۲ پاسخ

الهی عزیزم

کدوم بیمارستان زایمان کردی با کدوم دکتر

سوال های مرتبط

مامان فراز کوچولو مامان فراز کوچولو روزهای ابتدایی تولد
پارت سوم تجربه سزارین
یه پرده کشیدن جلوم با بتادین از شکم تا رون پاهامو ضدعفونی کردن و تا چاقو رو گذاشت رو شکمم گفتم حس میکنم گفتن ینی چی میگه بی حس نشدی گفتم نه پاهامو گفتن حرکت دادم و ب طرف بالا بردم گفتن ی کوچولو صبر کنیم اگ نشد ی بار دیگ امپول بزنیم بی حس نشد و دوباره از اول امپول زدن بازم درد نداشت و گفتن زود دراز بکشم
اینبار حس داغی رو از سینه هام حس کردم تا پاهام و اروم اروم بی حس شدم میگفتن اگ سر نشی باید بیهوش کنیم
یه پارچه سبز رو پاهام انداختن یکی هم تا روی سینه هام حس کردم اون پارچه ها خیلی گرمن و یه پرده دوباره کشیدن جلو سینم ..
تا اومدم نفس بکشم دیدم نفسم اصلا درنمیاد و گفتم من حالم خوب نیس خودششونم میگفتن ک زردی و رنگ پریدگی اومد رو صورتم حالت تهوع گرفتم و چشام تار میدید و افت فشار اومده بود سراغم
خییییلی بد بود اون لحظه ها دستامو جای مخصوص گذاشته بودن ولی نبسته بودن دستامم حالت گر گرفتگی گرفت و واقن حس کردم دارم میمیرم چشام بی اختیار بسته میشد و دکترم باهام حرف میزد ک چیزی نیس و الان با دارو کنترل میکنیم اکسیژن اوردن و گذاشتن جلو دان و دماغم ک با نفس کشیدن یکم از اون حال دراومدم دکتر هم مشغول دراوردن بچه بود ساعت ۱۲شد ک بچه ب دنیا اومد و من فقط نگا میکردم و هیییچ حسی بهش نداشتم یه کوچولو گذشت و دیدم ب بچه هم اکسیژن زدن و صداش بلند شد حالم ی جوری بد بود ک همه اونجا میگفتن چ مامان بی احساسی !!
بچه رو اوردن کنار صورتم و گفتم ببرینش حالم خوب نیس بوسش کردم و بردن کاراشو کردن
حدودای ساعت ۱۲و۴۵دقیقا اینا بود ک منو از تخت اتاق عمل ب یه تخت دیگه منتقل کردن و بردن ریکاوری .. دکتر گف ک حال کوچولوت خیلی خوبه و نیاز ب نگرانی نیست ..
ادامه پارت بعد
مامان دلسا و آرتا🩷🩵 مامان دلسا و آرتا🩷🩵 ۲ ماهگی
مامان یزدان مامان یزدان ۴ ماهگی
تجربه زایمان
پارت2:
قبل شروع عمل با دکتر حرف زدم همه استرس هارو شست برد...نشستم رو تخت اتاق عمل دکتر بیهوشی ی آقای جوان بود ک خیلی هم شوخ طبع و با حوصله بود اومد برام آمپول بیحسی رو زد و گفت دراز بکش الان پاهات گرم میشه گز گز میکنه و من منتظر بودم علائمی ک گفتن رو حس کنم ولی خبری نبود دکتر با ظرف بتادین اومد بالاسرم گفتم دکتر شروع نکنیا من بی حس نشدم دکتر بیهوشی گفتن ک ن متوجه نیستی الان بی حس شدی پاهاتو تکون بده ببینم من انگشتامو تکون دادم گفت ن دیگ زرنگی اگه راست میگی پاهاتو با پاشنه بیار بالا ببینم من پاهامو آوردم بالا و قیافه متعجب دکتر و دیدم🤭😂 گفت پاشو بشین دوباره بزنیم ایندفعه دیدم ک دو برابر داروی قبلی رو پر کرد داخل سرنگ و تزریق کرد برام
هنوز تزریق تموم نشده بود تو حالت نشسته بودم ک لرزش و گز گز پاهام شروع شد لرزش ب حدی زیاد شد ک تا دستام رسید حتی حرف زدنمم لرزشی شد😅
بعد دراز کشیدم و عمل شروع شد متوجه هیچ حس و دردی نبودم... ی آقا پسر جوان هم بالاسرم بود و حالتامو بهم میگفت ک الان ممکنه حالت تهوع بگیری ممکنه تنگی نفس داشته باشی و این موارد... یکم گذشت ک متوجه شدم دارم رو تخت تکون میخورم و بعدش فشاری ک زیر سینه میدادن و حس کردم و بهم گفت ک میخوان بچه رو بکشن بیرون و بعدش گفت ک بدنیا اومد😍 از اونجایی ک من همش گریه میکردم آمپول خواب زد بهم و من خوابم برد بعد یکی بیدارم کرد و گفت پاشو پسرتو ببین و صورتشو گذاشت رو صورتم🥺آخ ک بهترین حس دنیا بود اون لحظه... بعد یزدان و بردن و من باز خوابم برد وقتی بیدارشدم ریکاوری بودم موقع اومدن ب بخش شد اومدن جابجام کردن رو تخت دیگ یکم درد داشت و ماساژ کوتاه شکمی دادن اونجا ک اونم درد داشت ولی وحشتناک نبود و بعدش رفتیم اتاقم
مامان نیهان🩷🎀 مامان نیهان🩷🎀 ۱ ماهگی
گفت که چرا نبردنت رفت تو اومدن گفتن بیا دکترت منتظره با ویلچر نبردن منم درد سوند رو داشتم گفتن پیاده بیا تا اتاق عمل پیاده رفتم ، دستیارا و پرستار و دکترا و ماماهمراه و دکتر خودم منتظر بودن دوتا متخصص بیهوشی بود اونجا یکیش قدمو پرسید و شوخی میکرد تا استرسم بریزه ولی دریغ از اینکه ک حال من فرق بکنه درد سوند امون نمیداد😂😂 انقد ک سوزش داشتم رفتم رو تخت گفتن پاهاتو بده جلو بشین و سرتو بنداز پایین و خودتم نترس چیزی نیس اونجوری کرد امپول بی حسی رو زدن ولی مایعی ک میخواستن رو نه دردش خیلی اروم بود درکل دردی نداشت انگار گاز یه مورچه بود برای من بعد اون مایع رو زدنی من یکم درد حس کردم خودمو کشیدم ک گفتن خودتو نکش محکم داد زدن گفتن خودت بدبخت میشی ماهم اسیر چون مایع نخاعیت پخش میشه اونموقع بعد من دست یکی دستیار هارو گرفتم گفتم بزارین تموم بشه بعد اونم خانم بود و مهربون انقد با ارومم میکرد نازم میکرد
بعد گفتن بهم زود دراز بکش زود زود زود ، بعد دیدم دکترم بتادین و چاقو به دسته ولی من پاهام حس داشت😐
گفتم پاهام حس دارن خانم دکتر نبر فعلا گفت عجله کن دیروقته نمیشه ک بی حسی گفتم نه به خدا حس دارم دکتر بیهوشی گفت پای راستو بده بالا من اشتباهی چپو دادم گفت راستو میگم راستو دادم بالا دیدن حس دارم باو گفتن نگه دار همونجوری بعد ده ثانیه پام افتاد دیک حسی نداشتم و دکتر بتادین رو زد و موقع برش رو من دیدم و حتی حس کردم میبره ولی دردی نداشتم بعد پرده رو کشیدن
و حتی گفتم من حس کردم برش رو اینا گفتن ک اونو میفهمی ولی دردو و نمیفهمی
مامان ابوالفضلم💙 مامان ابوالفضلم💙 ۲ ماهگی
#پارت ۲
بعد همسرم دیدم که تا پشت اتاق عمل راهیم کرد که استرسم خیلیی کم شدم رسیدیم به یه جا که چند تا اتاق داشت و یه راه روی دراز از ویلچر گفتن که پیاده شم و آروم دراز بکشم روی تخت سوند هم دستم بود کل هواسم به اون بود😂
یه مرد تختم رو کشوند برد اتاق عمل یه اتاق کوچیک بود با لامپهای بزرررگ اونجام استرس گرفتم که اگه برقا بره چی 🥴😂
بعد تخت هارو چسبود به هم گفت که آروم کمرم رو بلند کنم برم روی اون یکی تخت یعنی تخت اتاق عمل یه تخت باریک و بلند بود با یه زیر سری سفت مشکی بعد چند لحظه که کیسه سوند رو سفت گرفته بود از استرس انگار قرار بود بدزدن🙂😂
دکتر بیهوشی اومد همه مهریون و خوش رو سلام احوالپرسی کردیم من همش میترسیدم موقع آمپول زدن بترسم آمپول دوباره بهم بزنن ولی یه پرستار خیلی مهربونه داریم داد گفت هر موقع درد اومد فقط دست منو فشار بده آمپول رو به کمرم زدن اصلا درد نداشت فقط موقع زدن حس می‌کنی یه چیز ده کیلویی رو محکم چسبوندن به کمرت اندازه یههه کوچولو که حتی شاید حس هم نکنی میسوزه ولی اون لحظه انقد استرس داری که اصلا متوجه ش نمیشی
مامان 🧸 اهورا 🍫 مامان 🧸 اهورا 🍫 ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین»
سلام ب همه🥹🖐️
منو اهورا اومدیم تجربه زایمان سزارین براتون بزارم...
خیلی کلی میگم براتون....
سی و نو هفته بودم ک رفتم برا سز.از همون روز اول از طبیعی وحشت داشتم و با شناختی ک از خودم دارم حق داشتم...
خلاصه رفتم برا سزارین اختیاری با کلی زیر میزی دکترمو راضی کردم ب سزارین از مرحله سوند خیلی میترسیدم ولی اصلا اون چیزی ک فکر میکردم نبود خیلی راحت بود...
اما از بس منو ترسونده بودن وقتی اومد برام سوند بزارع همه بدنم می‌لرزید از شروع سوند گذاشتن تا پایان عمل و حتا بعد از اون همه بدنم استرس گرفته بود مثل بید میلرزیدم..‌
منو بردن اتاق عمل دل تو دلم نبود... آمپول بی حسی اصلا درد نداشت سرمو خم کردن و آروم برام آمپول و زدن پاهام سنگین شده بود خودشون جابه جاشون می‌کردن«سوندمو از بس ک نزاشتم پاهامو قشنگ باز کنه خوب نزاشته بود تو اتاق عمل باز شد و خود دکتر برام گذاشت وقتیکه کاملا بی حس بودم» خلاصه آمپول و ک زدن دیگه بدنم از لرزه وایستاد «من خیلی استرس داشتم و اصلا اوکی نبودم ن از درد ن از چیزی فقط میلرزیدم»
حس ک نمی‌کردم و نمی‌دیدم چون به پارچه سبز جلو چشمم زدن ولی وقتیکه شکممو باز کردن صداش میومد خش خش صدا میداد خلاصه شکممو که باز کردن یه فشار به سینم وارد شد درد نداشتااا ولی حس کردم دارن ی چیزیو ازم جدا می‌کنن خلاصه همون لحظه که سرم سنگین شد اهورام بدنیا آوردن صدای گریشو که شنیدم خود به خود اشگم اومد تو اتاق عمل دوتا پرستار کنار من بودن سعی میکردن منو آروم کنن باهام حرف میزدن مدام میگفتن حالت تهو نداری از این حرفا که نداشتم... فقط لبام رو هم نمیموند از شدت لرز منو 9 بردن اتاق عمل 9 و بیست دقیقه اهورام بدنیا اومد🥹💙🧿
ادامه پارت بعد»»»»
مامان شاهان مامان شاهان ۱۷ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...
مامان رهام 🫀😍 مامان رهام 🫀😍 ۱ ماهگی
تجربه سزارین پارت دوم :
راجب سوند اونجور ک تو گهواره من تحقیق کردم همه گفتن حس نمیکننی و اینا اصلا همچنین چیزی نبود خدا شاهده طرف گرف دسش چنان سوندو فرو میکرد میچرخوند حس میکردم دردش میزد به بدنافم بعد به مغزم ینی واقعا درد اون قبل عمل باعث شد خودمو ببازم بعدم ک بردنم اتاق عمل راجب بی حسی نمیدونم من استرس داشتم از اون شد یا بدنمو‌سفت میکردم چهار بار رو کمرم کار کردن بی حس بشمم اولی ک سمت راست زدن رگ سیاه تیگم چنان سوخت چنان گرف ک فقط میگفتم خدایا غلط کردم تا بی حس شم قلبم از درد مچاله شد فقط با خدا میگفتم اگ بریچ نمیشد طبیعی بود من چیکار میکردم اخه وقتی نحمل سزارین ندارم بعد ک دراز کشیدم ماسک اکسیژن گذاشتم عی اومدم نفس بکشم مخصوصا از سمت چپ حلقم حس میکردم کسی با دسش داره منو خفه میکنه دستامم ک بسته بودن سه بار. این حسو تجربه کردم تا حالم میزان شد بعد یهو حس کردم دارم بالا میارم تا زیر سینم بی حس شده بودم عق میزدم هیچ حس درد وفشار ی رو معدم نداشتم اونم یه جور حس تهی بودن میداد
زایمان سزارین طبیعی جنین
مامان علی 💙 مامان علی 💙 ۷ ماهگی
وقتی اینجا تجربه زایمان رو میخوندم باور نمیکردم روزی منم بیام بگم واقعا خدارو شکر میکنم من سزارین اختیاری بودم ساعت ۶ صبح بیمارستان رفتم ناشتا بودم شب قبلم سوپ سوپ ساعت ۱۱ شب رفتم تشکیل پرونده دادم بعدش ضربان قلب اینارو گرفتن ازم رفتم بعد اون روی تخت دراز کشیدم اومدن بهم سرم وصل کردم گفتن ساعت ۸ دکترت میاد تا ساعت ۸ بشه یه پک زایمان دادن داخلش لباس و دمپایی و پد و اینا بود لباسام رو عوض کردم ساعت ۸ شد دکتر اومد باهاش حرف زدم بعد از تخت اومدم پایین روی ویلچر نشستم پرستار برد تا پشت اتاق عمل همسرم و مادرم اینا اومدن بعدش جدا شدیم یه لحظه اونجا واقعا از ترس گریه ام گرفت یکم محیط اطراف ترسناکه همه جا سبز لباسا سبز یجوری بود رفتم داخل اتاق عمل روی تخت نشستم پرستار اومد گفت یکم خم شو من خیلی ترسیده بودم تن تن باهام حرف میزدن سوال میپرسیدن یکم سردی روی کمرم حس کردم فک کنم بی حسی اینا زدن من امپول از کمر رو اصلا نفهمیدم واقعا نفهمیدم بعدش پرستار گفت اروم بخاب دستامو بستن یه پرستار بالای سرم بود همش حرف میزد باهام خیلی مهربون بود پرده کشیدن جلو چیزی نفهمیدم خیلی میترسیدم گفتم بی حس نشدم دکتر گفت پاتو ببر بالا قشنگ پام رفت بالا گفت صبر کنید یکم😂
بعد ۳ ۴ دقیقه گفت ببر بالا دیدم دیگ حس ندارم دیگ چیزی نفهمیدم ۵ دقیقه بعد حالت تهوع شدید اومد گفتم به پرستار گفت عیب نداره بالا بیار ولی هیچی بالا نمی اومد تو حلقم بود انگار یه امپول زد به دستم قطع شد تهوع ام همون لحظه درسته بی حس بودم ولی قشنگ حس میکردم یچیزی رو دارن به زور از من میکشن بیرون انگار از کمرم داشتن جداش میکردن دوباره حالت تهوع اومد (سزارین پارت اول)