۱۲ پاسخ

شرایط باید درک میکردن
کارشون اشتباه بوده
بخاطر مادرت هم شده باید دعوت میکردن
حتما سر فرصت بهش حرفتو بزن
یا اصلا محل نزار

خب تو باردار بودی نتونستی دعوت کنی،چرا مادرت دعوتشون نکرد؟
شاید چون مامانتم دعوتشون نکرد،اوناهم شما رو دعوت نکردن
ناراحتی نداره ک

من که تار موهای دخترمو ب صدتا پسر نمیدم روزی هزاربارم خودمو همسرمو خونوادم خداروشکر میکنیم با اینکه لر هم هستیم این چ حرفیه آخه
الان رابطه های فامیلی همین شده همه
ی دفعه طرف میبینی رفته توقیافه
...لق همشون
شاید اونم از همین فکرای شما میکنه
آخه اغلب رابطه های فامیلی میگن بهم حسودیش میاد

نباید دعوت میکردی والا من ک پسر عمو- دختر دایی _دخترعموی خودم و همسرم ازدواج کردن هیچ کدومو پاگشا نکردم مامانم دعوت کرده کافیه دیگه ما هنوز خودمون تازه عروس حساب میشیم من یکی ک اندازه20-۳۰نفر امکانات تو خونم ندارم ک بخوام عروس پاگشا کنم نه جا دارم نه قابلمه و کاسه بشقاب و ظرف و ظروف نه توانایی پختن و شستن با یه بچه شیطون

گور باباش. محلش نزار. توام تو مهمونیات هیچوقت اونارو نگو.

منم وقتی دخترمو دنیا آوردم خیلی از فامیلا اصلا پیشم نیومدن منم تصمیم گرفتم دیگه خونشون نرم و کمتر باهاشون درارتباط باشم

تو هم از این به بعد سرسنگین باش باهاشون محل نزار بهشون بعد که گله کردن تو هم مثل خودشون رویا جون حرفاتو بزن.. نگو هم که ناراحتم که چرو منو دعوت نکردی بگو بیشتر از این ناراحتم که به مامانم بی احترامی کردی وگرنه من بیام یا نیام اصلا برام اهمیتی نداشت تازه دعوتم هم کرده بودی خودم جای دیگه ای دعوت بودیم نمیومدم ولی بخاطر مامانم که هیچ وقت بهتون بی احترامی نکرده بود ولی شمو ایجوری رفتار کردین ناراحت شدم

به گون پسرات، تمام،دایورتشان بکو رو گونشان😂

کسی که احترام مادرت نمیگیره احترامش نگیر جای تلافی بسیار زیاد هست نگران نباش

میای روبیکا ‌گروهمون خوشگلم؟؟

بچه دختر دایی ات چیه؟

چه بد
اگه همه رو گفتن فقط شمارو نگفتن حق داری ناراحت بشی
کات کن

سوال های مرتبط

مامان 𝒶𝓋𝒾𝓃𝒶👼🏻 مامان 𝒶𝓋𝒾𝓃𝒶👼🏻 ۳ سالگی
بچه ک بودم همیشه ازخدامیخاستم بهم خواهربده مامانم باردارشد انقدر ذوق زده بودم باهاش رویا ساختم براش اسم انتخاب کردم تا مامانم رف سونو و گفتن پسره خیلی ناراحت شدم اخه دوتا داداش دیگم داشتم ایندفه همه امیدم این بود دختربشه ک نشد تنشون سلامت باشه الان مردی شدن براخودشون مامانم دیگه بچه نیورد از مامانم قط امید کردم همیشه بخدامیگفتم حاستی دوس داشتنتو ثابت کنی بهم دختربده خواهرک ندادی از تنهایی دربیام سالها پشت هم گذشتو منم ازدواج کردم همش دلم میخاست هروقت امادگیشو داشتم خدابهم بچه بده اونم دخترک همینطورم شد دوسال بعد ازدواجم اقدام کردمو با بیبی چک مثبت رو ب رو شدم روزها میگذشتو من هرروز ب امید اینکه تو دلیم دختره باهاش حرف میزدم تا انومالی ک صد درصد مطمئن شدم دختره داداشام مامانم خودم از ذوق گریه میکردیم اونجا بهم ثابت شد خداخیلی دوسم داشته هرروز بابت بودنش هزاران بار شکرش میکنم (چن روز پیش صب زودتراز من بیدارشده بود نشسته بود بالا سرم دست میکشید روصورتم چشامو واکردم خندید سرمو بغل کرد دوباره چشامو بستم خیلی خابم میومد ایندفه بوسیدم و همچنان نوازش میکرد چشامو ک واکردم انق بامحبت نگا میکرد لبخند میزد دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم محکم بغلش کردم بوسیدمش )از اونروز هربارنشستم فیلم نگامیکنم میاد این حرکتارومیزنه و من هزاربار اون لحظه براش میمیرم قبلا بچه بود وقتایی ک خاب بود یا بیارمیشد من اینکارا رو میکردم الان داره برام جبرانش میکنه با اون دستای کوچیکش خدایا مرسی ک
انقدر بهم لطف داشتی🫀🌱🫠