پارت ۵
اهان یادم رفت بگم سوند هم اومدن واسم وصل کردن خیلی مشکلی باهاش نداشتم یکم سوزش ریز داشت

ورودی اتاق عمل سوالا رو ازم پرسیدن و دکتر هوشبری و متخصص بیحسی اومدن بالا سرم
بهم گفتن که کامل واست توضیح میدیم میخوایم چیکار‌کنیم و دستشو گذاشت رو یه نقطه از کمرم و گفت اینجا میخوام امپول بزنم تکون نخور فقط
خم شدم ب سمت جلو، قوز کردم یکم و گردنمو دادن پایین و یه چیزی حس کردم مث اینکه ی سوزن نوک پهن ک خیلی درد نداره رفت تو پوستم همین
بعد کم کم حس کردم پاهام داغ شدن و دیگ تو همون حالتی ک بودن، موندن انگار
اکسیژن وصل کردن، پرده زدن جلوم و تنها چیزی ک حس کردم این بود ک دکترم بتادین میریخت رو پاهام همین
کلا شاید ۱۵ دقیقه هم نشد دراز کشیدم یهو صدای اونقه ریز حس کردم، و دکتر بچمو گرفت بالا نشونم داد
من فقط این تکونایی ک چپ و راست میشدمو میفهمیدم😂
بچمو ک دیدم دیگ یادم رفت چ خبره
فقط نگاش میکردم و گریه میکردم
بردن تمیزش کردن و اوردن صورتشو چسبوندن به صورتم انقد حس خوبی بود که واقعااااا یک درصد هم از بیحسی پشیمون نیستم همش می ارزید ب اون حس بعدم دیگ بچه رو بردن برای کارای مراقبتش و گفتن رفتی ریکاوری میاریمش شیر بخوره

۴ پاسخ

مبارکه عزیز دلم

دستام ب تخت نبندن فقط

یعنی ترس نداره میگن دستای مادر نیلندن من فوبیا دارم

عزیزم میگم شما برای اینکه بچه تون زردی نگیره چیزی مصرف کردین؟؟؟
سر بچه تون چه دعا هایی خوندین که آروم باشه؟؟؟

سوال های مرتبط

مامان فراز کوچولو مامان فراز کوچولو روزهای ابتدایی تولد
پارت سوم تجربه سزارین
یه پرده کشیدن جلوم با بتادین از شکم تا رون پاهامو ضدعفونی کردن و تا چاقو رو گذاشت رو شکمم گفتم حس میکنم گفتن ینی چی میگه بی حس نشدی گفتم نه پاهامو گفتن حرکت دادم و ب طرف بالا بردم گفتن ی کوچولو صبر کنیم اگ نشد ی بار دیگ امپول بزنیم بی حس نشد و دوباره از اول امپول زدن بازم درد نداشت و گفتن زود دراز بکشم
اینبار حس داغی رو از سینه هام حس کردم تا پاهام و اروم اروم بی حس شدم میگفتن اگ سر نشی باید بیهوش کنیم
یه پارچه سبز رو پاهام انداختن یکی هم تا روی سینه هام حس کردم اون پارچه ها خیلی گرمن و یه پرده دوباره کشیدن جلو سینم ..
تا اومدم نفس بکشم دیدم نفسم اصلا درنمیاد و گفتم من حالم خوب نیس خودششونم میگفتن ک زردی و رنگ پریدگی اومد رو صورتم حالت تهوع گرفتم و چشام تار میدید و افت فشار اومده بود سراغم
خییییلی بد بود اون لحظه ها دستامو جای مخصوص گذاشته بودن ولی نبسته بودن دستامم حالت گر گرفتگی گرفت و واقن حس کردم دارم میمیرم چشام بی اختیار بسته میشد و دکترم باهام حرف میزد ک چیزی نیس و الان با دارو کنترل میکنیم اکسیژن اوردن و گذاشتن جلو دان و دماغم ک با نفس کشیدن یکم از اون حال دراومدم دکتر هم مشغول دراوردن بچه بود ساعت ۱۲شد ک بچه ب دنیا اومد و من فقط نگا میکردم و هیییچ حسی بهش نداشتم یه کوچولو گذشت و دیدم ب بچه هم اکسیژن زدن و صداش بلند شد حالم ی جوری بد بود ک همه اونجا میگفتن چ مامان بی احساسی !!
بچه رو اوردن کنار صورتم و گفتم ببرینش حالم خوب نیس بوسش کردم و بردن کاراشو کردن
حدودای ساعت ۱۲و۴۵دقیقا اینا بود ک منو از تخت اتاق عمل ب یه تخت دیگه منتقل کردن و بردن ریکاوری .. دکتر گف ک حال کوچولوت خیلی خوبه و نیاز ب نگرانی نیست ..
ادامه پارت بعد
مامان فندوق مامان فندوق ۸ ماهگی
پارت دوم
وقتی وارد اتاق عمل شدم یه حس خوب همراه با ترس و استرس داشتم بار اولم بود پا تو اتاق عمل میزاشتم نشستم رو تخت و اومدن برام سرم وصل کردن و چن تا پرستار دورم بود داشتن همه چیزو آماده میکردن دکتر بیهوشی اومد و گفت بشین برات بیحسی بزنم دکتر خودمم همزمان رسید و خیلی دلداریم داد ک نترسم وای از ترس پاهام می‌لرزید نخاعم سفت و محکم بود آمپول نمیرفت تو ۳ بار آمپول بیحسی رو کردن تو کمرم سریع درازم کردن و دکترم گفت هروقت حس کردی بی‌حس شدی بگو تا شروع کنم زودی بیحس شدم و به دکترم گفتم ک شروع کردن اینم بگم ک دستگاه فشار هم وصل کردن و فشارم رو چک‌ میکردن ماسک اکسیژن هم برام گذاشتن و شروع کردن خیلی زود بچه رو در آوردن شاید در حد ۵ دقیقه هم طول نکشید ک بچه رو درآوردن و آوردنش پیشم بوسش کردم دکترم تو شکمم رو ساکشن کرد ک خونی تو شکمم نمونه هم فشار داد فقط اون فشار ک داد رو فهمیدم و یه ریزه دردم گرفت دکترم گفت ساکشن کردم ک خونریزی نداشته باشی زود بخیه زد و تموم بعد اومدن گذاشتنم رو یه تخت دیگ و بردن ریکاوری وقتی رفتم ریکاوری یه جورایی درد داشتم و کلافه بودم دلم میخواست زودتر برم پیش بچم‌ من ساعت ۶ و بیست دقیقه رفتم اتاق عمل ۶ و نیم اومدم ریکاوری ساعت ۸ هم بردنم بخش دیگ وقتی رفتم بخش دردام شروع شد بیحسی از بین رفته بود شوهرم برام شیاف گرفته بود داده بود مامانم مامانم ۴ تا پشت سر هم برام گذاشت تا درد نکشم و دردم ول شد دیگ اومدن برام مسکن زدن تو سرم و اینا طاقت نشستن نداشتم از درد بیزارم اصلا تحمل درد ندارم ساعت ۱ و نیم پرستار رو صدا زدم و گفتم می‌خوام پاشم راه برم اینجوری اذیتم اومدن کمکم کردن و پاشدم رفتم سرویس و یکم راه رفتم اومدم نشستم رو تخت
مامان آیهان 🩵 مامان آیهان 🩵 ۱ سالگی
تجربه زایمان ۶
من ک باورم نمیشد اصلا گفتم جدی گف اره پیشرفت نداری گفتم خدا خیرت بده من دیگ نمیتونم تحمل کنم اومدن و سوند وصل کردن ک اصلا درد نداشت چون با اون سوند فرق می‌کرد لباسم تنم کردن منم همچنان درد داشتم سرم و فشارم قطع کردن و بردنم اتاق عمل رفتم روی تخت و کمرم و بی‌حس کردن ولی من حس داشتم و پاهامو تکون میدادم ک میگفتم من حس دارم ک دوباره بی حس کردن گفتن دراز بکش دراز کشیدم و پاهام و آوردم بالا گفتم دکتر من حس دارم یهو تیغ نزنی ها گف دختر تو چقد شیطونی بیهوشت میکنم ها گفتم نه نکن ولی من حس دارم اومد بتادین زد ب شکم و پاهام چن تا ویشگون ریز از شکمم گرفت ک گفتم دکتر چرا ویشگون میگیری دیگ یه دکتر اومد یه چیزی زد تو انژوکتم و بیهوش شدم😅😂
ساعت ۱۱ونیم تو خواب بیداری بودم ک دیدم دارن شکمم و فشار میدن و زیاد دردی حس نکردم فقط گیج بودم و میگفتم بچم کجاس میگفتن خوبه دیگ بردنم از اتاق عمل بیرون و مامانم و شوهرم و ک دیدن گریم گرف حالا من گریه اونا گریه
دیگ تو اتاقم یه شکمم و فشار دادن و بچه رو آوردن
مامان آیهان 🩵 مامان آیهان 🩵 ۱ سالگی
تجربه زایمان ۶
من ک باورم نمیشد اصلا گفتم جدی گف اره پیشرفت نداری گفتم خدا خیرت بده من دیگ نمیتونم تحمل کنم اومدن و سوند وصل کردن ک اصلا درد نداشت چون با اون سوند فرق می‌کرد لباسم تنم کردن منم همچنان درد داشتم سرم و فشارم قطع کردن و بردنم اتاق عمل رفتم روی تخت و کمرم و بی‌حس کردن ولی من حس داشتم و پاهامو تکون میدادم ک میگفتم من حس دارم ک دوباره بی حس کردن گفتن دراز بکش دراز کشیدم و پاهام و آوردم بالا گفتم دکتر من حس دارم یهو تیغ نزنی ها گف دختر تو چقد شیطونی بیهوشت میکنم ها گفتم نه نکن ولی من حس دارم اومد بتادین زد ب شکم و پاهام چن تا ویشگون ریز از شکمم گرفت ک گفتم دکتر چرا ویشگون میگیری دیگ یه دکتر اومد یه چیزی زد تو انژوکتم و بیهوش شدم😅😂
ساعت ۱۱ونیم تو خواب بیداری بودم ک دیدم دارن شکمم و فشار میدن و زیاد دردی حس نکردم فقط گیج بودم و میگفتم بچم کجاس میگفتن خوبه دیگ بردنم از اتاق عمل بیرون و مامانم و شوهرم و ک دیدن گریم گرف حالا من گریه اونا گریه
دیگ تو اتاقم یه شکمم و فشار دادن و بچه رو آوردن
مامان تـابـان🩷🌙 مامان تـابـان🩷🌙 ۱ ماهگی
بعد رفتم بستری شدم لباسامو عوض کردم دراز کشیدم بهم سرم زدن
ازم ازمایش خون و ادرار گرفتن
خیییلی استرس داشتم
دکتر یکم دیر اومد
حدودا ساعت ۱۱ ب بعد بود ک اومدن منو ببرن اتاق عمل
از استرس تمام بدنم میلرزید
دیگه بردنم اتاق عمل
قبلش چند تا سوال پرسیدن
بعد رفتم رو تخت نشستم
دکتر اومد ک امپول رو بزنه
از شدت استرس تمام بدنم میلرزید واقعا حس میکردم نمیتونم نفس بکشم
بعد گف تکون نخور دردش کمه
اما خب من دردشو حس کردم ولی جوری نیستش ک زیاد باشه
بعدش ک امپول رو تزریق کرد حس کردم پاهام گز گز میکنه و بعد پاهام گرم شد
دیگه نمیتونستم تکون بدم
بعد بهم سوند وصل کردن( خودم گفته بودم‌ ک بعد بی حسی سوند وصل کنن)

همچنان هم بخاطر داروها هم استرس کلا بالا تنم میلرزید دندونام میخورد بهم از لرز
هیچی دیگه حس نمیکردم فقط متوجه میشدم ک دکتر داره شکممو فشار میده تکون میده یهو صدای گریه دخترم اومد🥹
خییییلی حس خوبی بود
بعد بردنش تمیز کردن یکم چون زود بدنیا اومد دکتر اطفال اومده بود‌ ک ببینتش
بعدش اوردن پیشم
صورتشو گذاشتن رو صورتم
بهترررررین حس دنیا بود🥹
اون لحظه برای تماااام کسایی ک بچه ندارن دعاکردم دامنشون سبز بشه
همه مادرای باردار بسلامتی نینیاشونو بغل بگیرن
مامان نیلا 🌊🩵 مامان نیلا 🌊🩵 ۸ ماهگی
پارت-دوم-سزارین:

از اتاق عمل منو صدا زدن. رفتم داخل . اولش سابقه داروییمو پرسیدن(من لووتیروکسین و متیل دوپا میخوردم) بعد گفتن همینجا تو اتاق انتظار بشین. من رفتم بشینم که متوجه گریه یه نوزاد خیلی کوچولو شدم ک تازه ب دنیا اومده بود و رو میز بود . خدماتی اومد تمیزش کرد و لباس پوشوند. بعد صدای دکترمو شنیدم بعدشم منو صدا زدن و رفتم . اول دراز کشیدم رو تخت. بعد گفتن پاشو بشین و سرتو کامل خم کن . پشتمو بتادین زدن و امپول بیحسی زدن(اصلا هیچی نفهمیدم و هیچ دردی نداشت). بعد گفتن سریع دراز بکش. همون لحظه یه جریان داغ داخل پاهام حس کردم. انگار ب جای خون ، اب جوش درجریان بود. کادری ک کنارم واستاده بود گفت پاتو ببر بالا. منم نتونستم . و گفت که ما حین عمل هم چنبار چک میکنیم ک بیحس کامل شده باشی بعد عمل میکنیم. همون لحظه دکترم وارد شد و سلام داد بعد پرده سبز جلوم کشیدن. و عمل شرو شد. اصلا هیچی نمیفهمیدم فقط بعد پنج دیقه اینا حس فشار رو شکمم احساس کردم ک همون لحظه صدای گریه دخترمم اومد. چشام اینجور 😍 بود. بعدا بچه رو اوردن کنار صورتم چسبوندن و عکاس اتاق عمل اومد ازمون عکس گرفت . بعدش بچه رو بردن و دکترم شکممو ساکشن کرد و بخیه زدنام شرو شد. من همون لحظه حس سردرد و سرفه داشتم و ب اون خانمی ک کنارم واستاده بود گفتم. اونم یه مسکن داخل سرمم زد و ماسک اکسیژن رو دهنم گذاشت. (خود عمل کم طول کشید شاید درحد ده دیقه ولی بخیه زدنا خیلی طول کشید ۲۰ دیقه اینا) بعدا منو بردن ریکاوری . (هیچ دردی نداشتم ب خاطر اثر بیحسی ) و بعد یه مدتی اینا منو ب بخش منتقل کردن.