۵ پاسخ

پسر من گاهی میرم اتاق لباس عوض کنم درو میبندم یهو بیاد ببینه زود لباسو می‌پوشم ولی میگ مامان ی ذره می می بده فک کن 23ماهگی از شیر گرفتم هنوز یادشه

پسر من با شیرخشک بزرگ شد ولی بعضی وقتا لخت ک هست همین کارو میکنه نمیدونم از کجا یاد گرفته😂😂

واااای خیلی سخت واقعا پسرمنم هنوز وقتی یهویی میبینه میگ مامان جیحی بده🥲

من پسرمو از شیر گرفتم
هی میگفت شیش شیش
گفتم شیش نیست دیگه.....
گفت شیش گچال
حالا روزی یک کیلو شیش گچال میخوره (شیر یخچال)
حتی شبا بیداررمیشه گریه میکنه شیش گچال میخوره

اسم بچه رو عطیه گذاشتی؟؟؟

سوال های مرتبط

مامان عطیه سادات مامان عطیه سادات ۲ سالگی
پست ۲ شیر گرفتن
خلاصه یک هفته یاد گرفت قشنگ دیگه شبا زیر سینه نخوابه
هفته دوم شروع کردم از صبح می می ندادم عوضش کلی خوراکی خوشمزه دادم گاهی روزی دوتا بستنی میخورد چوب شور بیسکوئیت کلوچه پف لینا بوشار شکلات و برنامه کودک صبحونه ناهار هرچی دوست داشت میدادم اصلا زمین ننشستم همش سرپا تو آشپزخونه حتی رو مقابل نشستم استین بلند میپوشیدم یقه بسته روسریم سرم که نیاد خودشو بندازه روم بگه می می میخام چند روز اول از صبح تا شب که دخترم بخوابه سرپا بودم تا میشستم بدو میومد سراغم من بلند میشدم پا و کمر برام‌نمونده بود شوهرم که از سره کار میومد میگفتم ببر بیرون من حداقل بشینم از صبح سره پام بعد طفلی دخترم میگف می می بده اما کم میگف بیشتر با خوراکیو بیرون سرگرم میکردم اما واقعا سخت بود خیلی بهانه میگرف انگار تو ترک بود طفلی بهانه می‌گرفت بعد شیر خشک دوبار در روز یه بار قبل از خواب بعدازظهر یک بار قبل خواب شب میدادم بعد همونو میخورد تحمله اینکه می می بهش نمی‌دادم براش اسون شده بود دیگه خلاصه هفته اول خونه خودمون بودیم انگار هنوز نفهمیده بود که دیگه بهش می می نمیدم بعد هفته دوم بردم خونه بابام اونجا دوبرش شلوغ بود زیاد سمته من نمیومد اما بعضی شبام بهانه میگرف گریه میکرد اما واقعا لجبازی میکرد خیلی گریه میکرد خانوادم همه جوره نازشو میخریدن خوراکی میدادن برنامه کودک میذاشتم براش بازی میکرد تو حیاط اما باز شب موقع خواب گریه میکرد خلاصه اینجوری از می می گرفتم شیر خشکم تا یک‌ماه بعده می می میدادم بعد یه لیوان نی دار براش خریدم شیر خشکشو ریختم داخل لیوان نی دار دیگه خوشش نیومد دیگه نخورد خودش شیر خشکشو کنار گذاشت شیر پاستوریزه هم اصلا نمیخوره فقط ماست و پنیر میخوره
مامان عطیه سادات مامان عطیه سادات ۲ سالگی
سلام مامانا من چند ماه فکر و ذهنم مشغول بود چطوری دخترمو از شیر مادر و شیر خشک بگیرم خیلی برام استرس زا بود خیلی نگران بودم خیلی میترسیدم که گریه نکنه بی تابی نکنه بچه عصبی نشه استرسی نشه اخه مادرای اینجا نوشته بودن که یهو گرفتن بچه شب خیلی گریه کرده تصورش حتی برام وحشتناک بود خلاصه میرفتم‌تحقیق میکردم سرچ میکردم یکی میگف رژ زده صبر زرد زده تلخک زده خلاصه مادرا تجربه های مختلف داشتن من میخاستم شروع کنم دیدم فرداش دوران ماهانه خانمها برا من شروع شد گفتم خب چکاریه خودم این هفته اعصاب ندارم درد دارم خو چکاریه گفتم بذار این هفته رو استراحت کنم هفته بعد بااعصاب قوی و حال خوب شروع کنم انشالله از شیر بگیرم ناگفته نماند هفته قبلش رفته بودیم زیارت شاه عبدالعظیم حسنی اونجا واقعا از اقا کمک خاستم خودشون کمک‌کنن دخترمو به سلامتی و آسونی از شیر بگیرم دخترم اذیت نشه دخترمو تو زیارت شیر دادم همزمان سوره یاسین خوندم به خوراکی فوت کردم بعدا خوراکیا رو دادم‌به عطیه خورد خلاصه هفته اول من چون‌نگرانه خوابیدن بچه بودم چون دخترم بعدازظهر و شب فقط زیر سینه میخابید روش خوابیدن دخترمو عوض کردم روزا می می میدادم بعدازظهرم با می می می‌خوابید بیدار میشد می‌بردم حیاط بازی میکرد خسته میشد میومدیم خونه شام میدادم بعدم لامپا خاموش خودم یا باباش بیشتر باباش بغل میکرد راه می‌برد تا بخوابه خودم کمتر بغل میکردم که بوی سینه مادر بهش نخوره می می بخواد گاهیم شام نخورده خوابش می‌برد گاهیم بهانه میگرف می می بده بهش میگفتم فردا صبح بهت میدم الان شبه باید بخوابیم خلاصه دخترم یاد گرف شبا دیگه با می می نخوابه من و باباش بغل میکردیم می‌خوابید
مامان آقا نویان مامان آقا نویان ۳ سالگی
سلام. وقتتون بخیر مامانا. من نوزده اسفند شیشه شیر پسرمو کلا ازش گرفتم. یعنی از قبلش اول قبل خوابشو گرفتم. بعد شیر روزشو حذف کردم بعد چند روز نصفه شب که می خورد رو حذف کردم و بهش ندادم. بماند که چه ها کشبدم تو دو هفته اول از بس بی قراری کرد. تو اون یم هفته ای که شیر روزشو قطع کردم اصلا بهونه نگرفت. ولی وقتی شیر شبش قطع شد و دیگه شیشه بهش ندادم، خیلی زیاد بهونه گرفت. نصفه شبا دو سه ساعت بیدار می موندیم. تا شد عید و به خاطر دید و بازدیدها که دیر می خوابید بیدار شدن های نصفه شبش بهتر شد. اما در طی روز خیلی بهونه می گرفت. ولی اواخر عید بهتر سد. ولی هر وقت خسته یا گشنه بود گریه می کرد می گفت چرا شیشه بهم نمی دی. الان ده روزه به شدت به شدت لجباز و پرخاشگر شده. یه سره منو می زنه با دست با پا. گریه های شدید چند ساعته که هیچ جوره ساکت نمی شه. با آرامش با صبوری با همدلی. اصلا آروم نمی شه. قبلا حواسشو پزت می کردم بازی می کردم حل شدنی بود. الان تو این ده روز بریدیم. نفسمون بالا نمیاد از بس سر هر چیزی سر هر چیزی گریه های وحشتناک داریم. افسردگی گرفتم واقعا. نمی دونم چیکار کنم؟ از پقتی هم از شیشه گرفتمش خیلی با لب و لوچه و فک و دهنش ور می ره. فکشو میاره جلو. زبوتشو میاره بیرون‌. دندوناشو میاره جلو. حرف زدن و نصیحت بدترش کرده
مامان لیام🤍 مامان لیام🤍 ۲ سالگی
۱ ماه شد که پسر ِ قشنگمو کامل از شیر گرفتم
(اول یکی از سینه هامو چند هفته ندادم و گفتم اوف شده)
۱۶ تیر ؛ از خوابِ ظهر بیدار شد و مثل همیشه شروع کرد به می می خوردن
دیدم خیلی طولانی شد و غذاشو آوردم کلی جیغ که لازم می می میخواست
یهو و بصورت آنی تصمیم گرفتم لاک ضد ناخن جویدن که دوماهی بود خریده بودم ولی دلم نیومد استفاده بکنم و بیارم و نوک سینه ام بزنم !!!
پسرم اومد نزدیک و خورد و صورتش جمع شد از شدت تلخی ...😭
یکم بازی کرد بعد بهش غذاشو دادم ... و بعد غذا باز اومد دید تلخه ؛ رفت ...
عصر بردمش پارک و حدودا دو ساعت بازی کرد
گریه نکرد ...
ولی من داشتم میمردم از غصه
رسیدیم خونه ... براش پاستا با آلفردو‌درست کردم با علاقه خورد
نکته جالبش این بود که من ناراحت بودم خیلی ولی پسرم نه زیاد ولی حس میکردم با چشماش منو دلداری میداد
خونه رو برق انداختم چون خیلی خیلی ناراحت بودم و راه میرفتم و اشکام جاری می‌شد
دیگه نخواستم پسرم ببینه رفتم اتاق رو تخت انداختم خودمو تا تونستم اشک ریختم
یهو دیدم لیام با اون صورت قشنگش با اون لبخندِ در از عشقش اومد پیشم و زل زد به چشمام
اشکام بیشتر شد ...
خیلی سخت بودم برام
ولی چند شب اول واقعا برای خواب اذیت شد
الان خدا رو شکر بهتر شده
پسرِ ماهم؛ مرسی که به مامان کمک کردی تا راحت تر بتونه این چالش و بگذرونه
ممنونم لیام ...نفسم ❤️🥺
مامان نخودچی جونم مامان نخودچی جونم ۲ سالگی
امروز به درجات بالایی از تنهایی رسیدم،صبح که بیدار شدم حالم خیلی بد بود گلاب به روتون بیشتر از ۵ بار بالا آوردم و از معده درد داشتم میمردم،باورم نمی شد همسرم صدامو نشنیده باشه،با یه بغض سنگین لباس پوشیدم اسنپ گرفتم رفتم درمانگاه،تو راه همش گریه می کردم رفتم ویزیت شدم داروهامو گرفتم دو تا آمپول داشتم اونارو هم تزریق کردم اومدم خونه و همچنان همسرم خواب بود البته موقع رفتن متوجه شد پرسید کجا میری گفتم دکتر نه پرسید چی شده نه حتی نگفت صبر کن با هم بریم
چرا واقعا"؟
یعنی انقدر بدم من؟ ساعت ۴ احساس ضعف شدید کردم پاشدم واسه خودم یه مقدار کته درست کردم،بل دخترم بیرون بودن اومد خونه گفت نمی شد بیشتر درست کنی با تن ماهی بخوریم؟!!
از خودم بدم میاد که انقدر به چشمش بی ارزشم
هر بار می گم بیا جدا بشیم می گه ما بدون هم نمی توونیم بمونیم
امروز گفتم ما خیلی وقته داریم بدون هم زندگی می کنیم
ببخشید طولانی شد
دلم گرفته بود
فرزند پروری آنومالی سونو شیرخشک بارداری پوشک فرزند پروری