۹ پاسخ

خدایی ماییم از صبح سحر پامیشیم دور خونه و بچه ایم تا شب
اینا چه میکنن
نه ما رو میبینن
نه توجهی
نه محبتی و درک احساسی
خدا خودش به راه راست بیارشون و آدمشون کنه
من نمیدونم آدم هر چقدرم فشار روش باشه دیگه چرا دستشو رو زن و بچه اش بلند کنه
شوهر خودمم اینجوره ولی فقط دخترمو دعوا میکنه گاهی با چیزی میزنش
آخه بچه اونم دختر زدن داره 🥲🥲🫠🫠
منم دعوا میکنه ولی زدن نه ..

پسر منم شب خوابیدنی اذیت میکنه نمیخوابه همسر غر میزنه دیشب اتاق خوابید امروز پسرم ظهر نخوابید گفتم شب زود بخوابه بازم بهونه آورد همش گریه همسرم بمن ک باز صدای اونو در آوردی گفتم چیکار کنم آخه همش ظرف جا ب جا میکنی گفتم خوب برو اتاق بخواب با عصبانیت در کوبید رفت اتاق پسر گوشی دادم دستش زود خوایید فقط منتظر بحث ما بوده توام ول کن خسته بود دیگه عصبی شده ب دل نگیر

شوهر منم با این تفاوت ک من شوهرم بیدار بود بچم گریه میکرد دستمو بگیره شوهرم میگفت محلش نده تا بخابه گوش ندادم پاشد بچه رو محکم پرت کرد تو بغلم
بچم ترسید شروع کرد گریه کنه گفتم وحشی نکن با بچه اینطوری پاشد با یه وسیله محکم زد تو سرم منم چند روزه گردن درد داشتم الان دردش بدتر شد
بچم هی بوسم کرد اشکامو پاک کرد گفت مامان ببخشید اذیت کردم😭😭 پسرمم ک بزرگتره رفته اب برام آورده ک بخور خوب بشی

گلم اولا ک بچه وقتی میخوابه دستش نزن حتی اگه رو ی ایکه سنگ بود دوما شوهرتو از طرف من حسابی بزنش چون حرصم گرفت اینطوری گفتی

😔نمیدونم چی بگم بهت ولی دلم برات سوخت اشکم دراومدم
مامانا خیلی گناه دارن

گريه نكن عزيزم
ايشالا دستش بشكنه

شوهرت خیلی گاوه

این دیگ کیه😑😑😑😑

چقدر ناراحت شدم چرا بایذ از صبح تا شب بچه داری کنی شب موقع خواب کتک بخوری واقعا چی فکر کرده پیش خودش

سوال های مرتبط

مامان دخترم🌱 مامان دخترم🌱 ۳ سالگی
تجربه از شیر گرفتن شب اول🫩
دیشب بدترین شب زندگیم بود
ساعت ۱۰ و نیم خوابوندمش یک و نیم بیدار شد کلی نق زد و بی قراری کرد با اینک بهش پروفن هم داده بودم باز بیدار شد رو پا گذاشتمش بهش آب دادم کلی رو پام تکونش دادم بلند شدم بغلم راه بردمش نمیخوابید دیگه گفت قصه بگو تا ساعت چهار و نیم یکسره تکونش دادم و قصه گفتم دهنم خشک شده بود تا وایمستادم اعتراض میکرد پاهام بی حس شده بود تند تند تکونش میدادم انگار ن انگار
دیگه ساعت چهار و نیم دیدم خوابش برده بلند شدم رفتم سینه هامو حسابی با صابون شستم ولی باز تلخ بود و تلخیش نمیرفت دیگ گفتم اشکال نداره تو خوابه متوجه نمیشه آرووم گذاشتم دهنش پاشد با ذوق گفت عه جیجی و...دو تا سینه رو کامل خالی کرد یهو سینه رو دراورد و با شدت بالا آورد بعد گفت نون بده یمقدار بهش دادم دستش گرفت خورد و خوابید باز تا ساعت ۸ چند بار بیدار شد گفت رو پا بذار گذاشتمش و خوابید و ۸ بیدار شد و تا چند ساعت نق نق داشت
خیییلی خسته کننده بود
همسرمم هرزگاهی بیدار میشد میگفت بهش بده بابا چیزی نمیشه🫤🫤من میگفتم هیچی نگو سکوت کن فقط🤫🤫
الان مثل چیز میترسم دوباره شب بشه و همون بساط رو داشته باشیم دیروز بردمش مینی پارک کلی بازی کرد بعدش رفت خونه پدرشوهرم کلی بازی کرد و قشنگ سیر بود وقتی خوابوندمش
حالا همه چی ب کنار چرا تلخی سینه هام نمیره😂😂😂😂😂
و در نهایت آدم سنگ باشه مادر نباشه😓