بیایید ی چی بگم از خاطره زایمان، سر زایمان بچه دوم ی بنده خدایی بود با امپول فشار فقط درد داشت میگفت همه از دیشب اومدن زایمان کردن رفتن توهم زایمان میکنی من میمونم گفتم ن بابا زایمان میکنی، خلاصه تا زمانی ک سرم میگرفت درد داشت بعد اون اوکی میشد راه میرفت غذا میخورد باز سرم وصل میکردن بیچاره درد و جیغو... ناخن هاشم بلند میخواستن معاینه کنن چنگ مینداخت اذیت میکرد ماما رو اونا هم کفری شده بودن من همین حین کیسه ابم پاره شد و دردا اصلی شروع شد بعد ۳ ساعت زایمان کردم اون هنوز مونده بود دگ مامانشو اوردن گفتن ناخن هاشو بگیر تا معاینش کنیم خلاصه معاینه کردن و بعد یکی دو ساعت دردا اصلیش شروع شد و شروع کرد فحش دادن ب شوهره فحشای ناموسی🤦🤣یعنی ما نمیدونستیم بخندیم یا دعا کنیم براش زود زایمان کنه ، زایمان ک کرد بعد نیم ساعت گفت مامان لوازم ارایشمو بیار الان شوهرم میاد ملاقاتم میخوام خوشگل باشم مامانش گف زهرمار بگیری بی ابرو خوب خواهر مادرشو مستفیض کردی الان خوشگل باشی 😂 بنده خدا اون همه ارایش هم کرد اجازه ملاقات ندادن چون دیر وقت بود☹️😂

۸ پاسخ

😂😕وای😂😂

😂😂😂😂😂

زنا واقعا عجیبن حالا فحش دادنش چیبوده دیگه🤣

وای طفلک دست خودش نبوده درد داشته دیگه 😂😂
من یاد مامانم افتادم دردش گرفته بود حموم نرفته بود با همون درد رفت داخل حموم جیغ میزد باز دردش ول میکرد خودشو تند تند میشست شیو میکرد باز دردش می‌گرفت می‌نشست تو حموم جیغ میزد باز ول میکرد دوباره کیسه میکشید بابام هم پشت در حموم میگه بیا بیرون بسه بیا ماشین بگیرم بریم حالا مگه در میاد در اومد میگه صبر کن ضد آفتاب بزنم بعد می‌رفت پا آیینه صورتشو کرم میزد دوباره می‌نشست جیغ میزد باز پا میشد ریمل میزد یعنی ما مونده بودیم چیکار کنیم انقد درداش تو خونه کشید گفت تا رسیدم بیمارستان دم در بودم بچه میخاست بیاد بیرون هنوز یادم میاد میخندم😂😂

وایی خیلی باحال بود😂😂👌

میترسم بخندم سرم بیاد😂😂😂 حالا من که تا حالا تجربه زایمان نداشتم ولی واقعا بعضی ها فکر میکنن زایمان یه پروسه خیلی وحشت ناکه که بایددد حتما یه کاری بکنن بعدا ازش تعریف کنن😑من دوستم اینجوری انقد ادا داره ها مثلا بگم واقعا میترسه یا واقعا درد داره نه تا یکیو میبینه جو میگیره

تو یه اتاق بودید؟
مگه هر مادر اتاق جدا نداره

🤣🤣🤣🤣آخ بیچاره چطور بعد این همه عذاب باز بفکر آرایش بود

سوال های مرتبط

مامان ماهلین و مهوا🩷 مامان ماهلین و مهوا🩷 ۱۲ ماهگی
دیروز رفتم بیمارستان بلوک زایمان یه بچه موقع دنیا اومدن دستش آسیب دیده بود خانواده ش ریخته بودن تو بلوک گریه و داد و بیداد
ماما بی وجدان برای طرفداری از همکارش به مادر بزرگ های بچه میگفت
بچه نقض عضو هم داشته باشه تا یک ماه خودش رو ترمیم می‌کنه
اینم یکی از عوارض زایمان طبیعیه
خاله ی بچه شروع کرد فحش دادن می‌گفت زر نزن یعنی بچه بدون انگشت به دنیا بیاد انگشتش رشد می‌کنه
دست بچه از کتف شکسته بود
دکتر اطفال اومد گفت من نمیتونم کاری کنم ببرین پیش اورتوپد
خلاصه خیلی بد بود یاد زایمان خودم افتادم که بچم نزدیک بود خفه بشه
لعنت به هر دکتر و ماما خنگ و بی تجربه اس
برعکس خواهرم دوتا طبیعی آورده میگه ماما انقد باتجربه بود صبح معاینه کرد گفت حدودا ۱۰ و نیم اینا زایمان می‌کنی ابجیم ۱۰ و بیست دقیقه زایمان کرده بود
با دوتا بخیه
می‌گفت همش یک هفته مثل پریودی خونریزی داشتم خیلی هم کم
من بیچاره خونریزیم انقد زیاد بود بهم خون زدن اومدم خونه هم تا دو ماه نمی‌تونستم بشینم کل پرینه پاره شده بود
خلاصه از بلوک فرار کردم رفتم دکتر عمومی دو تا سرم گرفتم گفتم چون نمیتونم بستری بشم اومدم خونه
مامان ارغوان شهرزاد مامان ارغوان شهرزاد ۸ ماهگی
خاطره روز زایمان بگم براتون؟. من دو سه روز دو درجه باز شد بودم هی میرفتم میومدم بیمارستان دیگ شد بودم چوپان دروعگو دیگ گفتم دردمم بگیر ب کسی نمگم ۳۸ هفته رفتم بهداشت جلو همه گفت ب شوهرم نزدیک داشت باشین منم خجالت کشیدم شبش نزدیک کردیم صبح شوهرم امتحان پایه یک داشت منم بلند شدم صبحون دادمش یهو ی چیز ریخت زیر پام مثل اب گرم گفتم خدا چیه بعد رفتم دسشوی تا اب گرم فهمیدم کیسه پاره شد اول نمخاستم دوباره بشم چوپان دروع گو دوم شوهرم امتحان داشت نمخاستم استرس بگیر بهش گفتم سر راه من ببر بیمارستان گفت درد دار گفتم ن اقا ما برد کارت داد گفت من میرم امتحان میدم میام میبرمت منم رسیدم گفتن کیسه پاره شد زنگ مادرم زدم اومد پرونده تشکیل داد ساعت ده بود لباس کردم یازده نیم سوزن فشار شروع شد یهو ی ماما دانشجو اومد گفت میخای ورزش بدمت منم گفتم اره ایقد کمکم کرد ۱۲ و ۴۰ درد فعالم شروع کرد ۱ دنیا اومد دختر کوچک کوچک انداز کف دستم لاغر چروکید همه میگفتن چ زشت ولی دکتر گفت ی دختر ازش در بیاد باورتون نش گفت قول میدم و الان نگاه دخترم میکنم یاد اون روز میفتم ک دکتر گفت دختر زیبا میش الان ایقد زییا بور ک هیچ کسی نمگه اون دختر ریز هست
مامان نی نیا💙🩷 مامان نی نیا💙🩷 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من #2

من فکر میکنم زایمان طبیعی خوب به چندتا فاکتور مهم بستگی داره تا اون تجربه برات خاطره خوبی بشه،
1)ژنتیک خانوادگی خوش زایمان بودن
۲)آمادگی ذهنی و جسمی داشتن
۳)انتخاب بیمارستان مناسب و حتی الامکان مامای خصوصی خوب
خب ازین شرایط من تقریبا هیچکدوم رو‌ نداشتم و اشتباهم اینجا بود، تا هفته ۴۰ هیچ دردی نگرفتم و سر یه سانت مونده بودم، همسرم رفته بود شهر دیگه و من از دو هفته قبل زایمان تنها بودم و متاسفانه بیمارستانی که رفتم با اینکه اونجا ماما خصوصی هماهنگ کرده بودم اما گفتن تا وقتی نرسی به ۳ سانت نمیاد، تجهیزاتشونم کامل نبود با اینکه نیمه خصوصی بود، به اصرار خودم برای ۴۰ هفته و ۳ روز نامه گرفتم برای بستری و زایمان با امپول فشار دکتر بهم گفت ناهارت رو‌ بخور و برو بیمارستان، وقتی رفتم نامه رو دادم یه ماما گفت بخواب معاینه ات کنم، معاینه کرد گفت یه سانتی بعد شروع کرد یه مقدار با خشونت ور رفتن و یکمی خون اومد ازم گفت معاینه تحریکیت کردم زودتر باز شی، بعد گفت بخواب رو اون تخت ازت نوار قلب جنین بگیرم، همون حین هم مادرشوهرم که همراهم بود رفت برام وسایل بیمارستانی رو تهیه کرد اورد...