تجربه زایمان من
پارت پنجم🗨️
تا اینکه ان اس تی برای بار دوم تکرار شد.. و بازم چک کردن و رفتن و اومدن دو الی سه ماما بالا سر من... تا اینکه گفتن بیا پایبن برو رو تخت بعدی بخاب و رفتم... اومدن ک سوند وصل کنن و من ب معنای واقعی دوبار اونجا مردم و زنده شدم... بشدت دردناک بود دستشو ماماعه تا اخر سعی داش بکنه تو بدنم و من قشنگ حس میکردم دارم جر میخورم😐 ی دانشجوعه هم کنارش بود و خیلی رومخ بود همش میگف باز کن باز کن... و من دیگه نتونستم و یهو گفتم چقد دیگه باز کنم کش تنبون ک نیستم.نمیتونم....
و ماما دیگه تا ته بزور کرد توم سوند وصل کرد درحالی ک من اشکام داشت می‌ریخت... گفتم خدایا شکرت ک تموم شد ولی یهو گف عه ترکید.. دوباره باید وصل کنیم دیگه واقعا اون لحظه هیچوقت یادم نمیره ک چقد اذیت شدم و با هر بدبختی بود وصل کردن و من دوباره رفتم رو تخت ساده دوباره ان اس تی وصل کردن دوباره فشار گرفتن و دوباره سرم زدن... و دوباره و سه باره و چارباره اومدن و رفتن ماماها و راضی نبودن از ان اس تی ها انگار.... جوری ک من از ساعت 9تا1 ظهر کلا ان اس تی وصلم بود و کمرم داش میشکست چون ان اس تی خوب نبود اصلا نمیزاشتن تکون بخورم ک یوقت قط نشه...
خلاصه ی ماما اومد وب دانشجوعه گف ن این فایده نداره بردار اکسيژن وصلش کن اینجوری پیش بره فلان میشه همون اصطلاحات علمی... :/

۳ پاسخ

بقیه اش🥲

به منم سوند وصل کردن برا گرفتن آزمایش ادرار
چون ادرارم نمیومد
ولی درد نداشت برام

مشکل داشت یعنی قلب بچت که هی ان اس تی میگرفتن؟

سوال های مرتبط

مامان ߊ‌ܣورߊ🩵 مامان ߊ‌ܣورߊ🩵 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان من
پارت ششم🗨️
اکسیژن بهم وصل کردن و دوباره ان اس تی
ی ماما اومد گف ک ان اس تی خوب نیس
یکی دیگ میومد میگف ن دیگه اینا طبیعیه مادر وارد زایشگاه شده احتمالا بخاطر استرسش اینجوری بوده
و دوباره ماما بعدی اومد گف ن چن ساعته وصلشه دیگ این طبیعی نیس...
و همینجوری بین حرفاشون مونده بودم تا اینکه کم کم با اون معاینه های سختشون کم کم داش درد پریودی منو میگرف.. و یکمم انقباض نشون میداد دستگاه... تا اینکه ی دکتر شبفت اومد بالا سرم ومعاینم کرد و گف اوه چ لگن خلفی!! ومن بزووور سوند و همچی2سانت بودم تازه...
و دوباره ماما کناریشم تکرار کرد و من اندازه ی هفته انرژی کم شد ازم تو اون چن دقیقه
خلاصه ک رفتن و دوباره ان اس تی
این مابین مامانم بنده خدا بزوور خودشو رسونده بود تو زایشگاه و اتاق من و بهم ناهار داد همونجور دراز کشیده چون نمیزاشتن بلند شم بخاطر ان اس تی.... دوباره رفت مامانم و اومد برام ابمیوه اوورد داد خوردم و تا اینکه ماما اومد و اونو فرستادن بره.. اگ براتون سواله ک مگه میزارن همراه بیاد باید بگم ن در اصل نمیزارن ولی مامان من بشدت گیره و اگ کاری بخاد بکنه میکنه😅
تا اینکه دوباره دکتر شیفت اومد و با اخم نگا ب ان اس تیام کرد و گف عجب..! فایده نداره باید تکلیفش مشخص کنیم دیگه تا کی ان اس تی و من ی حال عجیبی داشتم همه حرفارو میشنیدم ولی هیچی سردر نمیووردم.. تا اینکه یکی از ماماها اومد نگاهه دستگاه کرد یهو دکترو صدا زد دکتر اومد همراه دکتر دوسه تا ماما دیگه هم اومدن و سه یا چهارتا دانشجو هم وارد شدن و من یهو یخ زدم از ترس.... یهو دکتره داد زد چرا نگهش داشتین تا الان سریع امادش کنین بفرستین بره... و همه یهو ریختن دورم و سوند رو در اووردن سرم قط کردن و دستگاهو.....
مامان قلب خونه ❤️‍🔥 مامان قلب خونه ❤️‍🔥 ۱۰ ماهگی
مامان یارا 💕 مامان یارا 💕 ۳ ماهگی
تجربه زایمان من پارت ۱
قرار بود ۳۹ هفته و دو روز سزارین بشم، تو ۳۸ هفته و ۳ روز دیدم ترشح موکوسی دارم رفتم دکتر معاینه کرد گفت یک فینگری میتونی بری صبر کنی تا همون تایم خودت ممکنه قبلش دردت بگیره ممکنه نه ولی اگه میخوای خیالت راحت باشه فردا بیا برای عمل
منم ساعت ۸ شب سریع رفتم خونه برا خودم جوجه آماده کردم، ساکامو از قبل جمع کرده بودم ولی خورده ریزه هاش مونده بود اونارو جمع کردم یه دوش گرفتم رفتم بخوابم ک البته از هیجان و استرس تا صبح نخوابیدم. ۵ صبح بیدار شدم آماده شدیم رفتیم بیمارستان تا ساعت ۶
بعدم من رفتم ان اس تی ازم گرفتن ک خداروشکر خوب بود بعد بردنم تو اون قسمتی ک ماماها بودن سه تا تخت بود دوباره من و دو نفر دیگه خوابیدیم اونجا باز ازونا ان اس تی گرفتن ولی برا من کاری انجام ندادن بجز اینکه اومدن اطلاعاتمو ثبت کردن، آخرشم انژوکت زدن و سوند وصل کردن، که سوند اصلا درد ک نداشت اذیت بعدشم در حد دو دقه بود و خوب شد و منو با ویلچر بردن سمت اتاق عمل...
مامان نیلماه مامان نیلماه ۵ ماهگی
پارت چهار تجربه زایمان

رفتم اونجا و حقیقتا اول جا خوردم چون از لحاظ شیک بودن مهر یچیز دیگه بود و من همونجا پشیمون شدم که چرا اومدم اینجا
ماما اونجا دوباره گفت باید معاینه کنم گفتم توروخدا معاینه نکنین من یک ساعت پیش معاینه شدم ولی گفت 10 جای دیگه هم بری دوباره معاینت میکنن
و دوباره درد و گریه و...
اینجا ولی خانمه یکم بد اخلاق بود اما حرفه ای تر بود از نظر من و دکترمم گفتن موسی ابن جعفر از نظر من پرسنل خیلی حرفه ای داره
اونجا زنگ زدن به دکترم و گفتن دهانه رحم اصلا باز نیست و دوباره ان اس تی وصل کرد و گفت فقط بخاطر انقباض منظم از نظر من باید بستری بشه و الا دهانه رحم بستست و من از ظهر که وارد بیمارستان شدم تا ساعت 9 و نیم 10 شب رو تخت زایشگاه طاق باز بودم و انواع دارو استفاده کردن تا درد و انقباضم از بین بره بعدش که دستگاه انقباض نشون نداد گذاشتن برم بخش و گفتن فردا صبح یبار دیگه ان اس تی میگیریم اگه خوب بود مرخصی

البته بگم تو اون ساعت‌هایی که داخل زایشگاه بودم دوبار سوند وصل کردن بهم که واقعا دردناک بود و دوبار هم معاینه کردن و واقعا اذیت شدم و فقط اشک می‌ریختم
مامان ماهلین خانوم مامان ماهلین خانوم ۱۱ ماهگی
پارت دو
هموگلوبین خونت پایین اومده توی ادرارتم یکم عفونت هست امشب بستری میشی تحت نظرمون باشی فردا دوباره آزمایشت و ان اس تی تکرار میشه اگه خوب بود مرخص میشی
صبح دوباره ازم نمونه خون گرفتن و دستگاه ان اس تی رو وصل کردن بعد ۲۰دقیقه پرستار اومد نوارو جداکنه گفت اوه اوه این دیگه چیه
رفت جواب ان اس تی رو برای دکتر بفرسته چند دقیقه بعد ماماهمراهم اومد گفت آماده شو میری برای زایمان
حالا من هم مث سگ ترسیدم هم ذوق دیدن بچمو دارم
به مامانم گفتم چیزی درباره طبیعی نگیا فک کنم میخوان سزارینم کنن😂
ماماهمراهم دوباره اومد ک بهم سند وصل کنه و من باز مث سگ ترسیدم دوست داشتم گریه کنم از ترس،سند درد داشت ولی قابل تحمل بود بیشتر یه حس اذیت کننده داشت ک کم کم ازبین میره و بهش عادت میکنی
از ماما پرسیدم چرا دارم میرم برای زایمان گفت مشکوک به مسمومیت بارداری هستی بهتره ختم بارداری بدیم
خلاصه سند وصل شد لباس اتاق عمل اوردن ک بپوشم و ویلچر آوردن بردنم به سمت اتاق عمل
مامان ߊ‌ܣورߊ🩵 مامان ߊ‌ܣورߊ🩵 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان من
پارت چهارم
ی دانشجو فرستاده بودن تو هر اتاقی و تو اتاق منم یدونه فرستادن.... کار خاصی نمی‌کرد کلا بیشتر مث همراه بود... منو رو تخت زایمان معاینه کردن و بازم گفتن چ لگن تنگییی.... و من از اولی ک وارد شدم هی همش میگفتم من لگنم اصلا خوب نیس برا طبیعی و دکترم گفته.. اونام هی میخندیدن ک اره کی گفته هیکلت خوبه چرا نتونی بیاری خوبم میتونی... :(
هرکی میومد معاینه می‌کرد من بازم اینو میگفتم ولی با اینکه خودشون هم قبول داشتن ک لگنم تنگه اما بازم گفتن ن میتونیی... خلاصه منو فرستادن رو تخت ساده و فشار گرفتن سرم وصل کردن و ان اس تی هم وصل کردن و هی میومدن و چک میکردن باز میرفتن... مابین اتفاق خاصی نیوفتاد جز اینکه اون دانشجوعه هی میخاس ب من امید بده و همش میگف چرا ترس از سرو روت میباره چرا نگرانی چرا فلان و این چیزا.... مابین اینکه ماماها میومدن چک میکردن هی گاهی میگفتن این چرا اینجوری میشه ان اس تیش و فلان... اینجوری ک میگم منظور یسری اصطلاحات علمی میگفتن ک من اصن ن میدونستم چی هس ن یادمه.... و من هی باترس نگاهشون میکردم ک ی چیزی بفهمم تهش یکی از ماماها خندید گف اونجوری نگا نکن اینا بین ماعه لازم نیس حتما بدونی و نگران نباش...