سلام مامانای گل... این چند روز بدترین روزامو گذروندم... چهارشنبه پسر بزرگم صبح بیدارشد بره سرکار (1۸سالشه) از تختش که بلند شد یهو افتاد سرش خورد به دیوار و بیهوش شد هر چی صداش میزدم حدود 5.. 6 ثانیه بیهوش افتاده بود چند بار به صورتش زدم اب قند اوردم گفت مامان اصلا متوجه نشدم چطور افتادم نه چشام سیاهی رفت نه سرم گیج رفت یهو افتادم منم خواب بود با صدای محکم خوردن سرش به دیوارترسیدم از خواب بیدار شدم انقد که محکم خورد بچه ام بلند شد هر چی گفتم نرو سرکار رفت میگفت مامان سرم سر شده منم فرستادمش رفت دکتر براش آزمایش خون نوشت فعلا جوابش نیومده دکتر گفت هم باید بری پیش متخصص قلب هم مغزو اعصاب بردمش دکتر قلب هم نوار قلب گرفت هم اکو گفت باید هولتر وصل کنه یه 47 ساعت حدود دو روز بهش هولتر وصل کرد امروز بردمش هولترشو دکتر در اورد گفت ضربان قلبش خیلی ضعیفه و بعد رفتیم پیش متخصص مغز و اعصاب نوارمغز گرفت گفت خدارو شکر مشکلی نداره براش ام آر ای نوشته دکتر قلب براش چند تا دارو نوشت باید بخوره بعد بایدپسرمو ببرمش بیمارستان تیکت تیلکت نمیدونم چیه اونو انجام بده دکتر میگفت شدت ضربان قلبشو با دارو بشدت بالا میبرن که دلیل ضعیف بودن ضربان قلبشو بدونن بخاطر چیه ولی گفت این یهو افتادن که هیچ علائمی نداشت حالت سنکوب حساب میشه که کسی که سنکوب کنه این حالت میشه اصلا این دو سه روز واقعا نمیدونم چطور گذشت انقد که استرس داشتم حالا خدا کنه آزمایشاش خوب باشن لطفا دعا کنید برا پسرم🙏🙏❤❤

تصویر
۱۳ پاسخ

انشالله هرچه زودتر خوب میشه عزیزم

عزیزم استرس رو از خودتو پسر گلت دور کن
براش روزی 12 تا آیت الکرسی بفرس ایشاا... همیشه سلامتی باشه

انشالله که هیچی مشکلی نباشه و آزمایشش خوب باشه عزیزم

انشالا هیچ مشکلی نباشه و همیشه سلامت و تندرست باشه گل پسرتون...انشالا خبرهای خوب بگیری و عمیقأ خوشحال بشی برای سلامتی پسرت عزیزم...خیره انشالااااا🤲🤲🤲

عزیزم نگران نباش . انشالله که هیچ مشکلی نداره .
شاید یهو ضعف کرده

سلام انشاالله هیچی نیست ،اگه یادتون باشه یکی از مجریای هواشناسی تلویزیون،خانومه یهو کج سر صحنه بیهوش شد افتاد ،بعدش گفتن به خاطر افت فشارش بوده ،چیز خاصی نبود

سلام عزیزم ما، مادریم وهر ثانیه بااسترس زندگی میکنیم،ایشالله هیچی نیست نگران نباش، دقيقا باجون ودل درکت میکنم چه حسی داری، کلأ بچه عزیزه واسه پدرومادر ولی ماشالله قد میکشن وبزرگ میشن آدم لذت میبره

الهی زودتر ضربان قلبش نرمال بشه و همه ی آزمایشها اوکی باشه عزیزم
خدا حفظش کنه نگران نباش گلم

ان شاالله که چیزی نیست
شاید یهویی از جاش بلند شده اینجوری شده و ان شاالله که خیره

ایشالله چیزی نیست نگران نباش

انشاالله خدا کمکش کنه هر چه زودتر خوب بشه عزیزم تو هم نگران نباش انشاالله چیزی نیست

آن شاالله هر چی زودتر سلامتی به دست میاره؛؛داروی چیزی بدون اطلاع از شما نخورده

وای عزیزم خدا خودش ...انشالله ک همه چی خوبه عزیزم

سوال های مرتبط

مامان هلسا مامان هلسا ۵ سالگی
مامانا یه لحظه میاین ببینید من دوست دارم شوهرم پیشم باشه کمکم کنه با خودم میگم دنیا مگه چند روزه که بخوایم دور از هم زندگی کنیم سه سال رفتم شهر نزدیک محل کار شوهرم برام خوب بود اصلا ندونستم این سه سال چجوری گذشت سر یه چیز الکی که خودم راه انداختم باز هم اومدم داخل روستا که داخل خونه خودم باشم پسرم چهارده سالشه پرخاشگری میکنه اذیت میکنه.منم دائم شکایتش به پدرش میکنم دیشب ساعت دوازده بود گفت گرسنمه ما هم رفته بودیم خونه مادرشوهرم نون محلی درست کرده بود برای پسرم هم آوردم گفت گرسنمه منم آوردم براش گفت شکر میخوام منم نداشتم گفتم نیست پدرش هم خواب بود یهو بلند شد محکم با پاش زد داخل زانوم.منم سه و صدا.شوهرم بلند شد یه سیلی بهش زد‌در کل پسرم بی ادبه شب تا صبح پای گوشیه عصبیه منم گفتم به شوهرم هر روز برو وبیا.گفت نمیشه هوا گرمه خسته ام ماشین خراب میشه دیر میرسم سر کار.بهش گفتم لااقل یه بار پیش تو باشه یه بار پیش من.گفت باشه تا برم یه کم جمع و جورش کنم سری بعد بیام ببرمش.دو روز اونجاست روز سوم بعد از کارش،میاد خونه.فردا صبحش هم باز میره سر کار.در کل مرخصی نداره زیاد.الان دو ساله اومدم روستا.هی بهش میگم ببرش پیش خودت تا یه‌کم ادب بشه قدر بفهمه بهانه میاره تا دیشب که جلو چشمش بود ولی در کل اصلا این مسائل براش اهمیت نداره آخه آدم مهمتر از بچه اش هم مگه داره یا دخترمو دائم میبره پیش دختر خواهر شوهرم در صورتیکه اون یک بار هم تا به حال خونه ما نمیاد و وقتی با دختر برادرشوهرم با هم باشن اصلا به دخترم اهمیت نمیده تازه به گریه هم میندازتش.ولی اصلا باز هم قبول نمیکنه که خونشون دیگه نبرش.فرزندپروری پوشک پمپرز شیر خشک
مامان لیانا مامان لیانا ۵ سالگی
درد ودل
ی چند وقتی بود دخترم خوب شده بود باز چند روز سر همه چی گریه میکنه روزی دوبار شده اینا به کنار دیروز سر عینک دوتایی دعواشون شد کوچیک نداره گفتم بابا بیاد ببریم ی دونه بگیریم از این دم دستیا شوهرم از سرکار ساعت دوازده رفته بود کاراشو کرده بودو بعدم پیش دوستاش تازه ۸.۳۰ اومد خونه از ۵ گفته بود میام بریم ی دور بزنیم بعد ی ماه دختر بزرگم خوابش میومد ولی گفت بریم بریم اینو سه بار گفت بعدم بخاری روشن بود لباساشم تنش بود گرمش شد با حالت غر گفت گرمم گرمم شوهرم که انگار منتظر بود گفت اااه نمیدونم این کار مسخررو از کی یادگرفتی و چقدر اخلاقت بده و دخترم بغضی شد وایساد تا من برم کفش پاش کنم اونجام باباش غر زد که آره اینم همش چسبیده به مامان رفتیم تو ماشین گفت عینک میخوام و اینا ماهم پیدا نکردیم هر جا رفتیم ی لاک گرفتیم براش بچمم هیچی نگفت دیگه گفت پیدا کنم میگیریم برات ساعت نزدیگ ۱۱ خوابش میومد مثلا رفت شام بگیره جوجه گرفت بچه های من نمیخورن سفتم بود گفتم ی برنجم بگیر دوبار گفتم بماند که شوهرم سر بچه ها