پارت۷
گریه هام دل سنگو به درد میاورد اشک همه رو دراوردم و همه باناراحتی رفتن بعدم شوهرمو صدا زدن که بیا پرونده تشکیل بده برای بستری بچه تو ان ای سیو
همش میگفتم خدایا مرگ منو بده چرابچم این جور شد بچم خوب بود اوردن شیرش دادم چه اتفاقی براش افتاده ولی هیچکس جوابمو نمیداد پرستارا می اومدن می گفتن چیزی نیس نگران نباش زود خوب میشه میاریمش ولی من حالیم نمیشد فقط اشک می ریختم مامانم مث مرغ پرکنده مدام می رفت جای پرستارا میگفت چیشد ترو خدا بچشو بیارین دخترم داره ازبین میره اوناام بابیخیالی می گفتن باشه میاریمش و میرفتن دنبال کارشون هر پرستاری می اومد تواتاقم التماس می کردم بزارین برم بچمو ببینم میگفتن تا سوندتو نکشیم نمیشه بری ببینیش گف تاساعت۱شب باید سوندت باشه ۶ساعت کامل تا۱شب مونده بود من فقط اشک می ریختم ساعت۱۱پرستاراومد گفتم ترو قران بیا این سوندمنو دربیار می خام برم بچمو ببینم بخدا دارم دق می کنم گف باشه اومد باز کرد یک پرستارم گذاشت کنارم که کمکم کنه از تخت بیام پایین ولی من انقد حالم خراب بود گفتم کمک نمی خام وانگار هیچ دردی حریف درده قلبم نبود😭😭😭😭
از تخت اومدم پایین باهمه دردام راه رفتم گفتم فقط بزار برم بچمو ببینم بزور بردنم پشت دره ان ای سیولنگون لنگون رفتم داخل و رسیدم بالای سره بچم مثل یک فرشته خوابیده بود وبه دماغش اکسیژن وصل بود😞😞😞تمامه وجودم براش درد می کردسریع بیرونم کردن ولی من همون شب ۳۰سال پیر شدم کمرم خم شد که چرا من چرا بچه من که تالحظه اخر همه چیزش خوب بود چیشد که من باید این صحنه هارو ببینم😭

۲ پاسخ

الان حالش چطوره عزیزم؟ بسلامتی مرخص شد؟ انشالله هیچ مادری بچشو رو تخت بیمارستان نبینه عزیزم

حال بچت الان چطوره عزیزم

سوال های مرتبط

مامان آران مامان آران ۹ ماهگی
تجربه ی زایمان طبیعی ۳

صبح زود اومدن یه قرص زیر زبونی بهم دادن و فشار و چک کردن و صبحونه دادن و رفتم منم مامانم مادر شوهر و شوهرم جلو در بودن گفتم بهم قرص دادن ایشالله دردم شرو بشه ولی هیچ خبری از یه ذره دردم نبود بعد ۶ساعت دوباره نصف قرص دیگه بهم دادن ولی بازم هیچ دردی نداشتم شب ساعت ۱مامت خودم که تو بیمارستان اونشب شیفت بود اومد و یه قرصی گذاشت داخل واژنم‌ گفت تا چن ساعت دیگه دیگه باید دردات شروع بشه ۲.۱ساعت گذشت کم کم داشت یه ذره دردم می گرفت ولی بازم درد زایمان نبو و گفت بخواب امشبم ساعت ۵صبح امدن فشار گرفتم ۱۵بود بازم یه سرم زدن و سوند بهم زدن سوندو که می زنن درد خاصی نداره ولی بعد یه چن ساعتی سوزش داره و من زار زار گریه می کردم از درد سوند بعد ۳ساعت مامای خودم اومد و گفت چرا گریه می کنی گفتم سوند خیلی اذیتم می کنه و گفت باشه درش میارم و خدا خیرش بده در اورد و من راحت شدم دیگه کم کم دردام شرو شده بود ولی بازم اونقدر نبود بعد ۵.۶ساعت دردام خیلی شدید شد و ۵دیقه یبار می اومد و می رفت از ساعت ۱۰صبح ۱۰٫۲۹ دردام خیلی وحشتناک شده بود و هی داد می زدم خدایا منو بکش هی میومدن معاینه ولی بازم هنوز ۲سانت بودم گفتن برو رو توالت فرنگی بشین و اب داغ و باز کن از کمر به پایینت ۲۰دیقه نشستم زیر اب داغ و هی پیاده روی و بشین پاشو معاینه کرد گفت ۴سانت ولی من اونقد درد داشتم که فقط داد می زدم منو ببرید سزارین من دارم می میرم و ماما هم هی دلداریم می داد می گفت چشم الان می بریم ولی هیچ هبری نبود فک کنم ساعت ۲.۳اینا بود که ۵سانت بودم و کیسه ابم و ترکوندن و به زور ورزش می کردم کمرو قر می دادم اگرم درد می یومد می نشستم و حالت دسشویی کردن زور می زدم تا معاینه کرد شده بودم ۶سانت
مامان ایلماه مامان ایلماه ۸ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲

ساعت ۷ عصر دیگه بستریم کردن سرم بهم وصل کردن همون لحظه اولی که ماما معاینم کرد کیسه آبم ترکید و اون لحظه بود که دیگه دردام شروع شد
یه نیم ساعتی رو تخت بودم و درد هارو با تنفس کنترل می کردم بعدش ماما اومد گفت اگه رو تخت خسته شدی بیا پایین راه برو منم رفتم پایین که راه برم ولی درد بیش از حد زیاد بود
هر نیم ساعت یه بار ماما معاینه می کرد و می گفت که چقد باز شدم
معاینه سوم گفت ۶ سانتی

سرویس بهداشتی رفتم اون جا و آب گرم رو باز می کردم رو کمرم تا دردام کمتر بشه
۷ سانت که شدم گاز انتونوکس رو آوردن و با گاز تقریباً نود درصد دردم کمتر شد
تا ساعت ۱۰‌طول کشید تا فول بشم
از ساعت ده تا ۱ و نیم فقط زور میزدم تا سر بچه بیاد پایین
اینم بگم که ماما خیلی کمکم کرد و مهربون بود ساعت ۱ و نیم بود که دیگه بچه سرش کامل اومد اون موقع بود که برش زدن و بچه سرش اومد بیرون همون لحظه تمام دردها از بین رفت بچمو گذاشتن رو شکمم چند دقیقه ای رو شکمم بود و من فقط تو شوک بودم که بلاخره تونستم به دنیا بیارمش اخه همش فکر می کردم من توان زایمان طبیعی رو ندارم و هر لحظه ممکنه بگن باید بره سزارین بشه

تا ساعت ۴ تو بخش زایمان بودم بعد اون منتقل شدم بخش اون موقع همش فقط خدارو شکر می کردم که بچمو صحیح و سالم بهم داد
مامان نینی مامان نینی ۱ ماهگی
پارت 5
وقتی دستگاه نوار قلب رو شکمم گذاشت بعد یه دستکاه دیکم هم بود حساس می کردم همون دستگاه دردامو بیشتر می کرد چون برای ماما اصرار می کردم که نکن می گف نمیشه باید ۳۰ دقه بشه تا من تمو کنم من همون دقه جون دادم واقعا هر وقت دردم می گرف ماما دستمو می گرف گف دست منو فشار بده و نفس عمیق بکش مگه میشد نفس عمیق بکشی خدایا دردام شدید تر میشد و از ون ور خوابم می اومد وقتی ۳۰ دقه کامل سد دستکاه رو برداشت نفس عمیق کشیدم وایی
بعدش گرفتم به پهلو خوابیدم تا می خواستم چسم رو هم بزارم دردام شروع میشد
دلم می خواست پرش ورش کنم از بس درد داشتم گفتم باید دق دلمو موقع دردا یه حا خالی کنم هر موقع دردم می گرفتم انگشت بزرگه پامو می گرفتم فشار میدادم
دیدم دانشجو ها اومدن پرده رو کشیدم حال حوصله هیچیکی نداشتم بعد دیدم ماما اومد گف معاینه‌ات می خوام کنم
گف باریکلا ۶ سانت شدی گفتم پس کی زایمان می کنم گف هر موقه ده سانت شدی
گفتم خدایا کی تموم میشه
خانمی کنار تختیم همون ۶ ساعت دیشب مونده و اصلا پیشرفت نکرده بود همش بدبخت جیغ می کشید
من بعد اون ۶ سانت دیکه منم باید جیغ می کشبدم مگه میشد بی صدا باشی دلم می خواست همه رو فوش بدم مب گفتم خدایا اینا چطوری ۳ ۴ تا میارن این دردو چطوری می تونن تحمل کنن
دیگه دیکه پرستاره با کیسه اب داغ اومد گف بزار رو شکمت اون واقعا یکم دردامو کم کرد ولی اون قدر ولی خدای من وحشتناک بود
مامان معجزه مامان معجزه روزهای ابتدایی تولد
❤️❤️❤️
من اصلا از بیمارستانم راضی نبودم ، کادر خیلی محترمی داره ولی به نظر من بی تجربه هستن و دلسوز نیستن، من بچه ام رو ندیده بودم گفتن ساعت 10 بعد گفتن 11 بعد گفتن 12 شب بعد گفتن بچه ها خوابیدن الان نمیشه صبح ، 7 صبح بعد 8 صبح آخر خودم شاکی شدم رفتم پرستاری گفتم من می خوام برم مجبور شدن منو ببرن. یا اصلا پرونده من درست ثبت نشده بود خودم می گفتم من دیابت دارم اصلا پرستاری پرونده منو درست نخوانده بود .غذا هایی که میاوردن با توجه به رژیم دیابتی نبود، خدماتش خیلی محترم بودن ولی کار خاصی برای تو انجام نمی دادن ، یا همین اشتباه توی تزریق دارو ، بهم می گفتن حالا میایم راهنمایی می کنیم برای شیر دادن و ماساژ سینه ولی فقط حرف بود .گفتن میایم کمکت می کنیم راه بری ولی همش خودم با کمک همسرم یا مادرم راه می رفتم .با توجه به هزینه ای که می کنید خدمات خاصی به شما ارائه نمیده، من برگردم عقب اصلا نمیرم آرام کرج ، تهران بیمارستان هایی مثل بهمن ، نیکان قدیمی ترن وکادر با تجربه تری دارن درست هزینه ها زیاده ولی خرج تراشی الکی نمی کنن . خیالت راحت تره
مامان یزدان🤰😍🩵 مامان یزدان🤰😍🩵 ۳ ماهگی
پارت اول زایمان سزارین
من سزارین اختیاری بودم دکترم گفته بود جمعه صبح ساعت ۵ بیمارستان باش من صبح رفتم بیمارستان تشکیل پرونده دادن و نوار قلب بچه رو چک کردن و فشارم رو گرفتن خداروشکر همه چی اوکی بود بعد لباس دادن پوشیدم گفتن ساعت ۸ و نیم می برن اتاق عمل بعد من از هیچی نمی ترسیدم فقط از سوند گذاشتن می ترسیدم یکم بعد پرستار اومد پرده رو کشید گفت سوند میزارم گفتم یا خدا من می ترسم خلاصه کنم سوند رو گذاشت درد نداشت ولی خیلی سوزش بدی داشت اصلا نمی تونستم بشینم همون طور که فک می کردم بده واقعا بد بود ساعت ۸ ونیم بردن اتاق عمل شدیدا استرس داشتم پرستار دلداریم میداد می گفت چیزی نیس تو اتاق عمل کولر روشن بود و من لرزش بدی گرفتم گفتم سردمه کولر رو خاموش کردن ولی لرزش من از استرس بود گفتن بشین رو تخت پاهاتو دراز کن دستات رو بزار رو زانو و خم شو تا آمپول بی حسی رو بزنیم از آمپول نمی ترسیدم و خداروشکر راحت زدن مثل آمپول سرما خوردگی که به پا میزنن هستش اصلا نترسین گفتن زود دراز بکش دراز کشیدم همون لحظه یه گرمای شدیدی اومد به پاهام و بی حس شدن تا معدم بی حس بودم اصلا چیزی نفهمیدم من فک می کردم هنوز شروع نکردن که یهو دیدم صدای گریه بچه اومد نمی تونم حسم رو توصیف کنم خیلی حس خاصی بود با صداش بغض کردم شدیدا دکتر بچه رو بهم نشون داد و برد تمیزش کنه
مامان اسما مامان اسما ۱۴ ماهگی
تجربم از زایمان طبیعی:😁
یکشنبه رفتم مراقبت و ان اس تی هم دادم بهم گفتن اینا درد زایمان هست و برو بیمارستان
از اونجایی که ما شهرستان هستیم و باید میومدم یزد عکس ان اس تیمو برای دکترم فرستادم اونم گفت بیا ولی من خیلی درد زیادی نداشتم دیگه اومدیم و مستقیم رفتیم بیمارستان گفتن دهانه رحمت هنوز کامل بسته هست و بستری نمی‌کنیم برای ۲۸ هفته پیش دکترم نوبت داشتم رفتم اونجا و گفتیم سختمونه که بخواییم دوباره برگردیم دیگه همینجا میمونیم اونم معاینه تحریکی کرد گفت ۲ سانت باز شدی و من صبح شیفت هستم بیمارستان بیا اگه شد بستریت میکنیم
دیگه من تا آخر شب یکم پیاده روی کردم و ورزش انجام دادم
صبح رفتیم معاینه کردن گفتن هنوز همون ۲ سانته نمی‌تونیم بستری کنیم برو ورزش کن راه برو پله بالا پایین کن عصر بیا ببینیم شرایطت چجوریه
عصر رفتم گفت ۴ سانت شده بستری میشی
بستری کردن ولی خدا خیرشون بده گفتن میزاریم تا خودت دردات شدید بشه من داشتم ولی زود ول می کرد
دوشنبه عصر بستری شدم فقط ضربان قلب و فشار و اینا می گرفتن و هر سه تا چهار ساعت یکبار هم ان اس تی وصل می کردن و بعدش معاینه می کردم هر سری یک سانت بیشتر شده بود منم فقط تو اتاقم راه می رفتم و ورزش می کردم
ظهر سه شنبه ۸ سانت باز شده بودم ولی سر بچه فیکس نبود
ساعت ۳ بعد ظهر گفتن دیگه کم کم وقتشه کیسه آبم باز کردن تا ساعت ۶ونیم دردام خیلی شدید بودن و اونموقع دیگه سر بچه هم فیکس شده بود خداروشکر اومدن بالای سرم کمک کردن نزدیک ۹ بود که سر بچه اومده بود پایین رفتم اتاق زایمان و ۹و ۳ دقیقه شبم دنیا اومد 🥹
حدودا ساعت ۱۱ هم رفتم تو بخش و امروز ظهر هم مرخص شدیم