پارت سوم تجربه سزارین
یه پرده کشیدن جلوم با بتادین از شکم تا رون پاهامو ضدعفونی کردن و تا چاقو رو گذاشت رو شکمم گفتم حس میکنم گفتن ینی چی میگه بی حس نشدی گفتم نه پاهامو گفتن حرکت دادم و ب طرف بالا بردم گفتن ی کوچولو صبر کنیم اگ نشد ی بار دیگ امپول بزنیم بی حس نشد و دوباره از اول امپول زدن بازم درد نداشت و گفتن زود دراز بکشم
اینبار حس داغی رو از سینه هام حس کردم تا پاهام و اروم اروم بی حس شدم میگفتن اگ سر نشی باید بیهوش کنیم
یه پارچه سبز رو پاهام انداختن یکی هم تا روی سینه هام حس کردم اون پارچه ها خیلی گرمن و یه پرده دوباره کشیدن جلو سینم ..
تا اومدم نفس بکشم دیدم نفسم اصلا درنمیاد و گفتم من حالم خوب نیس خودششونم میگفتن ک زردی و رنگ پریدگی اومد رو صورتم حالت تهوع گرفتم و چشام تار میدید و افت فشار اومده بود سراغم
خییییلی بد بود اون لحظه ها دستامو جای مخصوص گذاشته بودن ولی نبسته بودن دستامم حالت گر گرفتگی گرفت و واقن حس کردم دارم میمیرم چشام بی اختیار بسته میشد و دکترم باهام حرف میزد ک چیزی نیس و الان با دارو کنترل میکنیم اکسیژن اوردن و گذاشتن جلو دان و دماغم ک با نفس کشیدن یکم از اون حال دراومدم دکتر هم مشغول دراوردن بچه بود ساعت ۱۲شد ک بچه ب دنیا اومد و من فقط نگا میکردم و هیییچ حسی بهش نداشتم یه کوچولو گذشت و دیدم ب بچه هم اکسیژن زدن و صداش بلند شد حالم ی جوری بد بود ک همه اونجا میگفتن چ مامان بی احساسی !!
بچه رو اوردن کنار صورتم و گفتم ببرینش حالم خوب نیس بوسش کردم و بردن کاراشو کردن
حدودای ساعت ۱۲و۴۵دقیقا اینا بود ک منو از تخت اتاق عمل ب یه تخت دیگه منتقل کردن و بردن ریکاوری .. دکتر گف ک حال کوچولوت خیلی خوبه و نیاز ب نگرانی نیست ..
ادامه پارت بعد

۷ پاسخ

ی حسی گرفتم اصن😑😑 حس ترس

منم دقیقا همین مدلی حالم بد شد خیلیی
بعد اینکه امپولو زدن یادم اومد ک ی مامانی گفته بود سر نشده بریدن
منم مدام میگفتم توروخدا بذارید سر شم بعد🤦🏻‍♀️

منم همیشه میترسم موقعه عمل افت فشار بیاد سراغم اخه همیشه فشارم میوفته

من‌ زایمان‌قبلی بیهوشی کامل بودم هیچی نفهمیدم..ولی اینسری دکترم‌میگه بی حسی..
بی حسی خیلی ترسناکه خدا به دادم برسه☹️

سز‌خوبه یا طبیعی؟

ممنونم واقعا بابت تجربت ❤️🥹

چه ترسناک🥲

سوال های مرتبط

مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۳ ماهگی
پارت ۵
اهان یادم رفت بگم سوند هم اومدن واسم وصل کردن خیلی مشکلی باهاش نداشتم یکم سوزش ریز داشت

ورودی اتاق عمل سوالا رو ازم پرسیدن و دکتر هوشبری و متخصص بیحسی اومدن بالا سرم
بهم گفتن که کامل واست توضیح میدیم میخوایم چیکار‌کنیم و دستشو گذاشت رو یه نقطه از کمرم و گفت اینجا میخوام امپول بزنم تکون نخور فقط
خم شدم ب سمت جلو، قوز کردم یکم و گردنمو دادن پایین و یه چیزی حس کردم مث اینکه ی سوزن نوک پهن ک خیلی درد نداره رفت تو پوستم همین
بعد کم کم حس کردم پاهام داغ شدن و دیگ تو همون حالتی ک بودن، موندن انگار
اکسیژن وصل کردن، پرده زدن جلوم و تنها چیزی ک حس کردم این بود ک دکترم بتادین میریخت رو پاهام همین
کلا شاید ۱۵ دقیقه هم نشد دراز کشیدم یهو صدای اونقه ریز حس کردم، و دکتر بچمو گرفت بالا نشونم داد
من فقط این تکونایی ک چپ و راست میشدمو میفهمیدم😂
بچمو ک دیدم دیگ یادم رفت چ خبره
فقط نگاش میکردم و گریه میکردم
بردن تمیزش کردن و اوردن صورتشو چسبوندن به صورتم انقد حس خوبی بود که واقعااااا یک درصد هم از بیحسی پشیمون نیستم همش می ارزید ب اون حس بعدم دیگ بچه رو بردن برای کارای مراقبتش و گفتن رفتی ریکاوری میاریمش شیر بخوره
مامان فندوق مامان فندوق ۱ سالگی
سلام من اومدم با تجربه زایمان سزارین
روز چهارشنبه ساعت ۶ صبح رفتیم بیمارستان اول رفتم زایشگاه ازم nstگرفتن گفتن خیلی انقباض داری درد نداری ک نداشتم بعد بردنم بهم انژیوکت وصل کردن و کلی شرح حال گرفتن و بعد سوند وصل کردن من از سوند خیلی میترسیدم و خودمو سفت میکردم ولی اصلا اونجوری ک‌فکر میکردم نبود ساعت ۸ گفتن آماده ای بریم اتاق عمل رفتم رو‌ولیچر بردنم اتاق عمل یکم محیطش برام ترسناک بود چون اولین بارم بود ولی زیاد استرس نداشتم کلی آدم اونجا بود هرکسی مشغول ی کار بود دکترمم اومد کمک کردن رو تخت نشستم گفتن کمر و گردنت رو خم کن آمپول بی حسی بزنیم من ترسی نداشتم از اون ولی چون دریچه نخاعی من تنگ بود یکم اذیت شدم و چند بار سوزن زد تا تونستن جای درستی پیدا کنه وقتی تزریق تموم شد پام شروع ب داغ کردن کرد درازم کردن و جلوم پرده کشیدن سرم وصل کردن حس میکردم چیزی روی شکمم میکشن گفتم من بی حس نیستم هنوز شکمم رو پاره نکنید گفتن نه نترس هنوز داریم بتادین می‌زنیم بعدش دیگه نفهمیدم کی شکمم رو پاره کردن صدای گریه بچم پیچید و دنیا مال من شد تمیزش کردن آوردن کنار صورتم بوسش کردم بعد بردنش لباس تنش کنن..بعد حس کردم حالت تهوع دارم گفتم بهشون ی آمپول تو سرم زدن اما خوب نشدم و بالا آوردم بعدش باز گفتم سردردم بهم آرامبخش زدن دیگه چیزی نفهمیدم یهو چشامو باز کردم دیدم چنتا مرد می‌خوان بزارنم رو تخت دیگه ببرن ریکاوری تقریبا یک ساعتی تو ریکاوری بودم دوبار اومدم شکمم رو فشار دادن ک چون بی حس بودم زیاد درد نداشت بعدش هم بردن بخش و پسرم رو آوردن برای شیر خوردن ..در کل از انتخابم راضی ام بازم برگردم عقب سزارین انتخابمه الآنم درد ندارم ۸ ساعتی شیاف میزارم تو بیمارستان هم پمپ درد داشتم که اصلا دردی حس نکردم
مامان مرسانا 👼 مامان مرسانا 👼 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمانم پارت آخر
شوهرم صورتمو بوسید و گفت نترس عزیزم چیزی نیست و رفتیم اتاق عمل ۳ تا مرد بود و ۳ تا خانوم اول یه سرم وصل کردن و یه امپول داخلش زدن بعد هم گفتن بشین و اصلا تکون نخور و امپول بی حسی رو میخواستن تزریق کنن و ته دلم خالی شده بود از ترس یه نفس عمیق کشیدم و چشامو بستم و یه ثانیه هم نشد وقتی زد پاهام داشت داغ میومد و حس کردم پا ندارم و ب پاهام دست زدن گفتن حس میکنی چیزی گفتم ن و شروع کردن به برش زدن خیلی نگذشت ک صدای مرسانامو شنیدم و اشکام خود ب خود سرازیر شد خیلی حس خوبی بود اون لحظه انگار دنیارو بهم دادن وقتی صدای بچمو شنیدم همه چی انگار تموم شد و منم از نو متولد شدم بعد چند دیقه اوردن بچمو رو صورتم ای خدا اون لحظه هر وقت یادم میاد گریم میگیره بهترین حس دنیا بود 🥺کاش دوباره برگردم اون لحظه مرسانا وقتی صورتش ب صورتم خورد گریش اروم شد و چند دیقه همونطوری رو صورتم گرفتن و حس میکردم زمان و ساعت ایستاده و ساعت ۱۲ و ۱۰ دیقه بهترین زمان عمرم شد بعدش هم ک بچرو بردن و منم بردن تو ی اتاق دیگ خیلی سرد بود تمام بدنم میلرزید و سرم وصل کرده بودن یک ساعت اونجا بودم تقریبا و وقتی بردنم بیرون شوهرم اومد سمتم از نگرانی رنگش پریده بود و حالمو پرسید گفتم خوبم و اروم شد خلاصه رفتیم اتاق بخش و ی شب بستری موندم و اولین بار ک میخواستم بلند شم خیلی سخت بود و از درد داشتم میمردم واقعا سخت بود ولی ب دخترم ک نگاه میکردم اروم میشدم و میارزید واقعا😊
مامان جوجوو تودلی🤰🏻 مامان جوجوو تودلی🤰🏻 ۱۲ ماهگی
تجربه سزارین۱
💔😣اون هنه پیاده روی و تلاش آخر ۴سانت شدم منو بستری کردن دردم با فاصله میگرف ولی زیاد بود بستری کردن بردن بعد نوار قلب بچرو گرفتن ۴.۵بار میگفتن زیاد جالب نیس فلان پرستارا بعد گف نمیتونیم ورزشت بدیم یا آمپول فشار تا ندار قلب خوب نباشه بعد دوساعت ماما شیفت عوض شد اومد با ی چیزی تو بدنم کرد محکم گف فقط زور بزن کیسه آبم پاره کرد گفتن اتاق عمل رو آماده کنید اورژانسی
بعد من گفتم جیشده نوار قلب خوب نیس گفتن ن پانشو سوند وصل کردن خیلی بد بود اونم ویلچر آوردن منو گذاشتن دیدم ی دستمال زیرم پهنه سیاهه بچه مدفوع کرده بود ک اورژانسی سز شدم تا گفتن اتاق عمل آماده بشه خود ب خود بهم شوک وارد شد دستام صورتم دستام بیشتر لرزش خیلی خیلی شدیدی گرف فقط میلرزیدم آمپول رو زدن ب کمرمو...پرده کشیدن و من همچنان میلرزیدم ماما خودم اومد دستامو گرف کنترلم کنه نمیتونست آخر دکتری ک آمپول زد ب کمرم آقا بود گف اشکال نداره آروم دستش و بگیر ماما دستامو گرف دیگ پرده کشیدن دوتا زن بودن عملم کردن وقتی آمپول و زدن بی حس شدم بعد دلم میخاس پاهامو تکون بدم نمیتونستم لرزشم ی طرف عملمم ی طرف دردی نداش فقط می‌فهمیدم ی حس کشش بدون درد
دیگ عملم تموم شد و صدای ماهلین اومد🥹🥲بهترین حس دنیا گریه میکرد گذاشتن رو صورتم اشکام ریخت همینجوری میلرزیدم
بعد منو بردن ریکاوری
ماما بچرو گذاش سینم دهنش کرد ببینه میتونه بخوره
مامان رهام 🫀😍 مامان رهام 🫀😍 ۱ ماهگی
تجربه سزارین پارت دوم :
راجب سوند اونجور ک تو گهواره من تحقیق کردم همه گفتن حس نمیکننی و اینا اصلا همچنین چیزی نبود خدا شاهده طرف گرف دسش چنان سوندو فرو میکرد میچرخوند حس میکردم دردش میزد به بدنافم بعد به مغزم ینی واقعا درد اون قبل عمل باعث شد خودمو ببازم بعدم ک بردنم اتاق عمل راجب بی حسی نمیدونم من استرس داشتم از اون شد یا بدنمو‌سفت میکردم چهار بار رو کمرم کار کردن بی حس بشمم اولی ک سمت راست زدن رگ سیاه تیگم چنان سوخت چنان گرف ک فقط میگفتم خدایا غلط کردم تا بی حس شم قلبم از درد مچاله شد فقط با خدا میگفتم اگ بریچ نمیشد طبیعی بود من چیکار میکردم اخه وقتی نحمل سزارین ندارم بعد ک دراز کشیدم ماسک اکسیژن گذاشتم عی اومدم نفس بکشم مخصوصا از سمت چپ حلقم حس میکردم کسی با دسش داره منو خفه میکنه دستامم ک بسته بودن سه بار. این حسو تجربه کردم تا حالم میزان شد بعد یهو حس کردم دارم بالا میارم تا زیر سینم بی حس شده بودم عق میزدم هیچ حس درد وفشار ی رو معدم نداشتم اونم یه جور حس تهی بودن میداد
زایمان سزارین طبیعی جنین
مامان آیهان 🩵 مامان آیهان 🩵 ۱ سالگی
تجربه زایمان ۶
من ک باورم نمیشد اصلا گفتم جدی گف اره پیشرفت نداری گفتم خدا خیرت بده من دیگ نمیتونم تحمل کنم اومدن و سوند وصل کردن ک اصلا درد نداشت چون با اون سوند فرق می‌کرد لباسم تنم کردن منم همچنان درد داشتم سرم و فشارم قطع کردن و بردنم اتاق عمل رفتم روی تخت و کمرم و بی‌حس کردن ولی من حس داشتم و پاهامو تکون میدادم ک میگفتم من حس دارم ک دوباره بی حس کردن گفتن دراز بکش دراز کشیدم و پاهام و آوردم بالا گفتم دکتر من حس دارم یهو تیغ نزنی ها گف دختر تو چقد شیطونی بیهوشت میکنم ها گفتم نه نکن ولی من حس دارم اومد بتادین زد ب شکم و پاهام چن تا ویشگون ریز از شکمم گرفت ک گفتم دکتر چرا ویشگون میگیری دیگ یه دکتر اومد یه چیزی زد تو انژوکتم و بیهوش شدم😅😂
ساعت ۱۱ونیم تو خواب بیداری بودم ک دیدم دارن شکمم و فشار میدن و زیاد دردی حس نکردم فقط گیج بودم و میگفتم بچم کجاس میگفتن خوبه دیگ بردنم از اتاق عمل بیرون و مامانم و شوهرم و ک دیدن گریم گرف حالا من گریه اونا گریه
دیگ تو اتاقم یه شکمم و فشار دادن و بچه رو آوردن
مامان آیهان 🩵 مامان آیهان 🩵 ۱ سالگی
تجربه زایمان ۶
من ک باورم نمیشد اصلا گفتم جدی گف اره پیشرفت نداری گفتم خدا خیرت بده من دیگ نمیتونم تحمل کنم اومدن و سوند وصل کردن ک اصلا درد نداشت چون با اون سوند فرق می‌کرد لباسم تنم کردن منم همچنان درد داشتم سرم و فشارم قطع کردن و بردنم اتاق عمل رفتم روی تخت و کمرم و بی‌حس کردن ولی من حس داشتم و پاهامو تکون میدادم ک میگفتم من حس دارم ک دوباره بی حس کردن گفتن دراز بکش دراز کشیدم و پاهام و آوردم بالا گفتم دکتر من حس دارم یهو تیغ نزنی ها گف دختر تو چقد شیطونی بیهوشت میکنم ها گفتم نه نکن ولی من حس دارم اومد بتادین زد ب شکم و پاهام چن تا ویشگون ریز از شکمم گرفت ک گفتم دکتر چرا ویشگون میگیری دیگ یه دکتر اومد یه چیزی زد تو انژوکتم و بیهوش شدم😅😂
ساعت ۱۱ونیم تو خواب بیداری بودم ک دیدم دارن شکمم و فشار میدن و زیاد دردی حس نکردم فقط گیج بودم و میگفتم بچم کجاس میگفتن خوبه دیگ بردنم از اتاق عمل بیرون و مامانم و شوهرم و ک دیدن گریم گرف حالا من گریه اونا گریه
دیگ تو اتاقم یه شکمم و فشار دادن و بچه رو آوردن
مامان جوجو ممد مامان جوجو ممد ۵ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۷

بردنم با ویلچر ی گوشه داخل سالن گذاشتن تا اتاق عمل خالی بشه همه پر بود ی خانم پشت سیستم نشسته بود من با کلی گریه تند تند ایت الکرسی میخوندم منو نگا میکرد همش بهم لبخند میزد اونو ک میدیدم یکم آروم میشدم
اتاق عمل خالی شد بردنم داخل گفتن پاشو رو تخت دراز بکش لباسای بچه رو گرفتن ازم خواستم دراز بکشم متخصص بی هوشی یا بی حسی نمیدونم اومد تو اتاق گف به به چ مریض گیسو کمندی داریم امشب گف بشین بیا عقب پشت ب من پاها صاف دستات بزار رو زانو چونه بچسبون ب سینه
کاری ک گفت انجام دادم گف خب میخوام بتادین بزنم سرده نترسی بعدشم سوزنم خیلی نازک تکون نباید بخوری گفتم باشه
سوزنو داخل کمرم کرد نتونست بی حسی بزنه گف ترسیدی یکم خودتو شل بگیر ۲ ثانیه طول میکشه یکم شل کردم خودمو دوباره زد واقعا انگار زنبور نیش زد از سرم هم دردش کمتر بود گف سریع برو جلو دراز بکش بدو بدو تا بی حس نشدی ب محض اینکه رفتم جلو دراز کشیدم پاهام داغ شد سریع ب انژیوکت دستم سرم وصل کردن ب این دست دیگمم دستگاه فشار ی پرده جلو صورتم کشیدن
گفتم من بی حس نیستم ها حالت تهوع دارم میخوام بالا بیارم ی ماما بالا سرم بود سریع کنار سرم ی پارچه گذاشت موهای بافته شدمو جمع کرد گف حیفه بالا نیاری رو موهات کثیف بشه داخل سرمم ی آمپول تزریق کرد ۵ دقیقه بعدش حالت تهوعم کلا رفت
همش حس میکردم انگشتای پام تکون میخوره میگفتم شروع نکنین ها من هنوز بی حس نشدم خانم دکتر میگف ن دخترم داریم بتادین میزنیم هر موقع بی حس شدی بگو تا شروع کنیم گفتم باشه
همش تکون میخورد شکمم حس میکردم شکمم میره بالا میاد پایین تخت تکون میخوره
بارداری بارداری بارداری زایمان بارداری