۷ پاسخ

شوهر منم زورش میاد مخیت کنه😂میرم بغلش
بغل نمیکنه برمیگردم نمیفهمن ما زنا دلمون ب همینا خوشه که انقد بهش میگم‌تو ب من محبت نمیکنی بوس یغل فلان نمیکنی🥴

الان همون اینجوری شدیم ما که همش سر بچه دعوا داریم خونه تو همه کاراش

عزیزم ماهم از بارداریم تاحالا همینیم فک کنم خیلیا اینطوری میشن شوهر من انگار دیگه حوصله محبت کردن نداره

ما هم خیلی از هم دور شدیم ،،، رابطه هم که هیچی

قربون دلت خودتو ناراحت نکن بشین باش حرف بزن بگو مشکلت چیه چرا اینجور شدی شاید فکرش درگیره مشکلی داشته باشه تحت فشار باشه و نمیتونه بیان کنه ک چشه تو خودشه
واسه ماهم پیش امده ولی بعدش درست میشه با حرف زدن اینقدر ب این مردا داره فشار میاره زندگی ک واقعا افسرده شدن بی انگیزه شدن البته چون واسه خودم اینجور بوده نظرم این بوده🫠❤️

مگه میشه یهویی خوشش نیاد شایددرگیری ذهنی داره مردابرعکس مازنان البته فرق هم می‌کنه همشون مثل هم نیستن بعضیاوقتی درگیری فکری مشکلی داشته باشن دیگه هیچ جاشون کارنمیکنه

باهاش صحبت کن
بچه دور میکنه زن و شوهرو

سوال های مرتبط

مامان آرین مامان آرین ۱ سالگی
سلام مامانا ببخشید میخواستم یسوالی بپرسم عذر میخوام بابت سوالم من نمیدونم چرا انقد بعد زایمانم بد شد همه چیزم کلا اعتماد بنفسم صفر هیچ تمایلی به رابطه جنسی ندارم واقعا اصلا یعنی بدنم انگار حس نداره به رابطه جنسی به شوهرم یعنی اصلا هیچ حسی نه به شوهرم دارم نه به رابطه جنسی من قبل بارداریم تخمدان پلی کیستیک داشتم دارو مصرف کردم باردار شدم باز قبل بارداری تو بارداری بهتر بودم الان از وقتی که پسرم بدنیا اومده اصلا رابطه جنسی دوس ندارم هیچ حسی ندارم که بخوام انجامش بدم کسی بعد بارداری مثل من شده؟اندامم که بهم ریخته هشت ماهمم که افسردگی بعد زایمان داشتم از یه طرفم بچم گریه میکرد از یه طرفم شوهرم درکم‌نمیکرد الان اصلا دوس ندارم باهاش رایطه جنسی برقرار کنم مثلا یاد اون روزایی میوفتم که بعد زایمانم خیلی بهش احتیاج داشتم درکم نکرد یاد حرفاش اندامم که بهم ریخت خیلیییی لاغرم سینه شل انگار پوست خالی شکم وو پهلو دارم خیلی ناراحتم بایت اینکه اصلا من میلی به رابطه جنسی ندارم ملا هیچ حسی ندارم به شوهرم
مامان کیان و رایان مامان کیان و رایان ۱۵ ماهگی
سلام خانما من با شوهرم از دیروز تا حالا قهرم شبا خونه نمیاد ظهر اومد خونه ناهار خورد پسر بزرگم ۴ سال و نیم داره گفت میخوام با بابام برم گریه.زاری کرد که میخوام برم منم زنگ زدم باباش اومد دنبالش با خودش بردش میره یه شهر دیگه خونه مامانم اینا هم همونجا هست بعد وقتی میخواست بره خیلی بغض داشت انگار دلش نمی‌خواست بره خیلی گرد بعد رفت بغل باباش با گریه از من خداحافظی کرد رفت اولین باره ازم دور میشه شبی هم نمیاد من الان دلم داره میترکه دارم خودمو خفه میکنم از گریه اولین باره ازم دورشده خودشم خیلی ناراحت بود بهش گفتم بیا پیش خودم بعد از ظهر میبرمت پارک اما مثل اینکه دو دل بود رفت همیشه فکر میکردم اگر با باباش بره من خیلی راحتم دیگه اذیت نمیکنه من میتونم یه کم برای خودم باشم اما الان دارم میترکم نیست انگار دنیا برام سوت و کوره خیلی حالم خرابه کلش نمی‌رفت حالا چکار کنم چطور با خودم کنار بیام تا فردا نترکم
شیر خشک رفلاکس. کولیک.شیر مادر