۱۰ پاسخ

برای زخم نوک سینه اول دوش آب گرم
و ماساژ
بعد مالیدن روغن بادام شیرین نوک سینه
بچتم بخوره هیییچ اشکالی نداره
بعد واسه دلدرد‌بچه با پاهاش براش دوچرخه بزن زانوهاش رو آروم ببر سمت شکمش ۵ ثانیه نگه دار آنقدر تکرار کن تا باد معده ش خالی بشه
پاهاشو ماساژ بده دلشو ماساژ بده
بعد ۱۴ عدد بادم سنگی رو بذار تو آب جوش بخیسه،پوستشو بگیر،بعد با یک لیوان آب بنداز تو مخلوط کن و میکسش کن.بعد صافش کن و عصاره ش رو بخور.بهترین معجون.هم شیرافزا.هم ضد دلدرد.هم پر از ویتامین دی .هم اشتها اور

اسفند دود کن
چندقـــــُــل بخون
بگو ماشاالله لاحول ولاقوه الا بالله
راست میگی چشم زخم خیلی بده

سعی کنید اسفند دود کنید همیشه دودشم زیاد به بچه ندین بوش تنده

یدونه تخم مرغ با دوتا سکه اینجوری بگیر دستتم بکن تو نایلون که شکست کثیف کاری نشه .اسم بگو تخم مرغ فشار بده اسم هرکی که هست بچرو دیده حتی خودتون باباش کوچیک یا بزرگ هر بار که اسم میگی تخم مرغ هی فشار بده با دستت از دوطرف فشار دستت هی زیاد کن بلاخره به اسم یکی میشکنه بعد از اون تخم مرغه یه انکشت بزن به پیشونین یا سینه بچه بعد بنداز جلو در یا یا ازنمره به کوچه

تصویر

دقیقا بضیا انرژی منفی دارن ‌ از سر حسادت چشم میزنن
منم تو نزدیکای خودمون داریم ازین ادما.. شاید باورت نشه منتظر نشستن تا منم بلاخره از زندگیم بنالم عروسی بگیرن🙁چون همشون ۹۰ درصدشون مشکل داشتننو دارن
منو نمیتونن ببینن، منم بی دعوت جایی نمیرم خیلی چش خوردیم تاحالا

من تخم مرغ میشکونم خیلی خوبه از الف تا ی با ماژیک بنویس روی تخم مرغ بعد یه آیت الکرسی و چهار قل بخون به چهار ستون بدن بچه بزن تخم مرغ رو وسط پاش بشکون

وای خیلی بده واقعا من اصلا به چشم زدن اعتقاد نداشتم میگفتم این خرافات چیه تا وقتی که شوهر کردم یه همسایه هایی داریم ها بخدا نشد یه بار پامو از خونه بزارم بیرون بلایی سرم نیاد من خب استایل آزاد دارم ولی خب برای تنوع چادر هم می‌پوشم خیلی بهم میاد یه جور عجیبی اصلا یعنی من هربار با چادر رفتم بیرون همه جور بلا سرم اومده آخرین بار هم از یه طبقه پله افتادم زمین کلیه هام خون ریزی کرد اومدم خونه گردنبند و گوشوارارم همونجا جلوی در بی دلیل کنده شد افتاد زمین😐 ما حتی خرید معمولی هم میریم قایمکی وسایل و میاریم خونه انقد چشمشون نمی‌بینه

خداچشمشوکورکنه زنه بیشعور همیشه

بسم الله😐
چه چشم شوری داره

دست خودش نیست چشم زخمش اسفند دود کن تو خونه یدونه هم تخم مرغ بشکن اسم اونو بگو تو نایکون بنداز تو کوچه بچرم زیاد نبر جلو چشم این همیشه هم بگو نمیخابه شیر ندارم

سوال های مرتبط

مامان نی نی مامان نی نی ۱۳ ماهگی
تجربه سزارین پارت هشتم
کل روز با درد بخیه و گردن درد و کتف درد و درد قفسه سینه و درد دیسک کمر که قبل از بارداری هم داشتم از صبح تا شب دکتر و آزمایشگاه و بیمارستان بودم. شب که رسیدم خونه دیدم بچم که ۲ روزش بود خیلی زرد شده. از شدت زردی صورتش روبه نارنجی میزد. مامانم هم نبود. زنگ زدم به مامانم گفت از وقتی از بیمارستان مرخص شدیم بچه ادرار نداشته. خودم که شیر نداشتم خونه هم نبودم. مامانم و مادر شوهرم هم در حد چندتا «قاشق» بهش شیر خشک داده بودن. به مامانم ایراد گرفتم که چرا زودتر نگفت که بچه ۲۴ ساعته ادرار نداشته ولی جرئت نکردم به مادرشوهرم چیزی بگم چون میدونستم جنجال به پا می‌کنه.
به مادرشوهرم گفتم بچه کم شیر خورده داره زردی میگیره. گفت:« نه اصلا هم زرد نیست. منم همین الان دوتا خط یعنی ۶۰ سی سی شیر بهش دادم.»
زردی بچه واضح بودو باور هم نکردم که ۶۰cc شیر خورده باشه ولی چیزی نگفتم چون میدونستم دعوامون میشه. رفتم تو آشپزخونه مشغول شدم. که مادر شوهرم گفت بچه جیش کرد. دویدم چک کردم دیدم خشکه. دروغ گفته بود.☹️ شیشه بچه را گرفتم که بشورم، دیدم اصلأ سر شیشه سوراخ نداشته. فهمیدم دروغ گفته که بهش 60 سی سی شیر داده.☹️ فقط ما که وارد خونه شده بودیم الکی گذاشته بود دهنش اون بیچاره هم مک میزد.
گفتم ببریمش بیمارستان گفت نه خوبه برا چی ببریم. یک ساعت گذشت. بچه بیحال شد. هرچی زدم کف پاهاش و تو صورتش بیدار نشد. دستم را خیس کردم کشیدم تو صورتش بیدار نشد. دیگه داشت گریه ام میوفتاد. که مادر شوهرم راضی شد و بردیمش بیمارستان...
مامان ماهلین مامان ماهلین ۴ ماهگی
من با آرامش گفتم برو بالا. درد ندارم این درد که درد زایمان نیست. زنگ زدم همسرم گفتم بیا خونه که درد دارم اومد دید دارم راه میرم. لباس جمع میکنم گفت مگه نگفتی درد داری چرا راه میری گفتم راه نرم گفت فاطمه درد زایمان نیست تورو خدا. ول کن الان میریم باز یه روز بستری مرخص میکنن گفتم ماما گفته برید بیا حداقل تا همین بیمارستان نزدیک خونه بریم جای که من میخواستم برم برای زایمان 1ساعت راه بود خلاصه آماده شدم زنگ زدم مادر شوهرم. رفتم همه اومدن ذوق داشتن بردار شوهرم جاری. ماشین پر من ناراحت که جا نیست من راحت نیستم. منظورم به جاریم بود که ت نیا. خلاصه رفتم ماما گفت راز بکش معاینه کنم. دراز کشیدم گفت شل کن شل کردم. معاینه کرد گفت آفرین5سانتی که داره 6میشه همین الان سریع برو زنگ زدم ماما همراه گفت برو کار های بستری بکن منم میام. رفتیم بیمارستان تا بستری . بشم ماما بهم پیام داد موقع درد. مثل این که گل بو میکنی نفس بکش از بینی بکش از دهان بده بیرون خیلی خوب بود آرامش بخش بود برام. رفتم لباس پوشیدم از این ور ما ما اومد. گفت چرا نشستی بلند شو قر بده منظورش ورزش بود منم بلند شدم. خیلی قر میدادم. رفتیم بلوک زایمان تا ماما شیفت که برای من بود دیدیم هم ماما همراه هم من گفتم وای خدایا به ما ما بعد اخلاق. چند روز پیش آمده بود بستری بشم باهاش دعوا کرده بودم ماما همراه گفت وایستا ببینم میتونم عوض کنم
مامان مهدا مامان مهدا ۶ ماهگی
سزارین ۴
اون شب تا صبح خوابمون نبرد مگه یکی دو ساعت
منم مجبور بودم به کمر بخوابم خیلی سختم بود
یکم بچه رو مامانم نگه می‌داشت یکم شوهرم ولی شیر نمی‌خورد
اگرم میخورد به سختی دو تا ماما عوض شد توی اون مدت اولی اصلا اجازه ی شیر خشک و دوشیدن و ... نمی‌داد تا عصر که شد نفس های بچم تند شد بردنش تنفسشو چک کنند که خدارو شکر خوب بود .
ماما همراه دوم ک اومد دید شیر نمیخوره در کنار شیر مادر شیر خشک بهش داد .
خلاصه که اون شب صبح شد خوشحال و سر حال داشتیم آماده می‌شدیم که مرخص بشم که بچم از دست یکی از همراه هام افتاد روی زمین با ارتفاع کم و شروع به گریه کردن کرد .
خیلی بد بود خیلی سخت و وحشتناک بود من بخیه هم داشتم نمیتونستم پاشم بردنش علائمشو‌ چک کنند .
دو ساعت طول کشید اما خدارو شکر سالم بود پیش یه دکتر دیگه هم بردیم که علائمش رو چک کرد و گفت سالمه .
توی اون لحظات اصلا هیچ چیزی برام مهم نبود درد بخیه و همه چیز رو یادم رفت فقط میگفتم خدایا بچم سالم باشه .
تا بچه رو آوردن و رفتیم خونه ولی اون روز هممون ترسیده بودیم و حالمون بد بود .
مامان دو تا جوجه🐣❤️ مامان دو تا جوجه🐣❤️ ۹ ماهگی
خانما شوهر من خیلی به حرف پدر مادر و برادر بزرگشه چیکار کنم خسته شدم دیگه ، هر شب وقتی از سرکار میاد خونه قبل اینکه بیاد خونه میره خونه ننش اول میره اونجا بعد میاد خونه ، اینش به جهنم خیلی به حرف پدر مادرشه دکتر به من گفت ۱۰ روزگی بخیه هام رو بکشم من ۱۴ روزگی کشیدم ی شب با شوهرم رفتیم که بکشیم چون دیر وقت بود دکتر ها بسته بودن فردا شبش شوهرم به باباش زنگ زد باباش گفت نمیخاد ببری دکتر ببرش بیمارستان میکشه خرجشم کمتره ، موقعی که باردار بودم هربار میرفتم دکتر هم به باباش میگفت هم به برادرش یعنی قبل اینکه من برم اونا خبردار میشدن ، ی دست مبل میخاستیم بخریم باباش اجازه نمیداد چون خوشس نمیومد از مبل نمیزاشت مام بخریم شوهرم انقد گفت تا راضی شد شوهرم رفت خرید ی چی برای خونه میخایم بخریم از باباش اجازه میگیره تا باباش اجازه نده برای من وسیله خونه نمیخره، باباشم اینجوریه که سر شوهرم و برادر شوهرم خونه ساخت همه وسایل خونشو عوض کرد همه چی گرفت برا خودش اون موقع ما هرچی میخایم بخریم میگه ن لازم نیست و اجازه نمیده تو انتخاب اسم بچه هام دخالت کرد و اسم گذاشت تو ختنه پسرمم داره دخالت میکنه و به شوهرم میگه تا دوسالگی ختنه نکن دو ساله شد ختنه کن هرچی میگم اون موقع دیره بچه اذیت میشه میگه ن و قبول نمیکنه چون باباش بهش گفته