۸ پاسخ

شوهر من با وجود سه تا بچه فوق العاده شیطون هیچ وقت گله ای نمیکنه منم حرفی بزنم بدش میاد میگه خدا قهرش میگیره و اینا چالشای زند گین ‌درست اذیت میشیم ولی شکر کن تن بجه ات سلامته

ببخشید ولی راست میگه دیگه
نمیخوام ناشکری کنم ولی واقعا بچه داشتن از خود گذشتگیه واقعا اعصاب میخواد

خوب بچه رو بزار پیش مادرت یا مادرشوهرت یکم با شوهرت خلوت کن
یا بزارش مهد صبح تا ظهر یکم دل بدید بهم
باهاش صحبت کن بگو بچه داده بچگیشو میکنه شادو سلامته
شوهرم من یه مدت بدخلق شد خیلی چیزا رابطه پدر دختری فرستاوم اینستاش الان بهتر ه

خب ساعتی که خونه هس گاهی بزارش مهد

ای کاش در ماه ی بار بچه رو ب یکی بسپرید واسه خودتون دوتا وقت بزارید
منم گاهی غر میزنم ولی شوهرم دعوام میکنه
باور کن این روزا خیلی زود میکذره روزایی ک حتی دیگه دوکلمه هم باهامون حرف نمیزنن تو دنیای خودشون غرق شدن

بزرگ‌ کردن این فسقلی ها خیلی تغییرات توی زندگیهامون بوجود آورده
اگه امکانش هست مهد بگذارینش یه وقتایی از روز باهم تنها باشین...اگه خانواده نزدیکتون هست بچه رو چند ساعت در هفته بهشون بسپرین و دوتایی برید سینما، خرید یا حتی توی خونه عش.ق با.زی کنین...اینجوری تایم مفید باهم دارید نباید مثه قدیم بچه رو همیشه پیش خودتون نگه دارید

متن تصویری ک گزاشتی خیلی قشنگ✌🏻
واسه صحبت خودتم بگم ک یچی طبیعی جانم بعضی نیازهای شخصی ادم انجام نشه روح روان ادم بهم میریزه باعث میشه ی کارایی کنه ک خلاف خانواده یا دوربری هاش یکم باهاش راه بیا خودش درست میشه منظورم یکم باهاش همراهی کن ای حرفا

شوهرم که نه ولی منم دائم به زمان بدون بچه بودن فکر میکنم از بس که اذیتم میکنم روح و روانم بهم ریخته

سوال های مرتبط

مامان نفس جانم مامان نفس جانم ۳ سالگی
من تا ۲۲سالگی یه سره درسخون و فعال جهادی بودم یه سالی بعد دانشگاه بیکار بودم رفتم کلاس خیاطی و بافتنی و اوقات فراغتم رفتم سراغ کتاب و رمان همه اش سرم گرم بود بعد ازدواج کردم و مدام تو گشتن و چرخیدن بودم تا عروسی گرفتیم
تا چند ماهی هم ذوق و رفت و آمد بعد زندگی مستقل
دیدم حوصله ام تو خونه سر می‌ره رفتم سر کار تا ۴سال بعدش که بچه دار شدم اصلا حوصله ام سر نمی رفت یه ذره اخم میکردم یا دلگیر میشدم شوهرم منو می‌برد رستوران مسافرت
خودم مدام میرفتم این ور و اونور
بعد عاشق کتاب خواندن بودم عضو کتابخانه عمومی بودم اینقدر سرگرم بودم که تو بیشتر دورهمی ها نبودم
بعدم که خدا بهم بچه داد اصلا نگم چه بارداری در شوق و ذوقی داشتم دائم در حال درست کردن کاردستی برای بچه بودم سیسمونی بچینیم خاطراتم رو همه ش نوشتم ذره ذره ش
بچه که دنیا اومد خیلی آروم و صبور و دل نشین
تا دو سالگی
بعد یکی دو تا مشکل مالی برامون پیش اومد بچه م هم عادت کرده بود من همبازیش باشم تا همین الان
یهو دیدم تمام مدت تو خونه هستم
شدم همبازی بچه
یا مریضه یا غذا نمیخوره یا پوشکش باید عوض بشه
هی گذشت و گذشت و بچه داری سخت تر شد از اون طرف شوهرم کمتر میومد خونه و بیشتر می رفت سر کار
من شدم بی حوصله و افسرده در حدی که می رفتم دکتر قرص می خوردم یه تایمی خیلی با بچه م لج کردم و چند بار زدمش یه بار جوری نگاهم کرد که به خودم گفتم نامردی اگه یه بار دیگه چپ نگاهش کنی و خودمو جمع و جور کردم و دوباره به زندگی م نظم دادم
ولی اینقدر فشار تنهایی بچه نگه داشتن و مسئولیت زندگی برام زیاده دلم میخواد یکی به دادم برسه
پنج ساله مسافرت درست حسابی نرفتتم
خسته م
انگار تلاش کردم مادر خوب و همسر خوبی باشم اما خودم حالم خوش نیست
مامان تیام👼 مامان تیام👼 ۳ سالگی
سلام بر همه مامانا
چند روز پیش رفته بودیم بیرون که ببرم پارک دیدم از این جا ها هست درست کردن بچه ها نقاشی میکشن تیام گفت منم بردم بعد یه بچه اومد از تیام کوچیکتر بود هر مداد رنگی که تیام می‌گرفت با لج و گریه از دستش می‌گرفت خودم کلا خوشم نمیاد از این حرکت حتی بچه باشه ولی چیزی نگفتم گفتم مامانش هست بهش یاد میده دیدم تیام ناراحت شد دوباره تیام یکی دیگه گرفت اومد از دستش بگیره تیام نداد این کشید تیام چون دقیقا همون رنگ دستش بود یک دفعه مادرش اومد از دست تیام گرفت داد به بوس تیام عزیزم مهربونم چیزی نگفت
باز تیام یه مداد رنگی دیگه نشون داد منم گفتم آره خیلی خوشگله با همین بکش باز بچه دیدم داره میگیره تیام لج کرد برای کنه منم گفتم خاله جون این برای تیامه خواستی از اینجا این همه مداد بردار مادرشم گفت ولی دید له زور داره می‌کشه به تیام گفت بده بهش به تیام گفتم نه مامان نده مال خودته نقاشی کن خانمه برگشت گفت وا بچه من کوچکتر حس مالکیت داره میخواستم دهنشو جر بدم بچه ما آدم نیست گفتم چه حرفیه بچه منم حس مالکیت داره چند بار بچه شما گرفت باید به بچه تون یاد بدید نمیشه چون کوچیکتر گذشت کنن بزرگتر چیزی نگه بعد مداد رنگی که تیام دوست داشت براش تیز کردم گذاشتم جلو به بچه هم گفتم دیگه دست نزن به مادرشم گفتم بچم میخواد نقاشی کنه بچه تون هم جیغ میزنع هم نمی‌ذاره خدایی خیلی بعضی ها پرو هستن باز میگم نکنه اشتباه کردم ولی خودم خس نمیکنم تیام خودش بچه کوچیکتر باشه وسیله میده جا میده اونجوری نیست ولی دوست ندارم انقد از خودش بگذره
مامان 🪽آوا مامان 🪽آوا ۴ سالگی
دخترا لطفا اگه تجربه ای دارین میشه راهنماییم کنید مخصوصا اگه بچه هم سن و سال دخترم دارین🥲🙏🏻
آوا مدتیه که به شدت لجباز و بهونه گیر شده...
مثلا آب میخواد میرم براش میارم ، گیر میده که این لیوان نه اونیکی ، لیوان دیگه میارم میگه آب کم ریختی ، آب زیاد میریزم میگه زیاد ریختی ، بعد میگه نی میخوام با نی بخورم و ...
بخاطر یه آب هزار بار منو بشین پاشو میکنه
حالا من فقط یدونه آب رو مثال زدم
تو همه چی اینطوری میکنه
یکی بهش یدونه شکلات بده پرت میکنه و میگه یکی دیگه بده 😐 به خدا آبروم رفته پیش غریبه ها
وقتی بی اعتنا میشم انقدر گریه میکنه و از ته دل جیغ میزنه فک کنم گلوش جر بخوره
تو جمع و مهمونی به حرفش گوش میدم که با گریه و جیغش بقیه اذیت نشن
ولی تو خونه سعی میکنم از سرش بپرونم ولی نمیتونم
یه چیزی دست بقیه بچه ها ببینه انقدر میچسبه به من که باید ازش بگیری بدی به من 😑😫
دو روز پیش مهمون بودیم دست یه بچه به چیزی دید مگه ول کن من بود که برو ازش بگیر بده به من
با هزار زحمت از اون بچه گرفتن دادن دست آوا ولی به نظرتون آوا چی کار کرد ؟؟ اسباب بازی رو پرت کرد با تمام وجود گریهههه و جیغغغ مگه آرووم میشد انگار عصبانی شد که چرا دیر دادین بهم 😐
آبرمون رفت مگه آرووم میشد دیگه خدافظی کردیم برگشتیم
به خدا تا قبل از این که این رفتار ها رو داشته باشه انقدر بچه خوبی بود از نوزادی تا الان ذره ای منو اذیت نکرده بود ، واسه همین میخواستیم اقدام کنیم برا بچه دوم
ولی از وقتی اینطوری میکنه با شوهرم پشت دستمون رو داغ زدیم که دیگه بچه نیاریم😩🥲
مخصوصا وقتی مهمونیم و این ادا ها رو میده آب میشیم میریم تو زمین با هیچی هم آرووم نمیشه یا هواسش پرت نمیشه
ترو خدا شما تجربه ای دارین ؟ 🥲