امروز روز سختی بود و خدا رو شکر به خیر گذشت 🍃 از ساعت شش صبح سرپا بودم تا الان که نزدیک یک ظهره 🥺 بچه ها رو شیر دادم و پوشکاشون تعویض کردم مث همیشه ، صبحانه یکی بده این ، یکی بده اون ، یکی بده ماهان . بعد از اینکه صبحانه خوردن ، آب بهشون دادم .. برای یه قل اسباب بازی ریختم در حموم با داداشش بازی کرد تا اون قل رو شستم . آوردمش بیرون لباس تنش کردم ، نوبت قل دوم شد اونم شستم آوردم بیرون لباس تنش کردم و دوتاشونو شیر دادم و خوابوندم .. بعد نوبت ماهان رسید اونم گذاشتم تو وان حسابی بازی کرد و خیس خورد و رفتم شستمش و اومد بیرون .. بعد پریود شدم ، دیسکمم گرفته . سرما هم خوردم🥺 از ناهار درست کردن خبری نیست چون نرسیدم درست کنم . برای دوقلوها کته دارم ، به بالای ماهان هم گفتم براش پیتزا بیاره . شوهر ، تن ماهی بخوره و خودمم املت چون غذای کنسروی و فست فودی نمی‌خورم . خلاصه امروز ناهار انفرادیه 😂 هرکی یه چی جز دوقلوها
# خدایا شکرت با اینکه کسالت موقتی دارم ، بچه های بوی شامپو و بوی عطر شامپو بدن میدن🥰
# خدایا شکرت ، با اینکه غذا آماده نیست ، چیزی برای خوردن هست
# خدایا شکرت از پس این روز سختم براومدم💪
# شکر نعمت ، نعمتت افزون کند

۱۰ پاسخ

اومده بودم گهواره یه تاپیک بزنم راجب سختی های زنی یه مادر
آخه شب سختی داشتم پسرم که گریه کرد شوهرمم توهم زده بود پای بچه شکسته و بد و بیراه میگفت و منم کم مونده بود سکته کنم و از ترسم کل شبو راحت نخوابیدم فکر کن یکی نصف شب اینکارو کنه
صبح از ۷ بیدار بودم و به پسرم رسیدگی میکردم تمیز کاری
اما همون اول کار چشمم خورد به تاپیک تو
کل تاپیک هاتو نگاه کردم یه لحظه از خودم و این همه غر زدنام خجالت کشیدم
من با وجود یه بچه که اونم روزی ۲ ساعت حداقل میره خونه مادرشوهرم آنقدر غر میزنم و کارهام میمونه
واقعا ایول داری خدا بهت قدرت بده همینطور به منم

❤خدا قوت قهرمان بهت افتخار میکنم❤

باریکلا😍
منم از صبح خونه رو تمیز کردم
صبحانه خوردیم و رفتیم حموم با پسر
الان به قول شما ناهار نداریم ولی عوضش بوی شامپو میدیم🤣

خسته نباشی مامان قهرمان 👏

خسته نباشی مامان پر تلاش 😍😍

فقط میتونم بگم خدا قوووت عزیزم👏🏻🌸☺️

خیلیییی بهت خسته نباشید میگم مال من یدونست نمیتونم

خداقوت خسته نباشی

خسته نباشی عزیزم
دوقلوها شیر خودتونو میخورن یا شیرخشک

خدا قوت

سوال های مرتبط

مامان دونه های انار❤️ مامان دونه های انار❤️ ۲ سالگی
مامان مه چهره مامان مه چهره ۱ سالگی
مامان شاهان 👶🏻🩵 مامان شاهان 👶🏻🩵 ۱۴ ماهگی
بالاخره بعد از یک روز تو خودم بودن و یکم بهم ریختگی ذهنی
سعی کردم امروز بهتر باشم
بیدار شدیم و بعد از صبحانه لباس هارو شستم و ناهار بابا رو دادیم و رفت سر کار
چند تیکه ظرف رو شستم
ما بینش با شاهان بازی کردیم و یکم رقصیدیم عاشقه اهنگای شاده و میرقصه باهاشون .
بعد از اینکه یه دوش سریع انجام دادم برای شاهان از گرسنگی شروع کرد گریه از عمق دل و جای شما خالی نباشه چنان از ته دل بود با اشک های گلوله ای که با بغل گرفتنش قطع شد و همین حین که اشک میریخت غذاشو گرم کردم و تا خورد اروم شد و رفت منم سریع چند تیکه ظرف شستم و بردم خوابوندمش برای چرت عصرانه اش .
خودم رفتم یه آبی به بالکن کشیدم وخونه رو در همین حالت کمی شلوغ ( وسط خونه اسباب بازی های شاهان ریخته و شب ها جمع میکنم چون انقدر وسواس گرفتم سر هر بار جمع کردن که دیدم از لحاظ زمانی و روحیه ای دارم اسیب میبینم و دارم با خودم تمرین میکنم مه ریلکس باشم . خونه بالاحره جمع میشه ،ظرفا شسته میشه و... ولی وقت زمان عقب برنمیگردن که من به یه سری کارای مهم تر برسم ) دیدم موقعیت خوبیه بشینم با خودم یکم خلوت کنم ...که روز ،روز برنامه ریزی برای اینده است 😍
گفتم بذار یه عصرونه هم بخورم برای خودم توی این سکوت پس یه پنکیک موزی سریع با جو پرک و موز و شیر و تخم مرغ درست کردم و از شیر قهوه صبح برای خودم ریختم و دارم میرم یکم به ذهنم نظم بدم ...💆🏻‍♀️🧘🏻‍♀️
شما چخبر از امروزتون خوشگلا؟🎀