❤️❤️❤️
من اصلا از بیمارستانم راضی نبودم ، کادر خیلی محترمی داره ولی به نظر من بی تجربه هستن و دلسوز نیستن، من بچه ام رو ندیده بودم گفتن ساعت 10 بعد گفتن 11 بعد گفتن 12 شب بعد گفتن بچه ها خوابیدن الان نمیشه صبح ، 7 صبح بعد 8 صبح آخر خودم شاکی شدم رفتم پرستاری گفتم من می خوام برم مجبور شدن منو ببرن. یا اصلا پرونده من درست ثبت نشده بود خودم می گفتم من دیابت دارم اصلا پرستاری پرونده منو درست نخوانده بود .غذا هایی که میاوردن با توجه به رژیم دیابتی نبود، خدماتش خیلی محترم بودن ولی کار خاصی برای تو انجام نمی دادن ، یا همین اشتباه توی تزریق دارو ، بهم می گفتن حالا میایم راهنمایی می کنیم برای شیر دادن و ماساژ سینه ولی فقط حرف بود .گفتن میایم کمکت می کنیم راه بری ولی همش خودم با کمک همسرم یا مادرم راه می رفتم .با توجه به هزینه ای که می کنید خدمات خاصی به شما ارائه نمیده، من برگردم عقب اصلا نمیرم آرام کرج ، تهران بیمارستان هایی مثل بهمن ، نیکان قدیمی ترن وکادر با تجربه تری دارن درست هزینه ها زیاده ولی خرج تراشی الکی نمی کنن . خیالت راحت تره

۳ پاسخ

عجب گل بلبلی بوده این بیمارستان ممنون که گفتی همرو واقعا

من همیشه اینو توی تاپیک های مختلف گفتم
وقتی دارید هزینه بیمارستان خصوصی میکنید حداقل جایی برید که واقعا بهتون خدمات بیمارستان خصوصی هم بدن نه اینکه پولش رو بدین اسمش گردنتون باشه ولی هیچی به هیچی ...

وای عزیزم چه سخت، خیلی اذیت شدی واقعا یه سری پرستارها بجای اینکه مادر رو ارامش بدن فقط استرس میارن براش. همین دیر اوردن بچه بخدا مادر دلش هزار راه میره که چرا بچم و نیوردن.مرسی که از تجربیاتت گفتی خودتو جوجت سلامت باشین🥰
من که بیمارستان نیکان اقدسیه و تخت جمشید رو در نظر گرفتم
ببینم کدوم قسمت میشه

سوال های مرتبط

مامان یزدان🤰😍🩵 مامان یزدان🤰😍🩵 ۳ ماهگی
پارت اول زایمان سزارین
من سزارین اختیاری بودم دکترم گفته بود جمعه صبح ساعت ۵ بیمارستان باش من صبح رفتم بیمارستان تشکیل پرونده دادن و نوار قلب بچه رو چک کردن و فشارم رو گرفتن خداروشکر همه چی اوکی بود بعد لباس دادن پوشیدم گفتن ساعت ۸ و نیم می برن اتاق عمل بعد من از هیچی نمی ترسیدم فقط از سوند گذاشتن می ترسیدم یکم بعد پرستار اومد پرده رو کشید گفت سوند میزارم گفتم یا خدا من می ترسم خلاصه کنم سوند رو گذاشت درد نداشت ولی خیلی سوزش بدی داشت اصلا نمی تونستم بشینم همون طور که فک می کردم بده واقعا بد بود ساعت ۸ ونیم بردن اتاق عمل شدیدا استرس داشتم پرستار دلداریم میداد می گفت چیزی نیس تو اتاق عمل کولر روشن بود و من لرزش بدی گرفتم گفتم سردمه کولر رو خاموش کردن ولی لرزش من از استرس بود گفتن بشین رو تخت پاهاتو دراز کن دستات رو بزار رو زانو و خم شو تا آمپول بی حسی رو بزنیم از آمپول نمی ترسیدم و خداروشکر راحت زدن مثل آمپول سرما خوردگی که به پا میزنن هستش اصلا نترسین گفتن زود دراز بکش دراز کشیدم همون لحظه یه گرمای شدیدی اومد به پاهام و بی حس شدن تا معدم بی حس بودم اصلا چیزی نفهمیدم من فک می کردم هنوز شروع نکردن که یهو دیدم صدای گریه بچه اومد نمی تونم حسم رو توصیف کنم خیلی حس خاصی بود با صداش بغض کردم شدیدا دکتر بچه رو بهم نشون داد و برد تمیزش کنه
مامان معجزه مامان معجزه روزهای ابتدایی تولد
❤️❤️❤️❤️❤️
خانم هایی که کرج زندگی می کنید یک تجربه شخصی خودمو میگم امیدوارم مفید باشه ، من تو طول دوره بارداری یک بار خونریزی افتادم چون روز تعطیل بود دکتر گفت برو بیمارستان کمالی دفعه اولم بود اونجا را می دیدم خیلی تجربه بدی بود چون می خواستم سونو بدهم من از ساعت 11 شب تا 1و 2 نصفه شب با اون حال استرس قسمت سونو گرافی بودم ، برای همین اتفاقی می افتاد دوست نداشتم برم اونجا. تا این که دکترم گفت برو امپول ریه بزن به خاطر دیابت بارداری که داشتم نامه بستری برام نوشت و گفت برو کمالی بستری شو خیلی ناراحت بودم، چند تا بیمارستان زنگ زدم ولی بستری شدن توی خصوصی دو تا سه شب فقط به خاطر امپول ریه خیلی برام پر هزینه می شد. به ناچار رفتم کمالی فرستادنم قسمت پریناتالوژی، یه بخش بزرگ بود اتاق ها تمیز و پرسنل با تجربه و مهربون بودن ، خیلی دیدم نسبت به بیمارستان عوض شد مدام سر میزدن قندمو چک می کردن ان اس تی می گرفتن تنها مشکلش (سرویس بهداشتی و غذا بود )،از رسیدگی شون راضی بودم ، دیروز هم به خاطر شرایط اقا راستین که باید توی ان ای سی یو می موند انتقالش دادیم بیمارستان کمالی چون هزینه ان ای سی یو بیمارستان آرام شبی 45 بود . خیلی بزرگ تمیز بود ،و حساسیت کادر روی بچه ها از آرام هم بیشتر بود، بچه ها توسط دکتر چک می شدن ، خیلی دیدم نسبت به این بیمارستان عوض شد ، من یک جلسه کلاس شیر دهی ام اونجا رفتم . ماماها خیلی پیگیر دلسوز بودن . بیمارستان کمالی اورژانس شلوغی داره یا از نظر ظاهری خیلی تمیز نیست ولی کادر خوب و با تجربه ای داره .
مامان کوچولو مامان کوچولو ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان ۴
بعد از اینکه نی نیم رو دیدم اصلا قابل توصیف نیست واقعا تمام درد ها ارزش رسیدن به اون لحظه رو داره ولی بعد از به دنیا اومدن دیگه نمی تونستم و ازشون می خواستم زودتر کار رو تموم کنند ولی متاسفانه بخاطر پارگی رحم مجبور شدن ببرنم اتاق عمل با زدن بی حسی از کمر کارشون رو انجام دادن دکترم می گفت اگه اونجا بخیه می‌زدیم خیلی درد می کشیدی
خدارو شکر من اصلا پشیمون نیستم و اگه برگردم عقب باز هم طبیعی زایمان می کنم
واقعا دکترم عاللللللی بود بدون آمپول فشار و بدون دادن استرس با دادن ورزش و حتی زدن مسکن باعث می شد درد الکی نکشم
قطعا زایمان پروسه سختیه ولی اینکه اون موقع کی کنارت باشه خیلی مهمه
یه تجربه دیگه ای که کسب کردم اینکه اصلا زایمان پیش متخصص خوب نیست چون اصلا برات زمان نمیزارن ولی دکتر من یه گروه بودن یه ماما همراه بود که مدام مراقبم بود بهم آبمیوه وخرما می داد فشارم نیوفته و قلب جنین مدام چک می کرد یکی دکتر خودم که ماماست معاینه می کرد و همه چیز دست اون بود و یه دکتر متخصص که فقط آخرش اومد بخیه زد
مامان پناه کوچولو مامان پناه کوچولو ۱۰ ماهگی
ادامه تجربه سزارین
من که اومدم خونه سر درد نبودم درد عمل و بخیه ها با شیاف قابل تحمل بود داروهام شروع کردم که یکیشون انوکسا دور ناف باید بزنم و بقیه هم چنان غذاهای سبک می خوردم و بی رمق بودم ولی کم کم با توجه به مصرف کافئین سر دردم شروع شد روز سوم با سر درد بیدار شدم موقعی دراز کش بودم قابل تحمل بود ولی وقتی با کمک بقیه بلند میشدم تا دسشویی برم و راه برم سرم با شدت به جمجمه برخورد می کرد و درد عجیبی می پیچید ولی باید کمی راه می رفتم تا ورم دست و پام کمتر بشه و یبوست هم نشم در طول روز چای ، قهوه ، نسکافه ، شکلات تلخ نود درصد به بالا و آب استفاده می کردم اما تاثیر نداشت. هنوز هم شیر نکرده بودم و بچه م شیر خشک می خورد گرچه من با سر درد شدید اصلا نمی تونستم حتی یک لحظه بهش برسم و تموم کاراشو خانواده م انجام می دادن روز بعد علایم تشدید شد مثل سرگیجه ، گیجی ، حس باد در گوش و سر هم چنان در حین بلند شدن و ایستادن سر درد بدی تجربه می کردم تا رفتم بیمارستان آمپول و قرص دادن که قرص هم به نظر کافئین میاد . و گفتن عوارض آمپول هست و باید هم چنان انرژی زا ، قهوه عرب که درصد بالاتری داره داروهای مسکن که کافئین دارن و آب زیاد استفاده کن تا اثر آمپول از بین بره ولی مصرف کافئین تپش قلب هم میاره که باید مواظب باشی . و این که چند بار شدید گر گرفتم که گفتن این حس گر گرفتگی برای شیر هست و کمی شیر روز چهارم اومد و الان چالش بعدی شیر هست که نوزادم سر سینه رو با فک کوچولوش نمی تونه بگیره و گفتن حواست باشه ممکنه تب شیر کنی . امیدوارم از پس این چالش هم بر بیام
مامان حسنا و حامی مامان حسنا و حامی ۴ ماهگی
پارت ۶
زایمان طبیعی (بچه دوم )منم ناخودآگاه افتادم روی دور زور زدن می گفتن زور نزن پاهاتو ببند بریم اتاق زایمان منو به سختی بلند کردن بردن روی تخت چون
گفتن هرموقع گفتیم زور بزن من زور میزدم نفس کم می آوردم می گفتن نفس بکش نفس بگیر زور نزن ولی دست خودم نبود منکه اصلا سرو صدایی نداشتم نه ناله ایی نه جیغی با تمام توان جیغ میزدم و زور اثر اپیدورال رفته بود و سرم فشار همچنان توی دستم بود بهم میگفتن چرا جیغ میزنی توکه بی حسی ولی بی حس نبودم و وحشتناک درد داشتم میگفتن زور بزن زور میزدم میگفتن بسه نمی خوایم پاره بشی زور نزن ولی اون لحظه اینقدر تحت فشار بودم زور میزدم که فقط بچه بیاد تموم شه اصلا پارگی اینا مهم نبود خلاصه زور زدم و بچه اومد معاینه کردن گفتن پارگی از پایین نداری از بالا یکم پاره شدی (فکر کنین به سمت مجاری ادراری و کلیتوریس🥲)
ماما تختم گفت بخیه نمی خوری ببین چقدر زایمان فوق العاده ایی داشتی من بعد اون همه فشار میگفتم چرا بخیه نمیکنین می گفت نمی خواد یکمه می گفتم بخیه بزن همون یکم و زود جمع شه می گفت نیازی نیست خلاصه ماما مهربون وارد شد و گفت من خودم کاراشو می کنم شما برین از بالا برام بخیه زد یه دونه بدون آمپول بی حسی چون همچنان فکر می کردن تأثیر اپیدورالم هست با اینکه رفته بود درد داشت ولی نسبت به دردایی که چندلحظه قبل تحمل کرده بودم خیلی قابل تحمل بود بچه رو گذاشتن روی سینه ام صدای اذان مغرب بلند شد و
مامان دخترم و پسرم♥️ مامان دخترم و پسرم♥️ ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت ششم
در اتاق مخصوص زایمان
همچنان بچه من داشت میومد ، درد ها خیلی خوب بود و من داشتم موفق می شدم
بچه واقعا داشت خارج می شد
من مطمئنم اگر اونا من رو روی تخت می زاشتن و اجازه می دادن من نهایت نهایت با پنج تا زور زایمان می کردم چون واقعا دیگه موفق شده بودم
روی تخت نشستم روی نشیمنگاهم به مدت پنج دقیقه و بچه اون تو حین درد ها موند
و اونا به من اپیدورال زدن
بعد از زدن اپیدورال من مثل یه مرده افتادم اونجا
و اونا خودشون با وکیوم و فشار و زور بچه رو خارج کردن
بچه همون لحظه که بدنیا اومد گریه نکرد
من همون لحظه فهمیدم یه مشکلی هست ، ازشون پرسیدم بچه چرا گریه نمی کنه ؟
گفتن صبر داشته باش الان گریه می کنه
پرسیدم نارسه؟ کوچیکه ؟
گفتن : نه بابا ببین چی زاییدی
بچه سه کیلو و ششصد بود
گفتم بچه رو تکون بدین آب مونده توی گلوش
یخورده بچه رو تکون تکون دادن
بچه یکم گریه کرد
گفتم بچه رو بیارین بزارین روی صورتم
بعد از چند بار خواهش و تکون دادن بچه ، یخورده بچه رو گذاشتن روی صورتم و بلافاصله منتقلش کردن به بخش نوزادان
چون گفتن احتمالا اپیدورال روش اثر گذاشته و بچه خوب نفس نمی کشه و چند ساعت بعد میاریم پیشت
مامان مرتضی مامان مرتضی ۵ ماهگی
پارت۷
گریه هام دل سنگو به درد میاورد اشک همه رو دراوردم و همه باناراحتی رفتن بعدم شوهرمو صدا زدن که بیا پرونده تشکیل بده برای بستری بچه تو ان ای سیو
همش میگفتم خدایا مرگ منو بده چرابچم این جور شد بچم خوب بود اوردن شیرش دادم چه اتفاقی براش افتاده ولی هیچکس جوابمو نمیداد پرستارا می اومدن می گفتن چیزی نیس نگران نباش زود خوب میشه میاریمش ولی من حالیم نمیشد فقط اشک می ریختم مامانم مث مرغ پرکنده مدام می رفت جای پرستارا میگفت چیشد ترو خدا بچشو بیارین دخترم داره ازبین میره اوناام بابیخیالی می گفتن باشه میاریمش و میرفتن دنبال کارشون هر پرستاری می اومد تواتاقم التماس می کردم بزارین برم بچمو ببینم میگفتن تا سوندتو نکشیم نمیشه بری ببینیش گف تاساعت۱شب باید سوندت باشه ۶ساعت کامل تا۱شب مونده بود من فقط اشک می ریختم ساعت۱۱پرستاراومد گفتم ترو قران بیا این سوندمنو دربیار می خام برم بچمو ببینم بخدا دارم دق می کنم گف باشه اومد باز کرد یک پرستارم گذاشت کنارم که کمکم کنه از تخت بیام پایین ولی من انقد حالم خراب بود گفتم کمک نمی خام وانگار هیچ دردی حریف درده قلبم نبود😭😭😭😭
از تخت اومدم پایین باهمه دردام راه رفتم گفتم فقط بزار برم بچمو ببینم بزور بردنم پشت دره ان ای سیولنگون لنگون رفتم داخل و رسیدم بالای سره بچم مثل یک فرشته خوابیده بود وبه دماغش اکسیژن وصل بود😞😞😞تمامه وجودم براش درد می کردسریع بیرونم کردن ولی من همون شب ۳۰سال پیر شدم کمرم خم شد که چرا من چرا بچه من که تالحظه اخر همه چیزش خوب بود چیشد که من باید این صحنه هارو ببینم😭