تجربه زایمان پارت ۱
اول اینو بگم ک من فوبیای امپول دارم و به شدت از این چیزا میترسم ، قبل زایمانم همش استرس داشتم که اتاق عمل چه شکلیه…قراره چجوری باشه…نکنه درد و حس کنم…نکنه بی حس نشم و از این چیزا ولی برخلاف تصورم روز عمل اصلا استرس نداشتم فقط دوس داشتم از اون روز‌ لذت ببرم چون مطمئن بودم بعدا خیلی دلم تنگ میشه
خلاصه ما صبح عمل رفتیم بیمارستان بهم لباس اینا دادن بپوشم بعد اومدن ازم ازمایش گرفتن و سرم وصل کردن و ان اس تی گرفتن
ان اس تی نیم ساعت اینا طول کشید ک من خسته شدم هی به پرستارا میگفتم مگه حرکاتش خوب نیس چرا اینو برنمیدارید اونام میگفتن حرکاتش خوبه ولی ما میخوایم عالی باشه یکم شکمتو تکون بده بذار تکون بخوره
خلاصه یکم گذشت دیدم دخترم تکون خورد یه تکون شددددید ک دردش زد به زیر دلم و کمرم ، من اون لحظه خوشحال شدم گفتم خداروشکر قشنگ تکون خورد الان میان دستگاه رو برمیدارن که یهو تو چند ثانیه همه چی عوض شد
دیدم از ایستگاه پرستاری همهههه ریختن سرم هی یکی دستگاه و چک میکرد یکی شکممو تکون میداد اونیکی میگفت دکتر و خبر کنید منم شوکه شده بودم هی میگفتم چیشده چرا اینجوری میکنید، اونام هیچی نمیگفتن کار خودشونو میکردن
تو این حین صدای ضربان قلب دخترمم درست نمیومد🥲



فرزندپروری/زایمان/سزارین/طبیعی/پوشک/شیرخشک🥲

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان نیـلا🐣🥑💕 مامان نیـلا🐣🥑💕 ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
من هی گریه میکردم میگفتم توروخدا بگید چیشده که گفتن بند ناف محکم پیچیده دور گردنش…
دیگه من اون لحظه نفسم رفت فقط زااار میزدم میگفتم خدایا این کارو با من نکن من اتاقشو چیدم همه چیشو اماده کردم من بدون دخترم از اینجا نرم
خلاصه پرستارا سریع بهم اکسیژن وصل کردن گفتن تند تند نفس بکش بذار اکسیژن برسه به بچه ولی مگه میتونستم…نفسم داشت قطع میشد به زور چندتا نفس عمیق کشیدم تا دکتر اومد
(اینجا اینو اضافه کنم من یکی از دلایلی ک زایمان طبیعی و انتخاب نکردم این بود ک به شدت از معاینه اینا میترسم و حتی به دکترم گفتم تو نامه بیمارستانم بنویس ک سوند و بعد بی حسی تو اتاق عمل برام بذارن) خلاصه دکتر اومد گفت باید معاینت کنم سر بچرو با دست تکون بدم تا بهش شوک وارد بشه
منو نمیگی وحشت کرده بودم گرررریه میکردم میگفتم من میترسم اونم اصلا بدون توجه به من شروع کرد به معاینه…اصلا نمیخوام از دردش بگم😣 یکم که گذشت دکتر گفت دهانه رحمت بستس نمیشه کاری کرد زنگ بزنید دکترش سریع بیاد اورژانسی باید عمل بشه…دوباره یه سرم بهم‌ وصل کردن هی شکممو تکون دادن تا اینکه صدای قلبش ضعیف اومد بعد پرستاره گفت اجازه بده سوندم همینجا وصل کنیم ک دیگه رفتی اتاق عمل سریع عمل و شروع کنیم معطل نشیم منم ک دیگه اب از سرم گذشته بود گفتم معاینه ک شدم دیگه یه سوندم وصل کنن دیگه🥲 خلاصه گفتم باشه اومدن سوند و وصل کردن ک اصلااا درد نداشت ینی من همش منتظر درد بودم ک گفت تموم شد فقط یه حس سوزش و چندشی داشت همین ، نه زدنش درد داشت واسم نه کشیدنش



فرزندپروری/سزارین/زایمان/طبیعی/نوزاد/شیرخشک
مامان نیـلا🐣🥑💕 مامان نیـلا🐣🥑💕 ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳
بعد ۱۰ دقیقه اومدن بردنم اتاق عمل
پرسنل اتاق عمل فوق العاده خوش برخورد و مهربون بودن هی باهام صحبت میکردن ک من استرسم کم بشه( اینم بگم تو این حین من فقط گریه میکردم چون دخترم تکون نمیخورد و همش میگفتم یه چیزیش شده😔) یکم گذشت گفتن میخوایم بی حسی بزنیم منی که فکر میکردم این لحظه تا مرز سکته میرم اصلا استرس نداشتم ،یکم ترسیده بودم ولی چون خیلی نگران بودم میخواستم سریع بزنه عمل شروع بشه
یکم گذشت گفتن میخوایم بی حسی بزنیم منی که فکر میکردم این لحظه تا مرز سکته میرم اصلا استرس نداشتم ،یکم ترسیده بودم ولی چون خیلی نگران بودم میخواستم سریع بزنه عمل شروع بشه
اولین باری که امپول و زد به کمرم من ناخودگاه خودمو سفت کردم یه حس بدی داشتم همش دوس داشتم زودتر دربیاره ک اونام میگفتن وقتی سفت میکنی ما نمیتونیم جاشو پیدا کنیم خودتو شل بگیر منم نمیتونستم خلاصه به هر سختی بود خودمو شل کردم اونام یه بار دیگه امپولو زدن تا اوکی شد
منو سریع خوابوندن و یهو‌ پاهام داغ شد بعد من چون استرس داشتم پاهام یخ کرده بود وقتی داغ شد حس خیلیییی خوبی بهم داد ،خلاصه بهم سرم اینا وصل کردن و گفتن هروقت خودت گفتی شروع میکنیم ک من میدونستم دروغه😅 شروع کردن به بتادین زدن که من دیدم متوجه میشم انگار پاهام خواب رفته بود زیاد چیزی نمیفهمیدم ولی میدونستم دارن چیکار میکنن به دکترم گفتم من متوجه میشم دارید چیکار میکنید گفت نگران نباش هنوز عمل و شروع نمیکنیم ت



فرزندپروری/سزارین/زایمان/طبیعی
مامان الین مامان الین ۱ ماهگی
تجربه سزارین پارت 1 ؛من زایمان اولم طبیعی بود اینم سونو دادم طبیعی بود تا ۳۹ هفته و ۱روز ن دردی داشتم ن چیزی دو روز حرکت بچه خیلی کم شده بود بعد روزی ک رفتم بیمارستان بچه اصلا تکون نمیخورد منم با مادرشوهرم رفتم بیمارستان ولی اصلا فکرشو هم نمیکردم بستری بشم رفتم زایشگاه همین ک ان سی تی میخواست بگیرع بچه مثل چی تو شکمم تکون میخورد یعنی بی سابقه بود اون همه تکون پرستار گفت توکه داره تکون میخوره منم گفتم بخدا اصلا تکون نمیخورد الان تعجب میکنم تکون میخوره معاینم کرد گفت گفت بزور ی سانتی ان سی تی و اینا گرفتن سرم زدن برام گفت ضربان قلب بچه نرمال نیست باید بستری بشی برا زایمان منم ک پسر ۵سالم رو اورده بودم با خودم شوهرمم رفته بود ی شهر دیگه کاری واسش پیش اومده بود خیلی ناراحت شدم برا پسرم دیگه من لباسام عوض کردم رفتم بستری شدم از ساعت ۴بعدظهر بستریم کردن همش نوار قلب میگرفتن از بچه و هی ماما و پرستارا استرس داشتن بعد سرم فشار هم زدن واسم رفتم دستویی اومدم دوباره ان سی تی گرفتن یهو دیدم ماما رنگش پرسد گفت ک بچه ضربان قلبش افت کرده یهو دیدم گفت ایست قلبی و کل پرستارا ریختن رو سر من و واسم ماسک اکسیژن میزاشتن و اینا منم ففقط گریه میکردم بعد یکی دیگه اومد گفت این دستگاه خرابع و اینا یکی دیگه اوردن باز ان سی تی گرفتن دیدم ن خداروشکر چیزی نیست ولی بازم میگفتن ضربان قلبش نرمال نیست ۴بار هم هی اومدن معاینه کردن دهانه رحمم اصلا باز نشده بود با اینکه سرم فشار زدن بازم بی فایده بود من اصلا دردی نداشتم
مامان نارنگیا🍊 مامان نارنگیا🍊 ۳ ماهگی
تجربه سزارین:۶






یک ساعت و ربع هم تو ریکاوری بودم سردرد داشتم همش
هی بهم میگفتن پاهاتو تکون بده
من تکون میدادم ولی حس نداشتم اصلا انگار پایی نداشتم تکون بدم گفتم نمیتووونم
گفتن تا تکون ندی نمیبرنت بخش هی تکون بده
تکون خورد بفرستمت
منم هی سعی خودمو کرد خلاصه هی تکون میدادم پاهامو اونا متوجه میشدن من دارم پامو تکون میدم ولی خودم اصلا متوجه نمیشدم
مامانمو و شوهرم و پشت در ریکاوری دیدم من خر ذوووق 🥹😂
نی نی رو هم همون موقع آوردن لباساشو از مامانم گرفتن پوشیدن براش دادن تحویل مامانم بچه رو
دیگه اومدن منو بردن سمت مامانم و شوهرم اونجا بهشون گفتن دوباره جا به جام کنن یه تخت دیگه که بریم بخش
دیگه همین ..🥲
خلاصه خیلی تجربه ی شیرینیه
هیچکس مثل من ترسو نیست ولی خیلی راحت گذشت بهم اینبار زایمانم با اینکه سومین زایمانم بود
هی بهم میگفتن مادر سه تا بچه ای و می‌ترسی؟سه بار زایمان کردی ماشاالله
از فشار شکمی هم دوبار بی حسی انجام دادن متوجه نشدم یه بار تو بخش حس داشتم درد داشت خدایی ولی ی لحظه بود



زایمان زایمان زایمان زایمان زایمان زایمان
مامان شاهان مامان شاهان ۱۶ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان جوجه ی من🐣🩷 مامان جوجه ی من🐣🩷 ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ۲🟩☑️
خلاصه صبح ساعت ۶ بود که ما رفتیم بیمارستان و نوار قلب گرفتن سرم زدن بهم و لباس‌های سزارینو بهم دادن بعد اوکیم کردم برای اتاق سزارین و اینم بگم که خیلی استرس داشتم بغض گرفته بودم اینکه شوکه بودم صدام در نمیومد گریم نمی‌کردن و اینکه بگم خودم میگم چون سنم کم بود به خاطر این بود و اینم بگم که وقتی که اتاق عمل هیچ استرسی نداشتم چون می‌دونستم که استرس بگیرم الم بد میشه و نمی‌تونم دووم بیارم به خاطر این استرس نداشتم بعد رفتم اتاق عمل و خوابیدم و اول که یه دستگاه وصل کردن بعدش آمپول اسپاینل زدم بهم اینم بهتون بگم که اصلاً درد نداشت و من هیچ دردی از آمپول حس نکردم ود بی‌حس شدم اما دیر بی‌حسی از بدنم رفتش یعنی ۴ ساعت بود که زایمان کرده بودم هنوز بی‌حس بودم نمی‌تونستم پاهامو تکون بدم و اینجور بعد دیگه یه پرده سبز انداختم جلومو دیگه چیزی رو نمی‌دونم اصلاً حس نکرد فقط فهمیدم که دخترمو بهم نشون دادن و بردن بعدشم که دخترم بردن تب و لرزش شدید گرفتم
مامان دلارام 🦋 مامان دلارام 🦋 ۵ ماهگی
سلام عزیزم تجربه من از سزارین
پنجشنبه با احساس کم شدن تکون های بچه رفتم زایشگاه (بیمارستان منتظری)یه نوار قلب از بچه گرفتن و گفتن سریع بگو وسایلتو بیارن باید بریم اتاق عمل
من قبلا خونده بودم سوند زدن خیلی درد داره و بخاطر همین میترسیدم ،خیلی چیزا درباره سزارین خونده بودم و از تجربیات خیلیا پرسیده بودم ،یکی می‌گفت سزارین بدترین عمله ،یکی می‌گفت دیگه اون آدم سابق نمیشی ،یکی می‌گفت سوزن که تو کمرت میزنن تا آخر عمر کمر درد داری
خلاصه با کلی استرس و کلی ترس منتظر شدم تا وسایلمو بیارن ،لباس اتاق عمل پوشیدم و رو به تختی دراز کشیدم تا سوند وصل کنن ،وقتی وصل کردن اونقدری که میگفتن دردناک نبود و واقعا چیز وحشتناکی نبود ،همون لحظه که سوند وصل کردن به پرستار گفتم احساس میکنم ادرارم داره می‌ریزه ،گفت نه فکر می‌کنی
بعدم نشستم رو ویلچر و رفتیم سمت اتاق عمل ،زیر لب داشتم دعا و ذکر میگفتم و کلی ترسیده بودم
ترس که نه ولی خیلی استرس داشتم ،بالاخره یه تجربه ای بود که تاحالا نداشتم چون قبل از اونم هیچ عمل جراحی نداشتم ...
مامان دو پسمل🩵💙 مامان دو پسمل🩵💙 روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم تجربه زایمان سزارین 🌺
بعد زدن آمپول یکم دل دردم کمتر شد ولی انقباض همچنان بود دوباره دستگاه آن اس تی بهم وصل کردن و یه دکمه بود گفت هروقت بچه تکون خورد اینو بزن بعد گذشت ی ساعت دردا منظم شده بود و هر ۸ دیقه درد انقباض بود ک باز با دکتر تماس گرفتن بنده خدا راه سه ساعته رو یک ساعت نیمه اومد ک تو تماس دوم گفت نیم ساعته بیمارستانم حاضرش کنید بعد آوردن لباسامو عوض کردن و سوند زدن ک زدنش در حد سه ثانیه فقط میسوزه ک نفس عمیق بکشی هیچی نمیفهمی و یکم چون استرس داشتم و رگام اصلا پیدا نمیشد تو انژوکت زدن خیلی اذیت شدم و ۴ باز زدن نشد آخر از اتاق عمل یکی اومد اون برام زد از استرس تمام دستام یخ کرده بود کبود بود رگ پیدا نمیشد ازمایشامو گرفتن و من گذاشتن رو ویلچر بردن جلو در تا خانوادمو ببینم رفتم دیدم پسرم بیرون داره گریه میکنه ک میخان شکم منو ببرن یکم آرومش کردم و چند تا عکس باهم انداختیم و بعد خداحافظی منو بردن تو آسانسور و بعد رسیدن تو اتاق عمل بودم ...