تجربه سزارین پارت دوم :
راجب سوند اونجور ک تو گهواره من تحقیق کردم همه گفتن حس نمیکننی و اینا اصلا همچنین چیزی نبود خدا شاهده طرف گرف دسش چنان سوندو فرو میکرد میچرخوند حس میکردم دردش میزد به بدنافم بعد به مغزم ینی واقعا درد اون قبل عمل باعث شد خودمو ببازم بعدم ک بردنم اتاق عمل راجب بی حسی نمیدونم من استرس داشتم از اون شد یا بدنمو‌سفت میکردم چهار بار رو کمرم کار کردن بی حس بشمم اولی ک سمت راست زدن رگ سیاه تیگم چنان سوخت چنان گرف ک فقط میگفتم خدایا غلط کردم تا بی حس شم قلبم از درد مچاله شد فقط با خدا میگفتم اگ بریچ نمیشد طبیعی بود من چیکار میکردم اخه وقتی نحمل سزارین ندارم بعد ک دراز کشیدم ماسک اکسیژن گذاشتم عی اومدم نفس بکشم مخصوصا از سمت چپ حلقم حس میکردم کسی با دسش داره منو خفه میکنه دستامم ک بسته بودن سه بار. این حسو تجربه کردم تا حالم میزان شد بعد یهو حس کردم دارم بالا میارم تا زیر سینم بی حس شده بودم عق میزدم هیچ حس درد وفشار ی رو معدم نداشتم اونم یه جور حس تهی بودن میداد
زایمان سزارین طبیعی جنین

۵ پاسخ

عزیزم اسم بیمارستان و کادر درمان رو بگو بقیه جونشون و نجات بدن و اونجا نرن برای زایمان
چون هیچ کدوم از این تجربیات بد رو من نداشتم خیلی بستگی به مهارت و دلسوزی‌های کادر درمان تو بیمارستان داره امیدوارم جای دیگه برات جبران بشه و این خاطره بد از یادت بره

عزیزم کدوم بیمارستان بودی!؟؟

کدوم شهرین؟ کدوم بیمارستان؟

وای دقیقا منم خوشحال رفتم بستری شدم صبح زود باخودم فکر میکردم سزارین هیچی حس نمیکنم دردی نداره فقط همه میگفتن راه رفتن اولی بعد عمل درد داره ولی برای من بدترینش سوند گزاشتن تو اتاق عمل بود میخاستم کنسلش کنم 🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️ بیحسی منم سه بار سوزن زدن بهم خیلی خاطره ی یدی داشت راه رفتن اولی خیلی بهتر بود

وایی🥲

سوال های مرتبط

مامان مهراد👶🏻🍼💙 مامان مهراد👶🏻🍼💙 ۹ ماهگی
پارت دوم
من ساعت ۱۱و نیم بستری شدم،بعد بلافاصله اومدن سوند گذاشتن ک همیشه یکی از بزرگترین فوبیاهام بود،ولی واقعا اصلا چیز ترسناکی نبود و فقط ی سوزش ربز داشت ک اگه اونم هر چی بیشتر همکاری کنی با بهیار به نفعته،بعد سوار ویلچر شدم و مستقیم رفتم اتاق عمل ،هم رسیدم رفتم رو تخت نشستم و گفتن خم شو،همونجا فهمیدم میخوان بی حس کنن از ترسم گفتم میشه بی هوش کنین ،گفتن نه بعدا خودت میفهمی ک بی حسی به نفعت بود و...
منم حسابی خودمو خم کردم بتادینو ک زد پشتم یخ کرد و ترسیدم و موقعی ک سوزنو داشت وارد میکرد تکون خوردم ک باعث شد دوباره چند تا مهره پایین ترم سوزنو بزنه ،اونم واقعا هیچ دردی نداشت و اصلا حسش نمیکردی،یهو دیدم پاهام داغ شد و گفتن دراز بکش،دراز کشیدمو دستامو بستن،همونجا هم دکتر گفت فشار و کششو حس میکنی ولی درد نداری ،پرده رو جلوی صورتم کشیدنو بلافاصله شروع کردن منم واقعا فشار و کششو حس میکردم ولی دردی نداشتم ،خیلی ترسیده بودم یکم آی و اوی کردم ک من حس میکنم من درد دارم ک دکترم گفت ن عزیزم تو فشار و کششو حس میکنی درد ک نداری گفتم نه ندارم،گفتم خب پس بگیر بخواب
مامان کارن کوچولو🤱🏻🩵 مامان کارن کوچولو🤱🏻🩵 ۸ ماهگی
تجربه زایمان
#پارت_پنجم

از ساعت ۶ بخاطر دردایی ک داشتم کمرو پاهام میلرزید (میگن وقتی ۸با ۹ سانت باشی و نزدیک زایمان باشی این لرز میاد که برای من تو همین ۲ سانت میلرزیدم) ربع کم ۹ بود که از کمر بی حسم کردن اما من مدام میلرزیدم بااینکه از کمر ب پایین گرمو بی حس شدم اما این لرز باهام بود تا دو‌ ساعت بعد عملم
سریع دکترم اومد ک خداروشکر دکتر ماهری بود و سریع شروع کردن از سایه متوجه میشدم ک چخبره و فشارو روی شکمم حس میکردم بااینکه بی حس بودم یکم گذشت ک صدای بچم بلند شد و من اشکام میریختن🥹😭 اینقد گریه کردمو خداروشکر گفتم که بچم سالمه…فقط اشک میریختم و به روزی ک گذرونده بودم فک میکردم ک اینهمه سختیو درد کشیدم تا زایمان کنم اما سزارین قسمتم شد بعدش دیگه بردنم ریکاوری و همسرم اومدو کلی قربون صدقم رف و من اشکام میریخت دیگه بی حس بودم دردی حس نمیکردم بعدش ک بی حسی رف زخمم درد می‌کرد ک پمپ درد گرفتم ک زیاد تاثیر نداشت اما خب دردش ب اندازه ی دردی ک موقع طبیعی کشیدم نبود
افرا افرا قصد بارداری
پارت دوم تجربه زایمان طبیعی سزارین
تا ساعت سه و نیم صبح من درد کشیدم و همون دو سانت بودم با گریه و حرفای خانوادم دکتر گفت اگه پیشرفت نکنه سزارین میکنم اون موقع انگار دنیارو بهم داده بودن🥲🥲دیگه پرستار اومد برام سوند وصل کرد ک اصلا درد نداشت فقط ی ذره حس بد و سوزش داشت من از بس درد کشیده بودم میگفتم هر چه زودتر کمرمو بی حس کنن 🥲🥲دیگه رفتیم اتاق عمل دکتر بیهوشی ک داشت وسایل اماده میکرد من نگاه میکردم میگفت نگاه نکن صورتت برگردون 😂😮‍💨😮‍💨امپول ک ب کمرم زد من یکم پرش داشتم درش اورد دوباره زد دیگه دراز کشیدم گفت پاهات گرم شد گفتم اره گفت کو تکون بده پامو اوردم بالا خورد ب سینی وسایلا😂😂🫢گفت عه فکر کنم کارم خوب نیست بی حس نمیشه دیگه بعد دو دقیقه کامل بی حس شدم برش رو ک زد فهمیدم بعد بچرو کشیدن احساس کشش رو هم فهمیدم بعدش حالم بد شد سه دفعه نفسم رفت زرداب بالاوردم دکتره گفت اثر بی حسیه بهم اکسیژن ندادن صدای گریه بچه رو شنیدم بردنش تمیزش کنن بعدش گفتن نفس تنگی داره چون همون اول کیسه ابم ترکید من دخترمو ندیدم دیگه لرز خیلی بدس گرفتم سه تا پتو انداختن روم ولی هنوزم سردم بود قفسه سینم درد میکرد
مامان آیهان 🩵 مامان آیهان 🩵 ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان ۶
من ک باورم نمیشد اصلا گفتم جدی گف اره پیشرفت نداری گفتم خدا خیرت بده من دیگ نمیتونم تحمل کنم اومدن و سوند وصل کردن ک اصلا درد نداشت چون با اون سوند فرق می‌کرد لباسم تنم کردن منم همچنان درد داشتم سرم و فشارم قطع کردن و بردنم اتاق عمل رفتم روی تخت و کمرم و بی‌حس کردن ولی من حس داشتم و پاهامو تکون میدادم ک میگفتم من حس دارم ک دوباره بی حس کردن گفتن دراز بکش دراز کشیدم و پاهام و آوردم بالا گفتم دکتر من حس دارم یهو تیغ نزنی ها گف دختر تو چقد شیطونی بیهوشت میکنم ها گفتم نه نکن ولی من حس دارم اومد بتادین زد ب شکم و پاهام چن تا ویشگون ریز از شکمم گرفت ک گفتم دکتر چرا ویشگون میگیری دیگ یه دکتر اومد یه چیزی زد تو انژوکتم و بیهوش شدم😅😂
ساعت ۱۱ونیم تو خواب بیداری بودم ک دیدم دارن شکمم و فشار میدن و زیاد دردی حس نکردم فقط گیج بودم و میگفتم بچم کجاس میگفتن خوبه دیگ بردنم از اتاق عمل بیرون و مامانم و شوهرم و ک دیدن گریم گرف حالا من گریه اونا گریه
دیگ تو اتاقم یه شکمم و فشار دادن و بچه رو آوردن
مامان آیهان 🩵 مامان آیهان 🩵 ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان ۶
من ک باورم نمیشد اصلا گفتم جدی گف اره پیشرفت نداری گفتم خدا خیرت بده من دیگ نمیتونم تحمل کنم اومدن و سوند وصل کردن ک اصلا درد نداشت چون با اون سوند فرق می‌کرد لباسم تنم کردن منم همچنان درد داشتم سرم و فشارم قطع کردن و بردنم اتاق عمل رفتم روی تخت و کمرم و بی‌حس کردن ولی من حس داشتم و پاهامو تکون میدادم ک میگفتم من حس دارم ک دوباره بی حس کردن گفتن دراز بکش دراز کشیدم و پاهام و آوردم بالا گفتم دکتر من حس دارم یهو تیغ نزنی ها گف دختر تو چقد شیطونی بیهوشت میکنم ها گفتم نه نکن ولی من حس دارم اومد بتادین زد ب شکم و پاهام چن تا ویشگون ریز از شکمم گرفت ک گفتم دکتر چرا ویشگون میگیری دیگ یه دکتر اومد یه چیزی زد تو انژوکتم و بیهوش شدم😅😂
ساعت ۱۱ونیم تو خواب بیداری بودم ک دیدم دارن شکمم و فشار میدن و زیاد دردی حس نکردم فقط گیج بودم و میگفتم بچم کجاس میگفتن خوبه دیگ بردنم از اتاق عمل بیرون و مامانم و شوهرم و ک دیدن گریم گرف حالا من گریه اونا گریه
دیگ تو اتاقم یه شکمم و فشار دادن و بچه رو آوردن