۴۹ پاسخ

اگر میگن زایمان طبیعی این همه آمپول فشار و معاینه تحریکی و پاره کردن کیسه اب نباید توش باشه باید اینا خودش طبیعی اتفاق بیفته وگرنه فقط مادر اذیت میشه و بچه، کاش متوجه بشن بعضیا به درد طبیعی نمیخوره شرایطشون

خدا برات نگه داره کوچولوی نازنین روووو خدا برات جبران کنه دردات رو

ادامه پارت اخر:گفت ن فقط متوجه تیغ میشی متوجه درد ک نمیشی گفتم چرا ی درد سوزش مانند داشتم یهو بدون مکث با تیغ شکمم رو پاره کرد😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭تمام دردای ک کشیده بودم یک طرف این درد پاره شدن شکمم با حس کامل یک طرف انقد بلند جیغ زدم ک همشون ترسیدن گفتن مگ میشه حس کنی دوتا پاهام رو اوردم بالا گفتم ببینید من بی حس نیستم😭😭😭😭حتی خونی ک روی شکمم شرشر میریخت رو هم حس میکردم درد وحشتناکی داشتم سریع گفتن دکتر بیهوشی برگشت و دیگ نمیشد از کمر بی حسم کنن چون شکمم پاره بود سریع ماسک بی هوشی گذاشت روی دهنم و بهم سروم وصلکرد در حد ۱۰ ثانیه بعد به ی خواب عمیق رفتم و دیگ چیزی نفهمیدم با لرز شدید تو قسمت ریکاوری بیدار شدم ی زن بالاسرم بود فقط بهش گفتم بچم؟ بچم خوبه گفت اره باورم نمیشد مادر شدن چیه ک با وجود چیزایی ک کشیده بودم اولین چیزی ک دنبالش بودم بچم بود ک توی شکمم حسش نمیکردم
ب شدت دلم شور میزد و ارزو میکردم زودتر بچمو ببینم
از بخش اوردنم بیرون شوهرم جلوی در منتظرم بود نگرانی از چهرش میبارید تا دیدمش زدم زیر گریه اونم پا ب پام اشک میریخت
بدترین زایمان رو تجربه کردم دلم نمیخواد هیچوقت دیگ بهش حتی فکر کنم
اما الان با دیدن روی هانا همه چیز رو فراموش میکنم جونم براش میره🥲♥️

یاعلی چه تجربه ی بدی
خدا دختر گلتو برات حفظ کنه مامان جان

خداروشکر هردو سالمین با بغل کردنش همه درداتو فراموش کن
مبارکتون باشه وجود این فرشته ناز خوش قدم باشه😍😍😍😍

سلام عزیزم مبارک باشه
منم خیلی برام سخت گذشت اصلا یادم میاد روانی میشم
سه چهار روز اول همش گریه میکردم شدت استرسم شدید رفته بود بالا تپش قلب ....
اونا که گذشت الان که مامانم میخاد از پیشم بره من تم و تنها نمی‌دونم باید چیکار کنم اصلا میتونم اصلا چی قراره بشه
دخترم خداروشکر آرومه ولی شبا برام سخته بیداره بیشتر
روزا خوابه
من خیلی خیلی گیجم شبا نگرانم براش
یا وقتی شیر میپره گلوش...

منم مثل شما شدم بی حس نشدم حس فشار شکمم رو حس میکردم گفتم بهشون ولی کاری نکردن گفتن تموم میشه بچه رو در آوردن حس کشیده شدن شکمم پاره شدن شکمم رو داشتم بعد یادم نمیاد چی شد فقط بهوش اومدنم رو یادمه ولی حس لرز نکردم من من سزارین اختیاری بودم اولین چیز منم پرسیدم بچم بود

حالا یه چی بپرسم حال دلت عوض شه ، شهریوری‌شد؟🥹

وای خیلی تجربه سختی داشتی خدا هانا کوچولو رو برات حفظ کنه عزیزم❤️🥲

ای خدا عزیزززززم خسته نباشی قشنگم
مامان قوی
الهی که خدا همیشه نکهدارتون باشه
انشالله انقدر تجربیات شیرین حس کنی ک رودتر این خاطرات تلخ پاک شه از ذهنت
قدم کوچولوتم مبارک باشه🩷🩷🩷🩷🩷

وای خدا 😱چ بیمارستانی بوده رفتی دختر

😭😭😭

یاخدا حالم بد شد جای تو دختر😵‍💫
خداروشکر فرشته کوچولو رو بغل کردی 😍🤍
کدوم بیمارستان کدوم شهری؟؟ واقعا بیمارستانش و دکتراش با معذرت حیوون بودن😐

شکایت کن ازشون !!! ینی چیییی😡😡🤯🤯🤯

خیلیییی سختی کشیدی عزیزم خیلی ناراحت شدم تجربه تو خوندم
امیدوارم همیشه کوچولوت صحیح و سالم کنارت باشه قربونت برم
ولی بیمارستانی که رفتی خیلی چرت بوده خدا لعنتشون کنه که انقد عذابت دادن

😲😲😲بیمارستان دولتی بودی؟؟

مبارک باشه عزیزم

ای وای چه ها که تو کشیدی

وااااای چقدر وحشتناک بود براااات خیلی ترسیدممم من باید چیکار کنمممم😭😭😭

الهی بگردم عزیزم چقدر اذیت شدی واقعا راه رسیدن به مادر شدن خیلی سخته🥲💔

منم تقریبا مثل شما بودم ولی زیاد درد نکشیدم .ولی منو بیهوش نکردن دیگه نیمه سر بودم

مگه کدوم بیمارستان رفتی

هووووف چقدر این چند روز تجربه های وحشتناک خوندم ولی ماله تو از همهههه سخت تر😭بمیرم برات چقدر درد کشیدی🥲

دختر دایی منم نذاشتن بی حس بشه عملش کردن خییییییییییلی اذیت شد بهش میگفتن دروغ میگی😭

الان که هم درد طبیعی رو کشیدی هم سزارین به نظرت کدوم بهتره؟

چقدر عذابت دادن مگه بیمارستان خصوصی نرفتی این چجور آشغال دونی بوده خدا می‌دونه ماهاهم چه بلایی سرم بیاد اینم برا اونایی که قیافه میگیرن میگن صد درصد طبیعی رو انتخاب میکنم
ماها توان آدم های قدیمی رو نداریم اونا دارن تا ۹۰سالگی عمر میکنن با ۱۵تا زایمان طبیعی ولی ماها تو سی سالگی داریم سکته میکنیم مرگو میر جونا زیاد شده بعدم‌میان میگن من مادر زادی خوش زام
خیلی حالم خراب شد برات عزیزم مخصوصا اونجا که دیگه گفتی تیغ زدن متوجه شدی خدا ب داد دلت برسه چی رو تحمل کردی

واقعا ناراحت شدم از دردی ک کشیدی

خداروشکر دخترت صحیح و سالم دنیا اومده و خداروشکر الان تموم شده اون دردا ولی ترومای اون دردا هیچ وقت از بین نمیره❤️‍🩹
صحیح و سالم و تندرست باشید شما و خانواده💕

لبلس نینی رو حاضری خریدی؟یا دادی بدوزن؟

خداحفظش کنه عزیزم
خداروشکر بسلامتی راحت شدی
مبارکه

آخخخ الهی
خداروشکر نینیت سالم و سلامته
انشاالله خوش قدم و خوش روزی باشه

همیشه از اینجور زایمانا که هم درد طبیعی رو باید بکشی هم سزارین میترسم

زایمان طبیعی بدون ماما همراه خیلی سخته گلم
کاش ماما می‌گرفتی خداروشکر تموم شدو راحت شدی

خدا دخترتو برات نگه داره عزیزم ❤️ به خاطر همین بهشت زیر پاته .

الهی بگردم چقدر اذیت شدی

عزیزم مبارکه ماشالله خیلی نازه🥲🩷
توروخدابچت بغل میکنی برام دعاکن بچم نچرخه سزارین شم بندناف دورگردنشه دکترم گف بچرخه خطرناکه🥲😭

الهی عزیزم چقدر درد عذاب کشیدی 😭🥹
گریم گرفت با تجربه زایمانت 🥹♥️


خداراشکر که هانا خانوم صحیح سالم بدنیا اومد ماشاالله هانا مثل خودت ماه است😘♥️خدا برات حفظش کنم عزیز

وای خدای من چی کشیدی تووو دختر😭😭😭

متاسفم واسه تجربه سختت اینجوریش و نشنیده بودم😢
و مبارک باشه تولد دخترت خدا ببخشه بهت❤️
وزنش چقد بود بعد تولد؟

عزیزم چه زایمان سخت و پر ماجرایی
قدم کوچولوت خیر انشالله زیر سایه پدرو مادر بزرگ بشه

وایی خدایا چی کشیدی دختر😔😔

یاعلی چقدر وحشتناک😭😭😭چقدر استرس دارررم

اون امپول دقیقا کجا کمر میزنن تو گودی کمر؟

مبارکت باشه عزیزم 😘

خداروشکررر وای عزیزممم 🥹😢🫂🩷 بعد اون همه درد بلخره بغلش کردی

چه نفهم بودن خیلیا بی حس نمیشن و بیهوشی میگیرن ولی دکترا کارشونو انجان نمیدن تا مطمعن نشن از بی حسی تو

انگار زایمان منو تعریف کردی
دقیقا منم همینجوری بودم
۳۲ هفته دو سانت باز شده بودم و دردم گرفته بود
فکنم بخاطر این نتونستیم زایمان کنیم

مبارکه عزیزم، 🌹🌹🌹🌹خداروشکر این کابوس تموم شد

بی حس نبودی انجام دادن؟
چ دختر نازی ماشالا

وای خدا 🥹

سوال های مرتبط

مامان هانا مامان هانا ۱۳ ماهگی
پارت هشتم سزارین من .
رفتم اتاق عمل فضا رو که دیدم خیلی ترسیدم فشارمم کلا همیشه پایینه
افت قند هم داشتم.
ضربان قلبمم اومد پایین
اکسیژن خون رو بهم وصل کردن
و گفتم بشین رو تخت سرتو ببر پایین شونه هات به سمت پایین خم تا ما بزنیم آمپول بی حسی رو
بعد منم گفتم بخدا من بی حس نمیشم من عمل بلفارو داشتم بی حس نشدم از اول تا آخرش اذیت شدم
سر عمل مینی بای پس هم بی هوش نشدم
چشام بسته شده بود ولی چون خیلی میترسیدم مغزم هوشیار بود تمام صداها رو می‌شنیدم
دیگه فایده نداشت همینطور که باهاشون حرف میزدم گفت من آمپول رو دارم میزنم تو الان فهمیدی ؟ پاهات داغ نشد پاهات مور مور نمیکنه ؟
پاهاتو تکون بده ببین چقدر سنگین دارن میشن
گفتم آره پاهام سنگین شده
گفتم آره مور مور هم می‌کنه
گفتم آره داغ هم شده ولی من هنوز حسش میکنم بخدا دیگه هرچی گفتم نه فایده نداشت که نداشت حرف حرف خودش بود دیگه آمادم که کردن گفتن دکترم اومد
دکترم که اومد گفتم من بی حس نشدم
گفت پاهات بی حسه الان تو دستای منو رو پاهات حس می‌کنی گفتم نه
گفت الان حس می‌کنی که سوند رو دارم دست میزنم گفتم نه.
گفت خب بی حس شدی نترس و نگران نباش
گفتم خداروشکر پس بی حس شدم
هنوز داشتم حرف میزدم که تیغ رو زد
یعنی یه دردی پیچید تو کل وجودم یه دادی زدم یه حس سوزش داغونی کردم که خودشون فهمیدن من شکمم بی حس نشده فقط پایین تنه من بی حس شده
دیگه اومدن و بیهوشی رو زدن و خوابیدم ولی دز خیلی کم
دیگه اذان ظهر رو که دادن دکتر بیهوشی زد به صورتم گفت پاشو نگاهش کن موقع اذون شروع کرد به گریه کردن دعا کن برا هممون دعاکن
دیگه چسبوندنش به صورتم بوسش کردم نازش کردم
ولی خیلی خیلی گیج بودم چشام به سختی باز نگه داشته میشد
مامان مهراد👶🏻🍼💙 مامان مهراد👶🏻🍼💙 ۱۰ ماهگی
پارت دوم
من ساعت ۱۱و نیم بستری شدم،بعد بلافاصله اومدن سوند گذاشتن ک همیشه یکی از بزرگترین فوبیاهام بود،ولی واقعا اصلا چیز ترسناکی نبود و فقط ی سوزش ربز داشت ک اگه اونم هر چی بیشتر همکاری کنی با بهیار به نفعته،بعد سوار ویلچر شدم و مستقیم رفتم اتاق عمل ،هم رسیدم رفتم رو تخت نشستم و گفتن خم شو،همونجا فهمیدم میخوان بی حس کنن از ترسم گفتم میشه بی هوش کنین ،گفتن نه بعدا خودت میفهمی ک بی حسی به نفعت بود و...
منم حسابی خودمو خم کردم بتادینو ک زد پشتم یخ کرد و ترسیدم و موقعی ک سوزنو داشت وارد میکرد تکون خوردم ک باعث شد دوباره چند تا مهره پایین ترم سوزنو بزنه ،اونم واقعا هیچ دردی نداشت و اصلا حسش نمیکردی،یهو دیدم پاهام داغ شد و گفتن دراز بکش،دراز کشیدمو دستامو بستن،همونجا هم دکتر گفت فشار و کششو حس میکنی ولی درد نداری ،پرده رو جلوی صورتم کشیدنو بلافاصله شروع کردن منم واقعا فشار و کششو حس میکردم ولی دردی نداشتم ،خیلی ترسیده بودم یکم آی و اوی کردم ک من حس میکنم من درد دارم ک دکترم گفت ن عزیزم تو فشار و کششو حس میکنی درد ک نداری گفتم نه ندارم،گفتم خب پس بگیر بخواب
مامان فاطمه مامان فاطمه ۱۳ ماهگی
سلام مامانای گل
منم بالاخره زاییدم ولی با کلی درد
یعنی مرگ رو ب چشمم دیدم
نمیخاستم بیام تجربه مو بگم اخه شاید خیلی هاتون استرس بگیرین ولی خیلی باخودم کلنجار رفتم و اخر گفتم بیام بگم
هر کی دوست داشت بخونه
من ۱۴مرداد رفتم بیمارستان میلاد بستری شدم و دوتا ازمایش خون و نوار قلب ازم گرفتن و بهم گفتن از ۱۲ شب ب بعد چیزی نخور ک صبح ساعت شش صبح عمل داری
ساعت پنج و نیم صبح اومد لباس اتاق عمل داد و گفت بپوش میام دنبالت
بهش گفتم عملم بی حسی هست دیگ؟
گفت اره
ساعت شش شد و اومد منو برد اتاق عمل
خیلیییییی استرس داشتم و پرستاری ک داخل اتاق عمل بود منو دید کلی باهام حرف زد ک حواسمو پرت کنه و از استرس هام کم کنه
از امپول بی حسی اگ بگم اصلا درد نداشت هیچی نفهمیدم
سوند رو هم وقتی بی حس شدم بهم زدن ک بازم نفهمیدم
وقتی کمرمو بی حس کردن و خوابیدم دوتا دکتر بالاسرم بودن و دکتر خودم و دوتا پرستار دیگ بالای شکمم بودن
ب دکترم گفتم من بی حس نشدم چون دارم پاهامو تکون میدم
گفت میدونم کم کم بی حس میشی
یه دو دقیقه گذشت دیدم دارم جای بخیه قبلی مو تمیز میکنن ک بخان تیغ بزنه
وقتی تیغ رو کشید دردشو حس کردم و جیغ زدم و کلا تکون خوردم ک دکتر بی هوشیم ب دکترم گفت بی حس نشده که داره پاشو تکون میده
دکترم ب دکتر بی هوشی گفت تو باید بگی ک چرا ب حس نشده
منم اینقدر درد داشتم هی جیغ میزدم ک میخام برم ولم کنین
خیلی درد داشتم و فقط داشتم الماسشون میکردم ک ولم کنن
دکتر بی هوشی گفت عزیزم چرا ترسیدی چیزی نیست الان بی حس میشی گفتم درد دارم رو شکمم گفت چیزی نیست الان خوب میشی
یه دفعه دیدم صورتم و سرم هی داره بزرگ و بزرگتر میشه و میخاد منفجر بشه حالم بد شد و دست و پاهام کرخت
مامان جوجو ممد مامان جوجو ممد ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۷

بردنم با ویلچر ی گوشه داخل سالن گذاشتن تا اتاق عمل خالی بشه همه پر بود ی خانم پشت سیستم نشسته بود من با کلی گریه تند تند ایت الکرسی میخوندم منو نگا میکرد همش بهم لبخند میزد اونو ک میدیدم یکم آروم میشدم
اتاق عمل خالی شد بردنم داخل گفتن پاشو رو تخت دراز بکش لباسای بچه رو گرفتن ازم خواستم دراز بکشم متخصص بی هوشی یا بی حسی نمیدونم اومد تو اتاق گف به به چ مریض گیسو کمندی داریم امشب گف بشین بیا عقب پشت ب من پاها صاف دستات بزار رو زانو چونه بچسبون ب سینه
کاری ک گفت انجام دادم گف خب میخوام بتادین بزنم سرده نترسی بعدشم سوزنم خیلی نازک تکون نباید بخوری گفتم باشه
سوزنو داخل کمرم کرد نتونست بی حسی بزنه گف ترسیدی یکم خودتو شل بگیر ۲ ثانیه طول میکشه یکم شل کردم خودمو دوباره زد واقعا انگار زنبور نیش زد از سرم هم دردش کمتر بود گف سریع برو جلو دراز بکش بدو بدو تا بی حس نشدی ب محض اینکه رفتم جلو دراز کشیدم پاهام داغ شد سریع ب انژیوکت دستم سرم وصل کردن ب این دست دیگمم دستگاه فشار ی پرده جلو صورتم کشیدن
گفتم من بی حس نیستم ها حالت تهوع دارم میخوام بالا بیارم ی ماما بالا سرم بود سریع کنار سرم ی پارچه گذاشت موهای بافته شدمو جمع کرد گف حیفه بالا نیاری رو موهات کثیف بشه داخل سرمم ی آمپول تزریق کرد ۵ دقیقه بعدش حالت تهوعم کلا رفت
همش حس میکردم انگشتای پام تکون میخوره میگفتم شروع نکنین ها من هنوز بی حس نشدم خانم دکتر میگف ن دخترم داریم بتادین میزنیم هر موقع بی حس شدی بگو تا شروع کنیم گفتم باشه
همش تکون میخورد شکمم حس میکردم شکمم میره بالا میاد پایین تخت تکون میخوره
بارداری بارداری بارداری زایمان بارداری
مامان پرنســـا👧🏻🤍 مامان پرنســـا👧🏻🤍 ۱۴ ماهگی
تجربه سزارین (هم بی حسی هم بیهوشی)
#پارت_پنجم
با اینکه پاهام داغ شده بود نمیتونستم تکون بخورم
اما مثلی اینکه فقط پاهام بی حس شده بود:))))
شکمم بی حس نشده بود و من با برش اول همه چیزو حس کردم:))) و داد زدم که دارم حسش میکنم

فورا دکتر بیهوشی اومد و مواد بیهوشی زد و بین داپ زدنم دیگه چیزی نفهمیدم🥲
یاد این احظه که میوفتم کلی بغضی میشم…

چشمامو ک باز کردم دیدم تو ریکاوریم زیر اکسیژن و دکترم داره یه ی چیزی میریزه تو سرم

کلی گیج و منگ بودم
پاهامم هنوز همون حالت بود
دکترم چن تا سوال پرسید و گفت هر وقت تونستی پاهاتو تکون بدی و زانوتو جمع کنی بگو و رفت….
بی حسی میرفت
ولی من درد و داشتم چون شکمم بی حس نشده بود
بخاطر همین دکترم بهم همون اول مورفین زد تا اروم بشم..
صدای بچه اومد اما دوتا بچه بود نمیتونستم بفهمم کدومش دخترمه

از یه طرف خیلی تشنم بود و دکترمم که بهش گفتم تشنمه گفت حالا حالاها نمیتونی چیزی بخوری….
تا اینکه دیدم یه پرستار اومد بالا سر نینیها