۲۱ آبان تولد دختر کوچولوی خونه‌ی ماست
تصمیم گرفتیم امسال چون درکی از تولد نداره مهمونی بزرگ نگیریم، از طرفی دخترم هر شب ساعت ۹ میخوابه پس فکر کردیم شام دادن و دعوت کردن مهمون فقط باعث اذیت شدنش میشه، همه چیو براش با تموم ذوق و اشتیاق آماده کردم لباس تولدشو خریدیم گلسر و کفشم همینطور، آتلیه رزرو کردیم و کیکم انتخاب کردیم، باورم نمیشه دختر کوچولوم داره یک سالش میشه، عین برق و باد این مدت گذاشت، تا ابد دلم واسه این یک سال تنگ میشه، اوایلش که خیلی سخت بود اونقد سخت که به فکر جدایی افتاده بودم اما شکر خدا به مرور همه چی درست شد
دلم میخواد دخترم که بزرگ تر شد و دوست پیدا کرد براش تولدشو در کنار دوستاش بگیرم، در کنار دوستاش برقصه و شادی کنه و من اشک شوق بریزم
تا آخر عمر مامان شدن قشنگ ترین اتفاق زندگی منه، منی که از بچه متنفر بودم و به اصرار همسرم بچه دار شدیم اما الان اونقد عاشقشم که اصلا یادم نیست قبل از به دنیا اومدن دخترم دنیا چه شکلی بوده، اصلا چجوری یه عمر بدون دخترم زندگی کردم🥹
خدا بچه های همه‌تونو واستون حفظ کنه و انشالله چشم انتظارام به زودی دامنشون سبز بشه❤️

تصویر
۱۰ پاسخ

تولدش مبارکا باشه عزیزم 🎂😍

مامان کانال عروسک بافتنی زدم تو ایتا خوشحال میشم یه سر بزنی
مطمعنم از عروسکا واسه تولد دخترت خوشت میاد 🥺🥺🥺
یه نگاه بنداز پشیمون نمیشی

منم همین کارو کردم یه تولد قشنگ سه نفره گرفتیم بازم اذیت کرد

تولد دختر قشنگت مبارک باشه سالم سلامت باشه

ولی من پول تولد برای کسی که نیاز داره وسیله ولباس میگیرم دل یک بچه دیگه شاد بشه

پیشاپیش تولدش مبارک 👧
دختر من 21 مهر یه سالش شد

مبارک باشه عزیزم ❤️

ای جونم الهی که صد ساله شه غم نبینه و پیر نشه تو شادی ها گم بشه تولدش مبارک ❤️

بعترین تصمیمو گرفتین خدا حفظش کنه تولدش مبارکاباشه🥰😍

دختر منم 23یکساله میشه

سوال های مرتبط

مامان برنا مامان برنا ۱۳ ماهگی
یک هفته دیگه تولد یکسالگی پسرمه اصلا باورم نمیشه وقتی به دنیا اومد حتی ۶ ماهگی هم خییییلی دور بود واسم با اینکه خییییلی سخت بود و هست ولی خیلی خوشحالم.وقتی به دنیا اومد وزنش ۲۳۰۰ بود و خیییلی ریز بود شب اول که اومدم خونه کنارم خواب بود اصلا جون نداشت گریه کنه وقتی بیدار شدم یادم نبود که بچه دارم تو تاریکی که پسرمو کنارم دیدم همش میگفتم این چیه کنار من اول فکر کردم گنجشکه بعدم گفتم نه بچه گربه اس داداشم آورده اینجا که نگهش داره آخه داداشم همش به گربه ها غذا میده و دوسشون داره یهو که شروع به گریه کرد یادم افتاد بچه دارم و استرس دنیا ریخت تو دلم که خدایا این موجود به این کوچیکی رو من چطور بزرگ کنم همش با خودم میگفتم این دستا و پاها و کله ی کوچولو چققققدر طول میکشه که بزرگ بشن خدایا چیکار کنم ولی الان که خداروشکر وزنش نرمال و بزرگ و شیطون شده با اینکه صبح و شب استراحت ندارم ولی خدارو خییییلی شکر میکنم که قراره واسه گل پسرم تولد یکسالگی بگیرم و امیدوارم خدا به هرکس بچه میخواد فقط سالمشو بده چون دور از جون پدر مادر پدرشون درمیاد تا بچه بزرگ بشه.