راستش حس میکنم حس دوست داشتن و مالکیتم نسبت به بچم یه جورایی داره سمی میشه🫠 مثلا اگه ببینم داره به بقیه بیشتر واکنش نشون میده یا اونجوری که بقیه قربون صدقه اش میرن من نرفتم خیلی بدم میاد (همه به جز شوهرم، حتی مامان بابای خودم)
مثلا اون روزی بابام یه عکس از منو سپهر دیده که من توش یه مدل خاصی سپهرو بغل کرده بودم، بابام قبل اون اصلا کاری نداشتا، بعد اون عکس گیر داد که بیا اونجوری بذارش رو سینه ام میخوام بغلم بگیرمش منم خنده خنده گفتم اون بغل مخصوص مادر پسریمونه مال کس دیگه ای نیست. حالا امشب سپهر بغلش بود یه لحظه برگشتم دیدم اونجوری کرده. راستش بیشتر از این که از بغل کردنه ناراحت بشم از این ناراحت شدم که با اینکه گفته بودم برای حرفم تره هم خورد نکرد، کلا حس میکنم حرفای منو به عنوان مادر سپهر به رسمیت نمیشناسه اهمیت نمیده تو هر زمینه ای که ازش چیزی بخوام و یه جورایی خودش رو از من محق تر میدونه نسبت به پسرم
همیشه هم هر چیزی راجع به آینده و تربیت سپهر میگم میخنده میگه حالا اون موقع سلامت میکنم و...
نمیدونم چکار کنم اصلا حق با منه یا نه ولی خسته شدم از کلنجار رفتن تو سر خودم

۱۰ پاسخ

من از حالا ی سری حساسیت گرفتم که مثلا کسی بچمو بوس نکنه بغل نکنه چون فصل سرما و ویروسه
یبار ب مادرشوهرم گفتم برگشت گفت بشین تا بوسش نکنم
منم تصمیم گرفتم همون موقع ک دنیا اومد این حرف رو بزنم نه جلوتر از موعدش که حرفمو کوچیک کنه
اون موقع کاملا جدی میگم ویروس زیاده اگه دوستش داری بوسش نکن
خیلی چیزا رو خودمون داریم سخت میکنیم واقعا

اگه کسی بچتو دوست داری بدون اول تورو دوست داره بعد بچتو پس حساس نشو

دختر پ این همه حساسیت برا چییییی شل کن یکم من از خدامه یکی برا ی ساعت بچمو بگیره حالا هرررر مدلی

والا دیونه شدی ای کاش بچمو همه از من بیشتر دوست داشته باشن

حساس نشو و اینکه اونا هک چون دوستش دارن به توجه میکنن و بغلش میکنن
و اینکه خب راست میگه هیچوقت جلو جلو راجب آینده بچه حرف نزن چون معلوم نمیشه چی در آینده پیش روی شماست اونا هم چون تجربه شو دارن میگه اون موقع بهت سلام میکنم
والا من تو حاملگیم اینقدر خیال باقی میکردم راجب بچم که چقدر تپلیه و چقدر آرومه و قراره تو تختش بخوابونمش خودم برم بخوابم ولی در واقعیت بچم هم ریزه اس هم خیلی جیغ جیغو هم اینکه یک دقیقه هم نمیخوابه که من دلمو خوش کنم بزارمش تو تختش
دیگه پشت دستمو داغ کردم که راجب چیزی جلو جلو حرف نزنم

بیش از حد حساس شدی اتفاق خاصی نیفتاده که بلاخره اونا هم دوستش دارن میخوان بغلش کنن یا نظر بدن همش از سر دوست داشتنه نه دخالت
بخوای این جور کنی دیگه هیچ کس نزدیک بچت نمیشه

نمیخام احساسی که داری رو کوچیک بشمارم ، طبیعیه احساست چون هورمون هات بهم ریخته تازه زایمان کردی
همه ی این رفتار و افکار بخاطر همینه
سعی کن در مورد تربیت و.. با کسی حرف نزن و به موقعش کار خودت رو بکن
از قبل چه لزومی داره با کسی درمیون بزاری

یعنی انقد تو سر خودم با خودم درگیرم روزام پر فکر شده انقد عصبیم که نگو
بقیه هم مقصر نیستن
حتی وسرم به مامانبزرگش خیلی وابسته شده و واکنشش به مامانبزرگش بیشتره تا من
ولی عصبی میشم

واییی من اینجورم

حساس شدی عزیزم وگرنه چیزی نیست که بخوای انقد بهش بها بدی و حرص بخوری

سوال های مرتبط

مامان ایران خانوم✨️ مامان ایران خانوم✨️ ۱۳ ماهگی
نمیدونم این افسردگی بعد زایمان محسوب میشه یا نه ولی خیلی حس بدیه.‌.
هر ثانیه به ایران نگاه میکنم با ذوق ازش کلی عکس میگیرم و وسواس گونه فکر میکنم که هر ثانیه داره بزرگ تر میشه و ازین دوران درمیاد. طوری فکر میکنم که الان بچه رو نگاه میکنم مثلا سی سالگی بچم جلو چشممه و همش دارم گریه میکنم که چرا داره زود بزرگ میشه.
اصلا دوست ندارم از بغلم زمین بذارمش طوری که مچ دستم دیگه صاف نمیشه و گردنم تیر میکشه انقدر تو بغلم بوده.
وقتی کسی بچمو بغل میکنه حس میکنم جیگرم میخواد پاره بشه دوست ندارم کسی بجز خودم بغلش کنه حس میکنم میخوان ازم بگیرنش.
شکممو نگاه میکنم یادم میاد دیگه چیزی اون داخل نیست غصم میگیره..انگار همین چند ساعت پیش بود که منتظر ساعت ۱۲شب بودم تا روزم عوض بشه انگار همین چند روز پیش بود که منتظر سه شنبه ها بودم تا هفتم عوض بشه حتی زمانی که میرفتم ان اس تی میگرفتم...
همش حس میکنم بچه تو شکمم یه طوریش شده که تکون نمیخوره.
انقدر این روزا دارم گریه میکنم بخاطر این مسائل چشمام و صورتم از روز زایمانم پفکی تر و ورمی تر شده.
حس میکنم مثل قبل باید مدام از شکم قلنبه باردارم عکس بگیرم و وسواس گونه یادم میاد دیگه باردار نیستم پس چرا شکمم هنوز مثل بارداریه و باز با شکم بند سفت به جون خودم میفتم طوری که از درد به خودم میام که چیکار میکنی زن!

شما با روزای بعد زایمانتون و این احساسات عجیب غریبتون چیکار کردین؟ درچه حالین؟