یادمه اون اوایل بدنیا اومدن پسرم اصلا انگار زندگی واسم یجور حالت خفقان پیدا کرده بود
انگار رفتم داخل ی قفسسس ی محیط پر از محدودیت پر از مسئولیت یادمه چه شب‌های با همسرم میشستم میگفتم من چه گوهی خوردم چرا بچه اوردم چرا من یک باار فقط یک بار رفتم تجربه مامان هارو راجب بچه داشتن بخونم واقعا داغون بودم میگفتم این چه دنیاییه اخه ( دنیای مادر بودن) واقعا هضمش واسم سخت بود درصورتی که خودمون بچه میخواستیم الان به این نتیجه رسیدم چقد اوایل هرچی سخته چون تا با شرایط خودتو وقف بدی زمان نیاز داری و واقعا زندگی بعد بچه تموم نمیشه درسته مسئولیت داره ولی واقعا شیرینه من هر روز خانواده ام زنگ میزنن بچه اگه اذیتت میکنه بیار تا همین ی ماه پیش با کله میدادم بهشون ی چند ساعت دم بزنم الان به‌حدی به پسرم وابسته شدم که اصلا دلم نمیخواد با وجود خستگی زیاد پسرم بدون من جایی بره خصوصا وقتی هربار میاد کلی بوسم میکنه دلم ضعف میره واسش 🥹
همش میگفتم واای زندگیم دیگه تموم شد
ولی بزرگ میشن بهتر میشن از همه نظر خصوصا اگه از شیر و پوشک بیوفتن و زندگی واقعا با وجودشون خیلی قشنگه
خدایا شکرت بابت همه ی داشتنه هات و نداشته ها❤️🥰

تصویر
۹ پاسخ

دقیقا حسی که منم تجربش کردم همش میگفتم پس انقد میگفتن بچه عزیز چرا برا من نیس واقعا داغون بودم دختدم شیرخشکی شد حرف و حدیث اطرافیان شروع شد که مادر مصنوعی هستی چقد غصه خوردم میگفتن بچه تورو همه میتونن نگه دارن چون شیر خودتو نمیخوره که وابستت بشه گذشت اون روزا من الان بدون دخترم نمیتونم نفس بکشم عاشقشم با اینکه باردارم و کاملا دست تنها کسی نیس که حتی ماهی یکبار یه ساعت نگهش داره ولی فدای یه تار موش

ولی من از همون اول با همه سختی هام فکر یک ثانیه کنارم نبودنش عذابم میداد طوری که شبا همش خوابای چرت میدیدم الان اگه گاهی خواهرم میاد میبرتش یه دوریش بده یا یک ساعت میبره خونش همش احساس کمبود و خلا میکنم

برعکس شما من 20 سالم بود درسمو تازه شروع کرده بودم اصلا بچه نمیخواستم زندگیم تازه خوب شده بود یهو متوجه شدم باردارم و کلللللی خوشحال شدم تا 7 ماهگی هیچکی جرعت نمیکرد به بابام بگه من باردارم بعدشم که به دنیا اومد تا 42 شب یهههه کله گریه کرد همه عاجز شده بودن ولی من همچنان عاشقش بودم و دست هیچکی نمیدادمش الانم نیم ساعت بدون من نمیمونه به شدت بهم وابسته ست شاید خیلی ادم عجیبیم شما برعکس خودتون میخواستید ولی پشیمون شدید ولی من هیچجوره نمیخواستم و یه طوری رفتار میکردم که انگار 10 ساله بچه دار نمیشم🤯🤯🤯🤯

قشنگ حس منو توصیف کردی

تو این راه اگر همسرت کنارت باشه همراهت باشه خیلی شیرین تر هم میشه

اره دقیقا درسته.
میدونی زن بودن کلا خیلی سخته ولی شیرینه مادر بودن ک بهترین حس دنیاست..
زن بودن یعنی اینکه از‌دنیای بی مسئولیتی و بیخیالی یهو میری تو یه عالمه مسئولیت خونه داری همسرداری حتی روابط‌اجتماعی همه چی خیلیییییی تغییر میکنه بعد مادر شدن ک دیگ خیلی بیشتر یه موجود ناناز بغلی فسقلی میاد تو زندگیت ک باید خیلییی مواظبش باشی و بچه بزرگ کردنم ک سخت تر اما خیلییییی شیرین با هر لبخندش تمام دردات میره..با رویش هر دندونش انگار تمام مرواریدا عالم مال توعه با تلفظ هر کلمه اش انگار شادی دنیا رو بهت میدن خیلیییی مادر بودن خوبه خیلی..
من به دخترم خیلی سخت گرفتم زدمش داد میزدم جیغ میزدم دخترم آذر میشه ۶ سالش و من خیلیییی پشیمونم عاشقشم با تمام وجودم پشیمونم داد میزدم کتکش میزدم چرا به امروز فکر نمیکردم خدایا چی منو وادار میکرد کاش میشد برگردم ب عقب یه دل سیر بجای داد زدن بغلش میکردم

اوایل خیلیا افسردگی میگیرن ب مرور لذت میبریم از مادر بودن
ندیده خوشم میاد ازت مادر قوی😍

با خواندن این متن چه حس خوبی گرفتم مرسی بابت جمله های زیبات 🥰

شما یخورده سختتر کنار اومدی. منم اون اول دست تنها با کلی درد زایمان و درد کمر اذیت میشدم ولی کیف میکردم با پسرم .من زود با مادر بودن کنار اومدم .جوری که حتی شب اول همین نق میزد بیدار میشدم و اصلا اینجوری نبودم که مامانم بخواد بیدارم کنه.فکر کن منی که اگه خواب بودم بمب تکونم نمی‌داد با صدای نق زدنش بیدار میشدم.یا مامانم میگفت میترسم بیوفتی رو بچه ولی اینقدر حواسم تو خواب جمع بود که هیشکی حتی مامانم باورش نمیشد

دقیقا منم همش گریه میکردم اوایلش
اما الان فقط میخام پیشش باشم حتی باوجود اینکه اذیت میکنه🥲

سوال های مرتبط

مامان باعرضه 😎🤱🐣🤍🧿 مامان باعرضه 😎🤱🐣🤍🧿 ۲ سالگی
امروز تو پارک ی بچه با مامان بزرگش اومده بود

با لباس استین کوتاه نخی
و شلوارک
تو هوای ب این سردی که حداقل ی استین بلند لازم بود

حالا جدای ازینکه طفلی سردش بود و تو اون سرما مامان بزرگش خیلی محکم تابش میداد و بچه ریزه میزه داشت از تاب لیز میخورد که من گفتم مامان جان یواش تر این خیلی کوچولوعه میوفته

و جدای از بحث لباسای بچه

موضوع مهم تر این بود بچه یکسال و چهارماه رو مادربزرگ ب حال خودش گذاشته بود بازی کنه درحالیکه بچه یجوری راه میرفت انگار تازه راه افتاده و چن بار میخاوست از پلهسرسره سقوط کنه چون من دلم میشوخت همزمان با پسرم میبردمش بالا

حالا مادذبزرگه بنده خدا اورده بودش بچه لذت ببره ولی من با خودم میگفتم اخه این چه مدل مراقبته درسته قدیمیما همین بودن ولی خب الان قدیم نیس

خلاصه بچه هاتون میدین هرکسی ببره پارک حداقل چنتا توصیه بکنین

وخواهشااااا هوا رو بسنجین بعد لباس تن بچه طفلی کنین

اون بچه که سرما رو راحت خورد ولی خب مقصر این وسط کی بود بنظرتون؟