۱۱ پاسخ

ب سلامتی عزیزم.کدوم بیمارستان زایمان کردی؟

عزیییییزم‌
الهی بگردم 😔
الان بهتری ؟
متاسفانه سزارین این دردسر ها رو داره
حالا خداروشکر بخیر گذشت
تبریک میگم
قدمش پر خیر و برکت باشه
انشاءالله زیر سایه پدر و مادر عاقبت بخیر بشه

گفت بخواب دیگه الان بی‌حس میشی پرسیدم مگه تموم شد.اخه اصلا نفهمیدم حتی درد یه آمپول ساده هم نداشت.عمل هم که نفهمیدم بی حس بودم فقط بدنم یکم تکون میخورد یه وقتا کلا هم نیم ساعت طول کشید.بعدش که اوردنم بخش کم کم بی حسی رفت ولی درد خیلی کمی داشتم حتی از کمر درد پریودی هم کمتر بیشتر وقتی جابه جا میشدم یه راه میرفتم یکم درد داشتم حالت عادی نداشتم اینطور نیست که قسمت برش خورده درد داشته باشی بطور کلی کمر درد داری فقط وقتایی . بعدش خیلی ناراحت بودم از اینکه این همه استرس کشيدم خودم وشوهری اذیت کردم حتی کل خانواده برام نگران بودن فکر میکردن ار اتاق عمل فرار کنم از ترسم.
خیلی افسوس میخورم .واقعا دردش اصلا چیز خاصی نبود. خیلی باجزئیات توضیح دادم واسه ترسوا.
یه مثال بزنم که همتون تجربه کردین مثل دندون پزشکی که همه میترسن تهش میبینن ارزش ترسیدن نداشت.
الان دارم با بچم عشق میکنم وروزی هزار بار شکر گذاری میکنم بابت این فرشته کوچولو.و انشالله تو برناممونه دو سه سال دیگه یه بچه دیگه بیاریم

من میخوام بطور کامل تجربه ام از سزارین رو بگم که شاید به درد کسایی بخوره که ترسوان.
من خییییلی میترسیدم از زایمان . اولین بار که فهمیدم باردارم تنها چیزی که به ذهنم اومد اینکه چطور زایمان کنم من که حتی از یه آمپول ساده هم میترسم و کلی پرستار رو اذیت میکنم که بتونه یه آمپول واسم بزنه.اینجوری بگم شاید ترسو تر از من وجود نداشت وکل بارداریم رو فقط با ترس از زایمان گذروندم اوایل بهتر بودم وسعی میکردم حواس خودم رو پرت کنم ولی به ماه آخر که رسیدم دیگه استرس شدیدم شروع شد خیلی بد بود از طرفی از زایمان میترسیدم از طرفی میخواستم زودتر تموم شه چون شبو روزم شده بود استرس نصف شبا بیدار میشدم گریه میکردم.من همه چیزم نرمال بود و شرایط زایمان طبیعی رو داشتم ولی از ترسم سزارین رو انتخاب کردم درحالی که از اونم میترسیدم .یعنی بین بد بدتر بد رو انتخاب کردم بودم. همش تو این سایت اون سایت بودم که ببینم تجربه خانوما از زایمان چی بوده.
خلاصه اینا رو گفتم که بدونید چقد ترسو بودم.
شب قبل از زایمان تاصبح خوابم نبرد از استرس کلا کار خونه انجام می‌دادم چون نمیتونستم یه جا وایسم .تا اینکه روز زایمان رسید.من از لحظه ای که وارد بیمارستان شدم اشک ریختم ولی بی صدا یعنی داد بی داد نمیکردم تا وقتی وارد اتاق عمل شدم که تقریبا سه ساعتی این مرحله طول کشید چون قبلش یه سری آزمایش میگیرن سند وصل میکنن .
وقتی وارد اتاق عمل شدم بی حس که شدم دیگه داد بی داد کردم با صدای بلند وگریه میکردم از ترس تا وقتی که بچه در اومد بعدش آروم شدم.حالا میخوام از مراحلش بگم. من فقط ترس داشتم ولی درد اصلا نبود از آمپول بی حسی بگیر که اصلا نفهمیدم طوری که گفت بخواب دیگه الان بی‌حس میشی

حالا منی که با بیحسی گیج و منگ شدم رو هوا بودم کلا🫠😂

چرا اینقدر تو اتاق عمل بودی ☹️
خب همون موقع می‌گفتی بی حس نشدی
منم بار اول بی حس نشدم بهشون گفتم ولی برش زدن لایه اول و کامل متوجه شدم ولی بار دوم که بی حس کردن تا تو سرم بی حس شدم

منم از ترس این چیزا سزارین اولم گفتم بیهوش کنن دومی هم میخوام بگن بیهوش کنن

بسلامتیی عزیزم خدا زیر سایه پدر مادرش حفظ کنه

دکتر بی حسی تون بد بوده😑
مال من یه دقیقه نشده تا زبونم بی حس شدم😂😂

به سلامتی عزیزم . ان‌شاءالله که قدمش پر خیر و برکت باشه .

الان بهترین؟
وای چرا وقتی بی حس نشده بودین دکتر دست به کار شده ؟
خدا لعنتش کنه واقعا

سوال های مرتبط

مامان آرنیک مامان آرنیک ۱۱ ماهگی
مامان بردیا مامان بردیا ۱۴ ماهگی
سزارین دوم
ساعت ۹صبح وارد بیمارستان صارم شدم تا یک وارد ریکاوری شدم ی ربع ب سه وارد اتاق عمل شدم ک همش میگفتم افت قند و فشار دارم خیلی گشنمه همش سرم میزدن بهم واقعا حالم خوب نبود خلاصه ک تزریق کمرم انجام شد گفتن بخواب به ثانیه نرسید ک اول دستام بی حس شد بعد پاهام بعد از گردن ب پایین فلج شدم انگار دگ نتونستم نفس بکشم اینقد گفتم قلبم سنگین نفسم بالا نمیاد تا یهو حس کردم چشام سفید رفتم ی دنیا دگ انگار کامل بیهوشم کردن خیلی حس بدی بود دگ دوست ندارم ب این حال برگردم خلاصه همسرم اومد فقط هاله ای ازش میدیدم بچنو گرفتن جلوصورتم هیچی نمیدیدم ساعت ۵ اوردنم ریکاوری ک درد شکمم شروع شد ولی هنوز بی حس بودم قابل تحمل بود تا ۵ونیم رفتم بخش پسرمم بردن ان ای سیو در حد مراقبت دوسه ساعته بماند ک ساعت ۸ شب بچمو دیدم دردام نسبت ب سزارین قبلی کمتر بود اخر شب راه رفتم خیلی هم اذیت نشدم روز بعدم خیلی راه رفتم ساعت ۴ اومدم خونه رسیدم داخل خونه گردن درد وحشتناک اومد سراغم نفس میکشیدم تا ته قلبم تیر میکشید تااخر شب خیلی اذیت شدم نمیتونستم نفس بکشم همش اشک ریختم با شیاف اروم شدم خوابیدم و از روز سوم دگ رو ب بهبود بودم خداروشکر اینم از سزارین دوم🫡
مامان حامی مامان حامی ۱۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت اول صبح زود رفتیم بیمارستان با این که سنم کمه و تجربه ای از زایمان و اتاق عمل ندارم ولی اصلا خدا بهم قوت داده بود ترس و استرس نداشتم رفتیم اول سوند وصل کرد اثبات درد نداشت چند ساعت بعد بردن اتاق عمل سوزن بی حسی زدن همه میگفتن سخته ولی اونم اصلا درد خاصی نداشت و کم کم بی خس شدم و حالم بد بود فکر میکردم دارم از حال میرم نمی‌تونستم خوب حرف بزنم از اثرات بی حسی بود بعد پسرم به دنیا اومد گذاشتن کنارم باهام پوست با پوست ارتباط بگیره از خوشحالی نمی‌دونستم چیکار کنم خدا رو هزاران مرتبه شکر اصلا باورم نمیشد منم مادر شدم و خدا منو لایق دونسته بعد بردنم ریکاوری خودم و نینی یک ساعت اون جا موندیم بعد دو تا مون رو با هم آوردن تو بخش انتظار همسرم از خوشحالی چشماش داشت برق میزد و گریه میکرد هممون از خوشحالی داشتیم پرواز میکردیم از خدا خواستم این صحنه رو نصیب همه چشم انتظار ها بکنه الهی آمین بعد چند ساعت بی حسی پاهام داشت کم میشد بدنم می‌لرزید و دردام شروع شد ولی زیاد نبود قابل تحمل بود تو تخت فقط وقتی برا سرویس و بلند شدن و خوابیدن اصلا خیلی بد بود و نمی‌تونستم از پاهام خون می‌ریخت خونریزی م زیاد بود و پرستار اومد منم گربه میکردم که بیمارستان رو کثیف کردم ولی خیلی مهربون بود و اومد طی زد کمکم کرد و رفتم سرویس و اصلا نمی‌تونستم راحت راه برم م بلند شم خیلی سخت بود با کلی درد و گریع راه میرفتم ولی الان خدا رو شکر حالم خیلی بهتره و دردام کم شده در کل خوب بود اون جوری که میگفتن سخته نبود خنت رو شکر خدا را هزاران مرتبه شکر که پسرمو بهم داده هر چقدر شکر کنم بازم کمه قسمت همه چشم انتظار ها و خانم های باردار
مامان لیام👶 مامان لیام👶 ۱ ماهگی
پارت ۲
واقعا میتونم بگم مردمو زنده شدم ساعت ۱۲ دکتر اومد معاینه گرد گف همون ۳ موندی التماس میکردم ببزید سزارین میگفتن حالا راه داری من خیلی دادو بیداد میکردم مامانم و همسرم تو اتاق موندن کمرمو ماساژ میدادن
ولی من دیگ گوشم بدهکار نبود ب زمین زمان ازجمله همه دکترا پرستارا فحش میدادم اونام انگار ن انگار
ساعت ۱ معاینه کردن باز همون ۳ بودم این روند تا ساعت ۳ ادامه
داشت معاینه شدم گفتن ۵ سانتی دیگ وضعیتم خیلی بد بود داشتم جون میدادم نفسم بالا نمیومد دردم شدید بود انگار یکی دست انداخته بود رحم مثانه رودمو فشار میداد و میکشید بیرون ب خودم میپیچیدم گریه میکردم داد میزدم اون معاینه ها اصلا ب چشمم نمیومد ک هی میگفتن درد داره منم التماس میکردم ک منو ببرید سز اینام کر شده بودن ساعت ۳ دکتر گف یساعت دیگ میام اگ شدی ۶ ک اوکیه اگ نه میبریمت اتاق عمل
ساعت ۴ اومد معاینه کرد گف فول شدی😐😐😐 اون وسطا یعالمه گاز بی حسی فلانم بهم میدادن اما تاثیرنداشت
دیگ همه سریع اومدن وسایلارو اوردن اماده کردن ک بچه بیاد گفتم پس بی حسی چی گف فول شدی بچه داره میاد گفتم نهه من نمیتونم بی حس کنید دکتره دیگ دلش سوخت گف این نمیتونه بی حسش کنید اقا بی حسی زدن همانا منم دیگ راحت شدم انگار ی جون دیگ بهم دادن هیچی حس نکردم پسرمم ساعت ۴ :۲۵دیقه بدنیا اومد دیگ چون بی حس بودم هیچی از بخیه نفهمیدم بعدشم ک بی حسی رف درد نداشتم فقط یکم بلندشدن سخت بود برام بخاطر بخیه ها
بعد از زایمان دیگ همه دردا یادم رفت😐انگار ن انگار ک من بودم اونجارو گزاشنه بودم رو سرم
خلاصه ک برامن خیلی سخت بود و تصورم از زایمان اصلا همچین چیزی نبود اما حتما از بی حسی استفاده کنید اب رو اتیشه