالا بخاطر استرسش اینجوری بوده
و دوباره ماما بعدی اومد گف ن چن ساعته وصلشه دیگ این طبیعی نیس...
و همینجوری بین حرفاشون مونده بودم تا اینکه کم کم با اون معاینه های سختشون کم کم داش درد پریودی منو میگرف.. و یکمم انقباض نشون میداد دستگاه... تا اینکه ی دکتر شبفت اومد بالا سرم ومعاینم کرد و گف اوه چ لگن خلفی!! ومن بزووور سوند و همچی2سانت بودم تازه...
و دوباره ماما کناریشم تکرار کرد و من اندازه ی هفته انرژی کم شد ازم تو اون چن دقیقه
خلاصه ک رفتن و دوباره ان اس تی
این مابین مامانم بنده خدا بزوور خودشو رسونده بود تو زایشگاه و اتاق من و بهم ناهار داد همونجور دراز کشیده چون نمیزاشتن بلند شم بخاطر ان اس تی.... دوباره رفت مامانم و اومد برام ابمیوه اوورد داد خوردم و تا اینکه ماما اومد و اونو فرستادن بره.. اگ براتون سواله ک مگه میزارن همراه بیاد باید بگم ن در اصل نمیزارن ولی مامان من بشدت گیره و اگ کاری بخاد بکنه میکنه😅
تا اینکه دوباره دکتر شیفت اومد و با اخم نگا ب ان اس تیام کرد و گف عجب..! فایده نداره باید تکلیفش مشخص کنیم دیگه تا کی ان اس تی و من ی حال عجیبی داشتم همه حرفارو میشنیدم ولی هیچی سردر نمیووردم.. تا اینکه یکی از ماماها اومد نگاهه دستگاه کرد یهو دکترو صدا زد دکتر اومد همراه دکتر دوسه تا ماما دیگه هم اومدن و سه یا چهارتا دانشجو هم وارد شدن و من یهو یخ زدم از ترس.... یهو دکتره داد زد چرا نگهش داشتین تا الان سریع امادش کنین بفرستین بره... و همه یهو ریختن دورم و سوند رو در اووردن سرم قط کردن و دستگاهو.....
مامان ني ني مامان ني ني روزهای ابتدایی تولد
زایمان طبیعی #3

دردام شد هر 3دقیقه و شدید و شدید تر میشد جوری که کم کم بی طاقت میشدم و ناله میکردم برا بار سوم معاینه شدم و گفتن هنوز دو سانتی برو رو توپ و بپر انجام میدادم دردا که میگرفت انگار از کمر با پایین یکی با اره منو نصف میکرد اصلا تکون نمیتونستم بخورم این وسط شوهر و خواهر شوهرم اومدن یکم ماساژم دادن ولی خب دردا خیلی بیشتر از ماساژ بود من خیلی ضعف کرده بودم مابین دردا که اروم میشدم انگار از هوش میرفتم دوباره دردا میگرفت و من صدام در میومد این روند تا ساعت 4طول کشید
ماماها میومدن معاینه میکردن و میرفتن ضربان قلب بچه هم هی ضعیف میشد و من از تخت نمیتونستم بیام پایین شد ساعت 6اومدن امپول فشار زدن یهو مرگ و به چشمام دیدم از شدت درد دوباره معاینه شدم گفتن شدی 4سانت و مامای همراهم اومد ضربان قلب بچه رو هی چک میکردن هی زیر لب یه چیزی میگفتن یه اصطلاحاتی به کار میبردن و میرفتن من استرسی شدم ازشون پرسیدم گفتن نه هیچی فقط کاراشون سرعت گرفت سریع متخصص بیهوشی اومد و اپیدورال و زد منتها شانس خوب من که 5بار سوراخم کرد هی گفت نشد از اول 🥲🥲
مامان نیـلا🐣🥑💕 مامان نیـلا🐣🥑💕 ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۱
اول اینو بگم ک من فوبیای امپول دارم و به شدت از این چیزا میترسم ، قبل زایمانم همش استرس داشتم که اتاق عمل چه شکلیه…قراره چجوری باشه…نکنه درد و حس کنم…نکنه بی حس نشم و از این چیزا ولی برخلاف تصورم روز عمل اصلا استرس نداشتم فقط دوس داشتم از اون روز‌ لذت ببرم چون مطمئن بودم بعدا خیلی دلم تنگ میشه
خلاصه ما صبح عمل رفتیم بیمارستان بهم لباس اینا دادن بپوشم بعد اومدن ازم ازمایش گرفتن و سرم وصل کردن و ان اس تی گرفتن
ان اس تی نیم ساعت اینا طول کشید ک من خسته شدم هی به پرستارا میگفتم مگه حرکاتش خوب نیس چرا اینو برنمیدارید اونام میگفتن حرکاتش خوبه ولی ما میخوایم عالی باشه یکم شکمتو تکون بده بذار تکون بخوره
خلاصه یکم گذشت دیدم دخترم تکون خورد یه تکون شددددید ک دردش زد به زیر دلم و کمرم ، من اون لحظه خوشحال شدم گفتم خداروشکر قشنگ تکون خورد الان میان دستگاه رو برمیدارن که یهو تو چند ثانیه همه چی عوض شد
دیدم از ایستگاه پرستاری همهههه ریختن سرم هی یکی دستگاه و چک میکرد یکی شکممو تکون میداد اونیکی میگفت دکتر و خبر کنید منم شوکه شده بودم هی میگفتم چیشده چرا اینجوری میکنید، اونام هیچی نمیگفتن کار خودشونو میکردن
تو این حین صدای ضربان قلب دخترمم درست نمیومد🥲



فرزندپروری/زایمان/سزارین/طبیعی/پوشک/شیرخشک🥲
مامان علی اکبر💙💙 مامان علی اکبر💙💙 ۸ ماهگی
پارت 2
رفتم بیمارستان گفتن دو سانتی ان اس تی هم انقباض نشون میده باید بستری بشی بزایی خلاصه اوردن بخش زایمان اولش ی چیز بادکنکی کردن داخلم کردن ک هی باد میشد خالی میشد ک سه سانتم کنه همزمان قرص فشار هم دادن دردام شدت گرفت من همونجا پشیمون شدم ب دکتر گفتم تا باز نشدم منو سزارین کن تحملشو ندارم گفت اپیدورال میزنم هیچی نمیفهمی اپیدورالم اومدن همون جا زدن بهم و هر سه ساعت گفتن شارژ میکنیم خلاصه من چهارساعت طول کشید تا چهارسانت شدم دگ چیزی نزدن تا دوسه ساعتم هی معاینه میکردن تحریکی ام میکردن گفتن پاشو ورزش کن باز شی اسکات زدم و راه رفتم تا بالاخره بعد سه چهارساعت ب شیش سانت رسیدم اپیدورالم یکی دوساعت میگذشت اثرش میپرید و دردای شدید میومد باز شارژ میکرد درد کمر و شکم میرفت ولی دردای فشاری میموند کامل بی حس نبودم ی فشار شدید ب مقعد و واژن میومد ک نبایدم زور میزدم اها ی قرص فشار دیگم داده بودن ک زودتر بازشم ک اونم دردارو زیادتر میکرد باهربار ک درد من شروع میشد ضربان قلب بچم کلا افت میکرد و وایمیستاد بعد ک دردم تموم میشد ضربان قلبش خوب میشد خیلی دکترا میومدن ازبالا سرم تکون نمیخوردن منم هی گریه میکردم ک سزارین کنید ولی گف ن داری خوب پیش میری اینم طبیعیه ک اینجوری می‌شه خلاصه دگ ساعتای سه ونیم اینا هفت سانت شدم ک امپول فشار زدن دردام شدیدتر میشد همینجور منم اکسیژن کم اورده بودم بهم اکسیژن وصل بود امپول زدن هی معاینه کردن خلاصه با بدبختی ساعت چهارو خورده ای ده سانت شدم ک حالا گف باید با تموم وجود زور بزنی بچه بیاد و منم زور میزدم
مامان 💞محمدوداداشش🫂 مامان 💞محمدوداداشش🫂 ۱۳ ماهگی
1️⃣تجربه زایمان طبیعی1️⃣



دوستان خبردارین ک من هردوروزمیرفتم زایشگاه ک معاینه شم و ان اس تی بگیرن هربارمیرفتم میگفتن یک انگشت بازی اونم بخاطر زایمان قبلیته😶
۴۱هفته شدم دیگ خیلی خسته شده بودم رفتم زایشگاه گفتم بستریم نمیکنن ساک نبردم باخودم رسیدم زایشگاه ساعت۱۱بود سونوهامو ک دیدن تاریخ زایمانم گذشته گفتن ساعت۱۲بستریت میکنیم برو وسایلاتو بیار و بیا ک رفتم خونه یچیزی خوردم و وسایل جم کردم اومدم زایشگاه بستری شدم ی سرم وصل کردن بهم تقویتی بود گفتن بخواب فردا صبح ساعت۶آمپول فشاربهت میزنیم ک هی میومدن ان اس تی میگرفتن و فشار ووو.. ک ساعت شد ۳و پشت سر هم صدای جیغ میومد از اتاق روبرویی موقع زایمانش بود من استرس گرفتم صدای جیغا ک میومد منم بغضم میگرفت و گریه هم کردم😭😭پشت سر هم ۵ خانم زایمان کردن و من تا صبح نتونستم چشم روهم بزارم ساعت ۶ک شد اومدن سرم وصل کردن و امپول فشار توش زدن هر ۲۰دقیقه۴قطره🤥من اصلا دردی حس نمیکردم شیفت عوض شدو نزدیک ظهر ک شد بردنم ی اتاق دیگ ک ی خانمی هم بود اونم ۳سانت بود و من همچنان ۱سانت تکون نخورده و من هی دسشوییم میگرفت و اسهال شدم ک خداروشکر روده هام خالی شد. ساعت نزدیکای ۱۱شد من دردام بیشترو بیشتر میشد هی معاینه میکردن میگفتن ۲سانتی ولی دردای من مال ۲سانت نبود.خانمی ک جفتم بود دیگ رسیده بود۷سانت و ناله هاش و گریه هاشو ک میدیدم بیشتر میترسیدم به ماما گفتم سرم فشار و دستگاه ازم جدا کرد و رفتم کمی راه رفتم تو بخش ولی بزووور هر قدم برمیداشتم انقباضم بیشتر میشد و میایستادم از درد نمیتونستم راه برم ایستادم و تکیه دادم به در لیبرمون جفتیم داشت زایمان میکرد بچه سوم زایمانشم راحت بودخودش تنهایی فشار میداد و سربچه دراومد بدون پارگی و بخیه.