سوال های مرتبط

مامان رویسا مامان رویسا ۲ ماهگی
پارت دو
ما هم مادرمو برادشتیم منو مادرم امدیم خونه همسرم رفت خونه مادرش مادرم همه جارو تمیز مرتب کرد منم رفته رفته دردام بیشتر میشد بطور وحشت ناک نمیتونستم بشینم فقد راه میرفتم نه میتونستم چیزی بخورم بعدش ساعت 12 شد پزشکم زنگ زد گف چخبرچطوری گفتم دردام بدتر میشه اونم از صدام فهمید ک وضعیتم جدیه گف برو حموم بیا بیمارستان شهریار معاینه بکنیم اون روزم برقا رفته بود مادرم اب گرم کرد با اب یکم حموم کردم شوهرمم خواهرشوهر بزرگمو برداشت امد خونه وسایل جمع کردیم مدارک اینا ساعت سه رسیدیم بیمارستان اونجا ماعینه کردن گفتم یه سانت باز شدی من بستری شدم دردام دا هروقت میگرف اشهدمو میگفتم تک تک اسم پیامبرا رو صدا میزدم خیلی درد وحشت ناکی داشت همه رفتن خواهرشوهرم موند پیشم امدن معاینه کردن گفتن چهار سانت شدی خواهرشوهرم بیرون کرد خودم موندم دا نمتونستم تحمل کنم داد میزدم دکترم غروب امد ساعت پنج اینا منم فقد میگفتم سرم بی دردی میخام داد میزدم فک کنم یه صد باری گفتم 😂 از شدت درد پزشکمم میگف بزار شیش سانت بشی بعد






#بارداری #بارداری #زایمان
مامان رویسا مامان رویسا ۲ ماهگی
پارت سه
دا بعد یه مدتی دردا برام تکراری شد یعنی عادت کردم فقد نگاه میکردم نه جیغ نه داد اینم بگم ک باخودم میگفتم کاش سزارین میشدم 😂🤕 به دکتر میگفتم من همسرمو مخام همسرمم پشت درد میگف من زنمو مخام ببینم اونام نمیزاشتن هعی گفتم اونام نمیزاشتن بعدش من شیش سانت شدم سرم بی دردی امدن زدن بعد اون دیگ من کم کم داشت خابم میگرف 😂😂 مسئول بی هوشی هم میگفت اگ بخابی باز میکنم یعنی اگ اون نبود من رسما وسط زایمان خابم میگرف
بعدش ساعت هفت شد من زور بهم امد پزشکم گف ک تا 7:15 بچه بدنیا میاد منم زور میزدم مخاستم جیغ بزنم دکتر میگف جیغ نزن منم زور میزدم دا بدنم خیس عرق شده بود بعد دیگ بچه یهویی امد من دیگ احساس سبکی کردم یعنی خیلی احساس خوبی بود دا ذوق داشتم گریه میکردم بچرو گذاشتن بغلم بعدش لباساش رو پوشوندن بعدمش خانوادمو صدا زدن امدن داخل فیلم عکس اینا بعدشم ساعت نه منو بردن بخش بستری خلاصه بگم ک درسته طبیعی سخته دردش بیشتره اما من از بیمارستان امدم خونه روز دوم داشتم کار خونه میکردم یعنی انقد سرحال بودم خانوادمم میگفتن بابا بگیر بشین تو داغی نمیفهمی الانم اگ باردار بشم انتخابم طبیعیه
مامان پاستیل مامان پاستیل ۱۱ ماهگی
ميخوام تجربه زايمان جالبم رو اينجا بگم


من از صبح درد خيلى كم داشتم از خواب بيدار شدم رفتم سرويس
اومدم كه اين چه درديه هفته ۳۹ اصلا به زايمان فك نميكردم بعد شوهر
راننده هستش يه هفته بود خونه نبوديم گفتم خونه نبوديم خونه سرد
بود حتما بخاطر سرماي خونه درد دارم بعد ساعت ۶ اينا شوهرمو راهى
كردم سركار بهش هم گفتم درد دارم اونم كفت حتما بخاطر سرماى
خونس بعدش تا ۱۰بيدار بودم بعدش خوابيدم تا ظهر بيدار شدم خونه
رو مرتب كردم ظرفا رو شستم بعد ساعت شد ۶ گفتم پاشم برم حموم
دردم يكم داشتم ميكرفت ول میکرد رفتم حموم زير دوش آب گرم ريلكس
كردم دوساعت موندم حموم آروم ميشدم آخراش دردم يكم زياد شد
خودمو انداختم بيرون زنگ زدم مامانم اينا بيان دنبالم شوهرمم رفته
بود آمل ميگفتم تا شب برميگرده با اون ميرم بيمارستان يعنى بايد با
اون برم ديكه از درد زياد زنگ زدم بيان تا بيان دردام زياد شد با حوله از
دردپيچيدم بخودم وسط خونه دستمو بردم واژنم ديدم يچيزى درست
اول واژنم هست يكم كه زور بزنم مياد بيرون بعد كه مامانم اينا اومدن
منم لخت لباس نميتونن برام پيدا كنن ساكمو نبستم خلاصه بعد هزار
بار پرسيدن از من جاى يه مانتوى بلندو كفتم يدونه شورت تنم كردن
يه مانتو بلند يدونم پتو روم انداختن رفتيم ساكو هم خيلى عجله اى
مامانم بست خونه هم زنگ زده بودن آمبولانس
مامان مُنیب🧒 مامان مُنیب🧒 ۱۳ ماهگی
۱۴۰۱/۴/۸
قسمت ۱
چهل هفته و دو روز بودم که صبحشتو خونه کلی راه رفتم اونم تند تند و شبیه چارلی چاپلین انقد تند و قدمای بلند برمیداشتم که بعد دوساعت خسته شدم..بعد یه استراحت کوتاه شروع کردم به انجام دادن ورزش ها و در اخر رفتم دوش گرم گرفتمو تو تشت اب گرم مثل حالت دسشویی نشستم اون روز خیلی نگران بچم بودم بعد ازظهر به شوهرم گفتم بریم نوار قلب بگیریم و معاینه هم بشم...نوار گرفتیم الحمدلله خوب بود و ماما گف یه سانتو نیم بازی منم میگفتم بااین همه ورزش و پیاده روی و تحرک فقط یکونیم سانت گفت خیلیم خوبه دردات شروع بشه رحمت باز میشه گفت تا ۴۱ هفته کامل دردت نگرفت بیا بیمارستان امپول بزنیم...شبش ساعت ۲ اینا بود خواستم بخوابم که یهو یه اب کم از جلوم اومد منم خودمو گرفتم مثل وقتی ک ادرارتو میگیری بیخیال شدم گفتم شاید معاینه شدم برا اونه خون میاد چیزی نیس بعد گفتم بزار برم دسشویی نگا کنم ببینم چیه که رفتم دیدم عه بله ابه بیشتر شد همراهش هم ترشحات موکوسی میاد منم نمیدونستم کیسه س اومدم بیرون یکم بپربپر کردم که باز اب اومد و فهمیدم کیسه پاره شده یکم استرس گرفتم
مامان مهوا مامان مهوا ۲ ماهگی
تجربه زایمان پر از چالش من.... پارت ۱
من روز ۱٠ شهریور دقیقا اولین روز ۴٠ هفتم بود شب ساعت ۳،۴بود از خواب بیدار شدم با یه درد خاصی ک میگرفت و ول میکرد، چون بچه اولم بود تجربه نداشتم ک درداب زایمان جطوریه برای همین زمان گذاشتم ببینم منظمه یا نه که دیدم اره انگار درد زایمانه، دیگ خوابم نبرد بیدار شدم تو خونه را رفتم، رفتم دوش ورزش کردم، چون میخواستم زود نرم بیمارستان
خلاصه برای خودم ورزش میکردم یکم لک بینیم شروع شد، چون از علاعم خطر بود دیگ همسرمو بیدار کردم گفتم بریم بیمارستان،ساعت ۶ اینا بود دیگ صب شده بود صبونه خوردم اخه خیلی گشنم بود😅رفتیم بیمارستان ماما قلب بچرو چک کردگفت خوبه معاینه کرد گفت تنوز هیج یک سانتم نیسی، زنک زد به دکترم گفت چون شکم اولی هم هست نمونه خیلی طول میکشه تا دهانه رحمش باز بشه بره خونه عصر بیاد😐خلاصه بستری نکردن منم خوشحال بودم دوس داشتم دردامو تو خونه بکشم برگشتیم با همسرم رفتیم مامانمو برداشتیم اومدم خونه همسرم رفت سر کار خواهرمم یکی دوساعت بعد اومد، خلاصه من شروع کردم به ورزش، راه رفتن تو خونه، چند با رفتم دوش زیر اب گرم ورزش کردم، دیک از ساعت ۱۱ اینا دردام بیشتر شده بود ولی باز من تحمل میکردم زیاد غیر قابل تحمل بود تو خونه میگفتم میخندیدم را میرفتم وررش میکردم خلاصه مامانم هی میگفت بریم بیمارستان من میگفتم نه بذار بمونم لحظه اخر برم چون همش فک میکردم الان دو سه سانتم، خلاصه دیگ ساعت ۳ اینا بود دیگ واقعا کم کم داشت اذیتم میکرد دردا رفتیم بیمارستان ماماگفت اینقد به خودت میپیچی بیا ببینم چند سانتی خلاصه دعا دعا میکردم که زیاد باشه🥲باورم نمیشد 6سانت بودم😍😅خلاصه سریغ لباس اینا دادن پوشیدم میگفتن زود باش هر لحظه ممکنه بچه بیاد🤣
مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۱۶ ماهگی
زایمان
پارت3
بعدش منو بردن تو یه اتاقی ک همش زنای زائو بودن ب همشون دستگاه نوار قلب و اینجور چیزا وصل بود بهم گفتن دراز بکش رو تخت دراز کشیدم واسه منم از اون دستگاه های نوار قلب وصل کردن بعد حدود نیم ساعت اینا اومدن معاینم کردن هنوز دو سانت بود دردام هم زیاد میشدن ولی قابل تحمل بود بعد اینکه پرونده نینیمو دادم بهم گفتن برو اتاق زایمان رفتیم اتاق تک نفره بود دراز کشیدم ب کمک مامانم بعدش پرستارا اومدن بهم دستگاه اینا وصل کردن بعدش بهم سرم وصل کردن رکترا هم هیی میومدن معاینم میکردن هنوز دو سانت بودم ساعت چهار اینا بود گفتن تا هشت یا هشت و نیم زایمان میکنی خلاصه من در دام بیشتر میشد جونکه عمم فرار بود پیشم بمونهزنگ زدیم بهش با اسنپ اومد با دخترش ک هم سن من بود 16سالشه اومدن پیش من منم درد داشتم زیاد تر شده بود خلاصه مامانم پیشم موند تا موقعی ک زایمان کنم عمم هم شوهرم رسوند خونشون ک وسایل برداره بعد زایمان بیاد پیش من بمونه من دردام غیر قابل تحمل شدن خیلی خیلی جیغ میکشیدیم دست مامانمو گرفته بودم ولی چیزایی ک تو کلاس امادگی زایمان گفته بودن ک تنفس درستی داشته باشم بعدش دکتر اومد گفت 4سانتی بعد هعی معاینه و اینجور چیزا منو رو توپ بزرگ گذاشتن گفتن روش بشین و. پاشو بعد اون کار رو تخت نشوندنم ی پرشتار هم مراقبم بود بعدش دیگ وقت زایمان رسید چند تا دکتر و پرستار اومدن 8نفر اینا بودن اومدن سونت وصل کردن بهم اب دوز جنین و خالی کردن و معاینه و اینا کردن منم دردام بیشتر شده بود گفتن زور بزن منم زور میزدم دیگ اخراش گفتن قلب بچه درست نمیزنه چون دیر شده بود منم بخاطر بچم چندتا زور اخر هم زدم نینی قشنگم ب دنیا اومد گذاشتن رو شکمم و بعدش گذاشتن رو جای مخصوص نوزاد
مامان فندوق مامان فندوق ۱۱ ماهگی
پارت اول
منم بلاخره بعد دو ماه نیم میخام تجربه زایمانم. رو بنویسم
دقیق 39هفته و چهار روز بودم عصرش با شوهرم رفتیم پیاده. روی حدود. س ساعت راه رفتم اومدم خونه دوش گرفتم اسکات رفتم چایی خوردم با خرما رفتیم بیمارستان ک معاینه بشم معاینه کرد گفت یک سانتی برو ورزش کن رفتم یکم تو محوطه بیمارستان قدم زدم اومدم خونه پیاده روی کردم دوباره دوش گرفتم حدود صدتا اسکات زدم دردم ببشتر شد خیلی ساعت س شب شد رفتیم بیمارستان گفت دو سانتی برو راه برو تا ساعتای پنج و شش زایمان میکنی رفتم ساعت هفت رفتم بیمارستان معاینه کرد هنوز ذو سانت بود گفت برو ساعت یازده ظهر بیاد اومدم خونه دردم شدید بود خیلی جوری ک هرکی میدید میگفت زایمان میکنی الان رفتیم بیمارستان دیگ گف باید چهارسانت بشی بستری میکنم عمه هام بودن گفتن همونجا پیاده روی کنی قبول نکردم اومدم خونه راه رفتم بهم دمنوش دادن ک کاش نمبخوردم دیگ دردهام شدید بود خیلی جوری هر ی دقیقه دردم میگرفت بهش میگیم چهار درد همون بود ک خاستیم بریم پیش طبیب شکمم رو چرب کنه تا دم در خونش رفتم

بقیه پارت بعدی
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱ سالگی
سلام مامان خانوما روزتون بخیر
خب منم میخوام بعد از دو ماه تجربه زایمانمو بزارم فقط اینکه خیلی طولانیه و شاید سرتونو درد بیاره
تجربه زایمان سزارین #پارت 1#
خب من توی 28 هفته فشار خون گرفتم و دو شب توی بیمارستان بستری شدم و بعد از اون روز قرص شروع کردم ک بعد از بیمارستان بازم فشارم رفت بالا ک این دفع رفتم مطب ک قرصمو کرد دوتا وهمین جوری ادامه داشت تا 33 هفته ک قرصای من رسید ب 6 تا یه روز ک مراقبت داشتم و رفتم مطب دکترم همون روز باز فشارم رفت بالا و دکتر گفت من نمیدونم بهت ختم بارداری بدم یا بزارم تا هفته 37 بمونی برای همین گفت باید بری جای یه دکتر دیگه ک توی شهر دیگع بود و دو ساعت توی راه باید باشی من گفت حتما فردا صبح برو ما فرداش صبح راه افتادیم رفتیم و توی اون شهر برادر شوهرم زندگی میکنه ک ما صبح رفتیم خونه اون تا غروب ساعت 7 ک نوبتمون بود و رفتیم پیش دکتر و از شانس گند من همون موقع باز فشارم رفت بالا ک دکتر افتخاری گفت باید بری بیمارستان واسه ختم بارداری نمیدونین با شوهرمو مامانم چقد گریه کردم میترسیدم ک بچه نرسیده باشه درکل کلی ترسیده بود بلاخره رفتم خونه و یکی دو ساعت تو خونه بودیم و از غصه نمیدونستیم چیکار کنم و بلاخره ساعت 12 شب منو بردن تا بستری کنن حالا ما هم هیچی لباس واسه بچه نگرفته بودیم مثل قرار بود وقتی منو بستری کردن فرداش مامانمو شوهرم برن واسه خرید سیسمونی