۳ پاسخ

عزیزم پارت بعدی هم بذار کنجکاوم بدونم سزارینت راحت بود؟

عزیزم طبق آخرین پریودت زایمان کردی یا ان تی؟

الهی از آخر سزارین شدی

سوال های مرتبط

مامان الینا امیر علی مامان الینا امیر علی ۱۷ ماهگی
مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۱۳ ماهگی
ادامه تجربه سزارین:

خلاصه کلی بهم دارو دادن داروهایی که میگفتن برا شروع درد از آمپول فشار اثرش بیشتره اما دریغ از یک انقباض یا درد یا باز شدنه دهانه رحم هیچ علائمی نداشتم
دیگه ۲ ظهر بستری شده بودم فرداش ساعت ۴ صبح دکترم یه زایمان طبیعی داشت اومد بیمارستان و حضوری منو چک کرد از رو شکم معاینه کرد و گفت بنظر میاد بچه درشته گفت میترسم شونه هاش پهن باشه و حین زایمان طبیعی گیر کنه
دکترمم برا سز و طبیعی دو دل بود میگفت حیفه ، اولی طبیعی بودی بازم طبیعی بیار که شکمت باز نشه
بهم یه دارو دیگه که انگار غول آخر و امید آخرش برا انقباض بود داد و ان اس تی وصل کرد و گفت صبر کنیم اگه دردش نیومد ببریم اتاق عمل، ساعت ۵ شد و دستگاه اِرور داد خوشحال شدم فکر کردم انقباضه
دکترم تو یه اتاق دیگه داشت بیمار دیگه ش که طبیعی بود بخیه میزد
پرستار اومد و برگه ان اس تی جدا کرد و رفت چیزی نگفت
دکترمو صدا کرد و گفت ضربان قلب بچه افت کرده و دکترم گفت زنگ بزن اتاق عمل حاضر کنن
از خانمای خدماتی اونجا شیو کردنمو چک کرد و لباسمو و روسریمو سرم کرد رو ویلچر گذاشتن و منو با پرونده و سِرمم بردن بخش اتاق عمل
ساعت ۵ صبح همشون خواب بودن خمیازه میکشیدن و لوازم عملو حاضر میکردن 😂 کل اون بخش جز اتاق استراحت برقاش خاموش بود
من کلا ترس از جراحی دارم بیشتر ترسیدم
مامان فرزین کوچولو مامان فرزین کوچولو ۴ ماهگی
تجربه من از زایمان
من تقریبا داشتم ۳۹هفته رو کامل میکردم اما هیچ دردی نداشتم رفتم مطب دکترم گفت تا ۴۱هفته وقت داری بهم گفت فردا بیا بیمارستان برای معاینه منم اومدم خونه فردا رفتم اما دکترم نیومد یکی دیگه رو گفت معاینم کرد ولی انقدر بد معاینم کرد به خون ریزی افتادم خودش هم ترسیده بود گفت ببرش خونه خوبه حالش دهانه رحمم بسته بود ولی انقدر که حالم بد بود سر گیجه حالت تهوع داشتم مامانم جرعت نکرد منو ببره خونه باهاشون دعوا کرد زنگ زدیم به دکترم اما اونم چیزی نگفت گفت عادیه ببرش خونه ولی دیگ حال رفتن به خونه نداشتم انگار داشتم میمردم ولی دیدن حالم بده نگهم داشتن رفتم سنو اب دور بچم خیلی زیاد بود بخاطر همین و حال بدم بستریم کردن اما خدا بهم رحم کرد ممکن داشت هر دو مون از بین بریم دیدم دیگه نمیتونم تحمل کنم دکترمم میگه هنوز وقت داری بهش هم گفتم بهت پول میدم سزارینم کن اما نکرد یه دکتر دیگه اومد دید که حالم بده خودش گفت اگه میخوای عملت میکنم اما برو با شوهرت صحبت کن منم رفتم به شوهرم گفتم پول بهش دادیم ۳۵میلیون سزارینم کرد پسر کوچولوم به دنیا اومد سزارین خیلی راحته فقط موقعه بلند شدن کمی سخته من که خیلی راضی بودم 🥲🤍
مامان دونه(نلین)👶 مامان دونه(نلین)👶 ۶ ماهگی
زایمان پر چالشم #پارت دهم
از اتاق عمل که اومدم همه خونوادم منتظر بودن و کنارم بودن اما نی نی نبود منم که نمیتونستم حرف بزنم تا اینکه شنیدم بچه تا ۱ساعت زیر اکسیژنه...همسرم اومد کنارم گفت خدا خیلی بهمون رحم کرد...نی نی مدفوع کرده بوده و گفتند خیلی خطرناک بوده اما چون تازه این اتفاق افتاده مشکلی نیست و برای احتیاط بچه ۱ساعو زیر اکسیزن هست...بعد ۱ساعت بچه رو ا وردن و پرستار اومد واسه شیردهی که خداروشکر ظاهرا اغوز داشتم ...این بود ماجرای زایمان پر چالش من
در کل از سزارین راضی ام از دکترم خیلی راضی بودم و خداروشکر میکنم که بهمون رحم کرد و اتفاق بدتری نیوفتاد....همسرم گفت تو که اتاق عمل بودی هرچی منتظر شدیم خبری نشد تا اینکا پرستار اومد گفت بچه مدفوع کرده و همه خونوادم خیلی نگران شده بودن و ترسیدن..مادرم کلی گریه کرده بود همسرم به شدت ترسیده بود..و من از همه جا بی خبر بودم چون هیچی به من نگفتن تو اتاق عمل هبچی نگفتن که من بفهمم ...همه چی اوکی به نظر میرسید..به جز اون تعداد مردی که اونحا بود و من کلی معذب بودم که لخت بودم پیش اونا و خیلی خیلی حس بدی داشتم
#فرزند پروری#زایمان#سزارین#عمل
#اتاق عمل
مامان بادوم مامان بادوم ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان
پارت سوم
ماما زنگ زد به دکترم و بعدم اومد تو اتاقی که من بودم گفت خانم سزارین میشی وقتی اینو بهم گفت از این بابت که بدون اینکه متوجه بشم دخترعمو دنیا میارم خوشحال شدم اما با خودم میگفتم با درد بعدش چیکار کنم ی حس و حال عجیبی بود قرار نبود من تصمیم بگیرم بخاطر خونریزی زیادم اورژانسی شده بودم...چاره ای جز پذیرش نداشتم خلاصه دو نفر کمک بهیار اومدن که سوند وصل کنم یکیش گفت نترس ی خورده میسوزه شل کن...انکار خورد خورد کارا انجام میشد و درون من ترس نه نگرانی بود از اینکه وقتی خونریزی کردم ماما رفتارش ی طوری بود انگار که نباید این اتفاق می‌افتاد اما حالا که افتاده چاره ای نیست!!!!!
این رفتار و نگاه نگرانم میکرد....خلاصه مطمعن شدن که دکترم رسیده بیمارستان منو با سرعت زیاد بردن اتاق عمل تو راه ی آقایی جلومونو گرفته بود اون ماما برگشت به همکارش گفت برو کنار خونریزیش شدیده من به کمک بهیار با ترس نگاه کردم اون با نگاهش گفت اینطوری میگه که زودتر ببره...اما فهمیدم حرفش دلداری بود..
اتاق عمل چند تا خانم بودن که بگو بخند داشتن و محیط خیلی شاد بود یکی از دکترا ب دکترم گفت اوه خانم دکتر چه مریض زیبا و نچرالی داری و بعد گفت نه دماغش عمله بعد ب من نگاه کرد گفتم عمل نیست و سرمو نوازش کرد و رفت دکترم از اتاق عمل فیلم گرفت و گفت این سزارین اورژانسی الان وقت ندارم بهتون میگم بعدا و فیلکو قطع کرد!!!!آمپول وقتی میزدن ی دختر خانمی گفت شل کن خودتو گفتم دستمو بگیر دستمو گرفت محکم فشارش دادم و خلاصه بی حس شدم و بعد دو دقیقه صدای گریه شنیدم...... اولش باورم نشد صدای دخترمه اما انگار خودش بود آوردن بهم نشونش دادن باورم نمیشد انگارررر تو ی عالم دیگه ای بودم .....
مامان مامان دخترکم مامان مامان دخترکم ۸ ماهگی
سلام 👋 بعد از دوماه اومدم تجربه زایمانم رو بگم
پارت یک
من هفته ۳۶ رفتم مطب دکترم که نامه سزارین بده و دکترم به ۳۸ هفته ۵روز نامه داد و یه سنو نوشت که یک روز قبل عمل برم و درمورد بیمارستان از دکترم مشورت کردم دکتر گفت بیمارستان حصوصی بهتر رسیدگی میکنن و من قرار شد برم حصوصی و یک روز قبل عمل من رفتم سنو بچه بریچ بود و شبی که من میخواستم برم عمل من یه سردرد شدید گرفتم تا ۳ صبح دکترم گفته بود بعد اذان صبح بیا من قبل اذان بلند شدم آماده بشم کیسه آبم پاره شد و به دکترم زنگ زدم گفت زود خودتو برسون بیمارستان منم میام من رفتم و زود بستری شدم و خرکات بچه رو چک کردم کم بیشتر می‌شد که منو ساعت ۷ بردن اتاق عمل خیلی میترسیدم که دکترم و کادر درمان باهام صحبت می کردن و استرسسم کم میشد و آمپول بی حسی زدن و یه پرده کشید جلوم من دیگه نفهمیدم تا این که گریه دخترم اومد اصلا باور نمی کردم که پرستار آورد بهم نشون داد و منو بردن بخش اصر بی حسی که داشت می رفت من خوابم میومد پرستار دخترم رو آورد و گذاشت روی سینم و کمکم کرد که شیر بدم و من شیر نداشتم برد اون طرف بهش شیر داد آورد و باز گذاشت روی سینم و من اتاق خصوصی
گرفته بودم منو بردن اتاق و با شوهرم کمک کردن گذاشتن روی تخت و دکترم اومد همه چیز برام گفت چه کار کنم و بعد بی حسی چی بخورم رفت بعد دخترم رو آوردم کنارم
بقیه پارت بعدی
مامان ملکا🥹💗 مامان ملکا🥹💗 ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان❤️
پارت ۳



گفتم همسرم و میتونم ببینم گفتن همسرت تو راه رو منتظرته همسرم و دیدم و همه ی وسایلم و دادم بهش گفتم من میرم دیگه گفت چرا انقد یهویی🥲 خودمم تو شوک بودم یه عکس یادگاری هم ازم گرفت،مامانم زنگ زده بود به خالم که سریع خودتو برسون بیمارستان من دیر میرسم با خالمم خداحافظی کردم رفتم سمت اتاق عمل دکترمم شاکی بود که چرا انقد دیر منو اوردن گفت توکه درد داشتی چرا صبح نیومدی منو نصف شب کشوندی اینجا😂 گفتم خانم دکتر خودمم تو شوکم.
رفتم سمت اتاق عمل و همشون داشتن اماده میشدن دکتر بی حسی اومد یک خانم بود گفت کمر تو شل کن منم هرچی شل میگرفتم نمیتونست بزنه دوبار سوزن و در اورد دوباره کرد تو کمرم کثافت بعد دیگه بی حس شدم باهم گز گز میکردن بدنم داغ کرد، تو اتاق عمل یه حس خفگی و حالت تهوع بهم دست میداد بزور نفس میکشیدم پرستاره گفت بخار اینه که دارن شکمت و فشار میدن بچه رو بیارن پایین رفته بالا خلاصه ساعت یازده و نیم زایمان کردم بچه رو اوردن من دیدم حس ذوق و هیجان داشتم دلم میخواست سریع برم بیرون از اتاق عمل بچمو بیارن کنارم🥺خلاصه منو لزر گرفته بود تمام بدنم میلرزید گفتن طبیعیه منو بردن ریکاوری و بعد نیم ساعت یعنی ساعت ۱ شب بردن بخش❤️



این بود تجربه ی زایمان من و ملکا خانم ما ۱۴۰۴/۶/۲۳ به دنیا اومد💋


#فرزندپروری
مامان دونه(نلین)👶 مامان دونه(نلین)👶 ۶ ماهگی
زایمان پرچالشم#پارت هشتم
با ویلچر اومدن دنباام گفتند به همراهت زنگ بزن وسایل و لباساتو بیان تحویل بگیرن.بهشون گفتم میرم اتاق عمل همراهامو میبینم گفت اره تو مسیر میبینیشون ..رفتیم تاجلو در و همسرم اومد جلو در و خانومه لباسامو بهش داد ورفتیم روبه سمت یه راهروبهش،گفتم مگه نمیریم بیرون گفت نه از همینجا به اتاق عمل راه داره و این شد که قبل عمل خونوادمو ندیدم اونا هم فکر میکردن من قراره بیام بیرون و از اونجا بریم اتاق عمل و منتظرم بودن🫠😄واردداتاق عمل که شدم خانم دکتر تنها اونجا بود لباسشو پوشیده و اماده بود وقتی دیدمش گفتم خانم دکتر من خیلی میترسم گفت نگران نباش ۱۰دیقه بیشتر طول نمیکشه🫠همون لحطه ۴تا مرد و دوتا خانوم وارد اتاق عمل شدن .یکی از اقایون بهیار بود یکی دستیار پزشک یکی واسه بند ناف.همه جوان بودن و در اخر بداخلاق ترینشون که دکتر بیهوشی بود همه بادسرعت مشعول سدن با کمک خانوما رو تخت نشستم دکترم گفت پاهاتو درار کن و صاف نگه دار
#فرزندپروری
#بارداری
#زایمان
#اتاق عمل
#ترس
#مادر
#نوزاد
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۸ ماهگی