۱۰ پاسخ

والا منکه از شیر گرفتمش خیلی خوشحال شدم و راحت شدم
داشتم از بین میرفتم با شیردهی 😵‍💫😂

به مرور همه چی بهتر میشه

هیچ افسردگی نگیرین شیر زیاد بچه رو اسکل میکنه شیر دادنم وقتی داره زیادیش جالب نیس

منم گاهی دلم تنگ میشه ولی راحت شدم
هم پسرم به غذا خوردن افتاد
هیچی‌نمی‌خورد یعنی لب نمیزد

وای واقعا چجوری دلتنگ میشی من یاد شیر خوردنش میوفته ام معده ام بهم می‌ریزه حالت تهوع میگیرم بعدم ماشاالله بزرگ شدن دیگ

هفته اولی که ازش میگیری هم خودت سختته و افسردگی میگیری هم بچه اذیتع ولی بعدش انقدر خوب میشه که احساس رهایی داری ،من خودم گریه میکردم اوایل الان پسرم راحت میخابه کنارم بدون این که اذیت بشیم

چطوری سینههاتون شیر داشت بهشون دادین من خودمو کشتم شیری نیومد بچم شیر خشک خورد عذاب وجدان دارم هنوزم

منم پسرمو گرفتم یهفته ولی اونقد بیتابی کرد دادم بهش دوباره

عزیزم شیر مادر الان توی این سن به درد بچه نمیخوره من پسرمو شیر میدادم غذا نمی خورد وزنش کم شد یه کیلو کم کرد دیگه از شیر گرفتم الان هم اشتهاش باز شده هم داره وزن میگیره خودمم خیلی خیلی راحت شدم چون دیگه همش آویزونم نیست قبلاً نمی‌تونستم باهاش برم پیاده روی همش میخواست شیر بخوره الان راحت تا هرجا بخوام باهام پیاده میاد دیگه اذیت نمیکنه

من از دیروز گرفتمش تازه داره میشه ۲۴ساعت
اونقدرررر گریه میکنم که خدا میدونه و دلتنگ شیر دهی ام😭😭😭 قبلش لخظه شماری میکردم تموم شه

سوال های مرتبط

مامان آریو❤ مامان آریو❤ ۲ سالگی
🌿روز سوم قطع شیردهی😒

وقتی آریو رو از شیر گرفتم احساس خیلی بدی داشتم🥀

تا قبلش میگفتم امروز دیگه از شیر میگیرمش و راحت میشم، اصلا جشن میگیرم ولی بعد پُر از حسرت شیر دادن به آریو شدم😢😢

شب اول و دوم بد نبود ، دستش رو گذاشت روی سینه‌م و خوابید ؛ پیشنهاد خودش بود اینجوری بخوابه منم اجازه دادم این کارو بکنه

پیشنهاد خوبی بود، انگار خودم بیشتر دلم میخواست یه جوری بهم نزدیک باشه و اون شیر ندادن رو جبران کنه🥲🥲

هر چند، بعد از خوابیدن آریوجانم کلی گریه میکردم و با حسرت بهش نگاه میکردم😞😞

با اینکه دیگه نیمه شب بیدار نمیشد ، من بارها بیدار میشدم و دوباره با بغض میخوابیدم🥺🥺🥺

ولی شب سوم؛ همون شب حسرت که میگن توی خواب عمیق بهش شیر بدین که حسرت به دل نمونه و من بهش ندادم😢😢

اون شب موقع خواب خیلی بهونه های الکی گرفت ؛ اینجا بخوابیم،نه اونجا بخوابیم، پتو میخوام ، آب میخوام ....

یهو محکم زد توی گوشم ، شوکه شدم ، آریو اصلا دست بزن نداشت

فقط بهش نگاه کردم، دوباره زد و شروع کرد به گریه کردن😥😥

موهامو کشید، بهم لگد زد، چنگ میزد و گریه میکرد

نمیدونستم باید چیکار کنم، دلم نمیومد دعواش کنم ، دلم براش می‌سوخت ، انگار داشت خودشو خالی می‌کرد

منم شروع کردم به گریه کردن، ازش فاصله گرفتم و اونطرف‌تر خوابیدم

هنوز داشت گریه میکرد، اومد کنارم دراز کشید، دستم بردم سمتش بغلش کنم ، نازش کنم(خوشگل مامان، نفس مامان،عزیز مامان...) 🥺🥺

گفت نکن مامان،نگو، دست نزن😔

روشو از من برگردوند و بدون دخالت من کنارم خوابید🌙

و اون شب بدترین شب زندگیم بود😔😭😭