یک هفته دیگه تولد یکسالگی پسرمه اصلا باورم نمیشه وقتی به دنیا اومد حتی ۶ ماهگی هم خییییلی دور بود واسم با اینکه خییییلی سخت بود و هست ولی خیلی خوشحالم.وقتی به دنیا اومد وزنش ۲۳۰۰ بود و خیییلی ریز بود شب اول که اومدم خونه کنارم خواب بود اصلا جون نداشت گریه کنه وقتی بیدار شدم یادم نبود که بچه دارم تو تاریکی که پسرمو کنارم دیدم همش میگفتم این چیه کنار من اول فکر کردم گنجشکه بعدم گفتم نه بچه گربه اس داداشم آورده اینجا که نگهش داره آخه داداشم همش به گربه ها غذا میده و دوسشون داره یهو که شروع به گریه کرد یادم افتاد بچه دارم و استرس دنیا ریخت تو دلم که خدایا این موجود به این کوچیکی رو من چطور بزرگ کنم همش با خودم میگفتم این دستا و پاها و کله ی کوچولو چققققدر طول میکشه که بزرگ بشن خدایا چیکار کنم ولی الان که خداروشکر وزنش نرمال و بزرگ و شیطون شده با اینکه صبح و شب استراحت ندارم ولی خدارو خییییلی شکر میکنم که قراره واسه گل پسرم تولد یکسالگی بگیرم و امیدوارم خدا به هرکس بچه میخواد فقط سالمشو بده چون دور از جون پدر مادر پدرشون درمیاد تا بچه بزرگ بشه.

تصویر
۶ پاسخ

تولدش مبارک عزیزم پسر منم ۲۷ شهریور تولدشه، تمام چیزایی که گفتی با پوست و استخوانم درک کردم پسر منم کولیک داشت بعدش حساسیت و تند تند مریض شدن و دندان درآوردن،الانم فکرم درگیر مجاری اشکی بسته اشه خدا نگاهش کنه مراقبش باشه بدون عمل خوب بشه لطفاً براش دعا کنید🙏🏻

درکت میکنم منم بچم ۱۶۰۰ بود موقعه تولد اندازه کف دست چقد سختی کشیدم تا بزرگ شد ماهای اول به قول شما جون نداشت گریه کنه یا شیر بخوره الان ماشالا بزرگ وتپلی شد

ای جونم خدا برات حفظش کنه 🥰

چقد استرساتو درک کردم چون دقیقا همین بودم سر بچه اولم .....الان بچت چیکارا بلده حرکتی

عزیزم مبارک باشه اره واقعا ادم فکرشو نمیکنه انقدر زود میگذره

خدا حفظش کنه برات. واقعا بچه داری سخته

سوال های مرتبط

مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۱۷ ماهگی
پارسال امروز🥹
باورم نمیشه که واقعا یک سال گذشت با تموم سختیا و شیرینیاش…
وقتی پسرمو نگا میکنم باورم نمیشه هی با خودم میگم ینی من اینو بزرگ کردم؟
من کی بزرگ شدم که مامان بشم من تو خوابمم نمیدیدم که از یه موجود کوچولو بتونم مراقبت کنم و بزرگش کنم…
.
اینجا خیلی استرس داشتم اخه صبحش زایمانم بود اصلا به هیشکی ترسمو نشون ندادم
با خنده رفتم داخل ولی وقتی تو راه رو اتاق عمل نشسته بودم داشتم زار زار گریه میکردم…
هم از خوشحالی هم از ترس…
هم اینکه وقتی نشسته بودم با پروندم اومدن و اسممو شهلا نوشته بودن(اسم مامانمه)
اونجا یه غم بزرگی اومد رو دلم و خیلی دلم گرفت و گریه کردم..از اینکه مامانم نبود…
تو بهترین روزم مامانم نبود..از اینکه بقیه رو کیدیدم مامانشون پیششونن مراقبت بچه هاشونن ولی من نه…
حسرت این تا ابد رو دلم میمونه که بهترین روزام مامانم نبود کنارم..هرچند روحشو حس میکردم…
شما تعریف کنین چه حسی داشتین یک روز قبل عملتون؟؟؟




فرزندپرورق زایمان بارداری شیرخشک بچه پوش
ک
مامان رادمان مامان رادمان ۱۳ ماهگی
امروز تولد رادمانه... و تولد دوباره‌ی من. 🤍
یک سال پیش، درست همین روز، فقط یک پسر به دنیا نیومد... یک مادر هم متولد شد.
دوازده ماه پیش، وقتی صدای اولین گریه‌ات توی اتاق پیچید، انگار دنیا برای همیشه قبل و بعد از اون لحظه تقسیم شد. از همون ثانیه فهمیدم که دیگه هیچ‌وقت آدم سابق نمی‌شم.
یک سال گذشت... سالی که پر بود از شب‌های بی‌خوابی، نگرانی‌های بی‌پایان، اشک‌های یواشکی، خنده‌های از ته دل، اولین لبخندت، اولین دندونت، اولین قدم‌هایی که برای رسیدن بهش لحظه‌شماری کردم...
بارها خسته شدم... بارها به خودم شک کردم... اما هر بار که نگاهم به تو افتاد، دوباره جون گرفتم.
تو فقط بزرگ نشدی رادمان... من هم کنار تو بزرگ شدم. صبورتر شدم، قوی‌تر شدم، عاشق‌تر شدم.
امروز که یک ساله شدی، بیشتر از هر چیزی به خودم افتخار می‌کنم؛ نه چون بی‌نقص بودم... چون با تمام خستگی‌ها، ترس‌ها و سختی‌ها، هر روز تمام تلاشم را برای مادر خوبی بودن کردم.
تولدت مبارک، تمام دنیای من... ممنون که با اومدنت، به زندگی من معنی تازه‌ای دادی.
و تولد دوباره‌ی من هم مبارک... روزی که فهمیدم مادر شدن فقط به دنیا آوردن یک بچه نیست؛ تولد نسخه‌ای از خودته که تا قبل از اون روز، حتی نمی‌شناختیش. 🤍✨
با تاخیر
۱۴۰۴/۵/۱۶