۸ پاسخ

طبیعیه عزیزم اصلا خودتو سرزنش نکن منم همین حس هارو داشتم شدید.
خودت درد داری ضعیف شدی و روتین زندگیت به هم ریخته از طرفی باید از بچه‌ای مراقبت کنی که هربار که گریه میکنه تو دقیقا نمیدونی چی میخواد و این سختتر میکنه کار رو،ولی یکم دیگه همه‌چی خیلی قشنگ تر میشه عزیزم مخصوصا وقتی که دیگه بهت لبخند میزنه و تورو میشناسه و برات غان غان میکنه😍
منم اوایل مثل شما با خودم میگفتم چرا پس از انجام کارهاش و صبح بیدارشدن ها لذت نمیبرم مثل بقیه ولی الان وقتی صبحا داره خودشو کش و غوس میده میرم بالا سرش بهش سلام و صبح بخیر میگم اینقدددددر ذوق میکنه که حاظرم اون لحظه جونمو براش بدم خواب که دیگه چیزی نیست😄❤️

تو تنها نیستی عزیزم اصلا عذاب وجدان نداشته باش. اکثرا مادرا تا یکی دوسالگی بچه شون‌همین حسی رو دارن که تو داری. منم همینجوری ام

عزیزم کم کم بهتر میشه نگران نباش یه جاهایی هم خودت اذیت نکن مثلا بچه رو به تکون عادت نده تشکش رو شیب بده راحت میخوابه بچه منم ریفلاکس داره زیر تشکش پتو گذاشتم یه شیب ملایم ایجاد شده

عزیزم آدما با هم متفاوت هستند و بچه ها هم همینطور. توان هر آدمی فرق می‌کنه. منم از خودم خیلی توقع داشتم، کتاب سیاه و سفید گرفته بودم براش، کلی مطالعه کرده بودم چطور باهاش بازی کنم که هوشش زیاد بشه. الان فقط به زور برسم شیرش بدم و پوشک عوض کنم. تازه حوصله پوشک عوض کردن هم ندارم. زایمان زودرس داشتم و بچه ام سه روز بستری NICU بود به خاطر همین شیرم خیلی کم مونده و در حد نهایت ده سی سی میاد. مادر شوهرم هم هی بالاسرم می ایستاد و میگفت بچم می می بخوره 😔 نمی‌فهمید شیرم کمه و باید شیر خشک بدم. هی هم می‌گفت من سینه ام رو فشار میدادم شیر تا یه متر پرتاب میشد، آنقدر شیرم زیاد بود. شیرخشک میدم به بچه هم رفلاکس داره و هی میگن تقصیر توعه اگه شیر خودت رو میخورد اینطوری نمی شد. افسردگی شدید گرفتم و دو روز همش گریه میکردم تا شوهرم بردم بیرون مثلا هوام عوض بشه. همه چی رو بهش گفتم. مادرشوهرم برگشت شهرشون، من رفتم خونه بابام و سعی کردم فقط نیاز های اولیه بچه رو تامین کنم و نخوام مادر نمونه باشم.
گاهی وقتا خودم سرحالم و بچه ام بیداره باهاش بازی میکنم و بهش عشق میدم ولی به غیر از اون فقط وظیفه ام رو انجام میدم و سعی میکنم زنده نگهش دارم.
به نظرم ما حق داریم با اون همه سختی بارداری و زایمان که کشیدیم، یه مدت بریم رو حالت اتوماتیک و فقط در حد بقا خودمون و بچه امون تلاش کنیم. چند ماه که بگذره ، هم خودمون حالمون بهتر میشه هم قلق بچه میاد دستمون، اون موقع وقت کافی برای عشق دادن بهش داریم

عزیزم منم با اینکه بچم نزدیکه ۴ ماهشو تموم کنه بیشتر وقتا با خستگی کاراشو انجام میدم گاهی وقتا دلم میخواد از خستگی زیاد خودمو بزنم منم مثل شما مدام گریه میکردم ولی به مرور بهتر میشی

خودتو سرزنش نکن عزیزم،منم ماه اول خییییییلی سختم بود یعنی در حدی ک فقط گریه میکردم و هیچ ذوقی نداشتم،اینا همش از خستگی،ولی یکم ک گذشت خواب بچها سنگین تر شد منم تونستم یکم بخوابم حالم بهتر شد،سعی کن از بقیه کمک بگیری،من از کل خانواده کمک میگیرم

بخاطر اینا شبا بدنت استراحت نمیکنه روزا سرحال باشی

سخته مخصوصا این که مامان اولی هستی تجربه نداری . خواب خوب نرفتی و خون زیلدی ازت رفته . خودمم اینجور هستم. ولی سعی میکنم باهاش کنار بیام

سوال های مرتبط