۵ پاسخ

عزیزدلم اول اینکه واقعا متاسفم که همچین چیزایی تجربه کردی😢بعدم به نظرم مشکل شما ریشه ایه باید با روانشناش یا مشاوره مشورت کنید این ذهنیتو عوض کنید چون ماهایی که این مشکلو نداشتیم درک نمیکنیم من با مادرشوهرم اختلافی ندارم اذیت نمیکنه اصلا پسرمم خیلی دوست دارم یعنی دختر و پسر واسم فرقی نداره جفتشونم یه اندازه دوست دارم حتی فکرم میکنم یه روزی ازدواج کنه به عروسم بیشتر اهمیت بدم چون به نظرم اینجوری پسرم آرامش بیشتری داره حتی کسیم که تجربه کرده شاید تجربه اش و حسش با شما متفاوت باشه واسه همین میگم برو مشاوره اون اصولی راهنماییت کنه خوشگلم

منم مادرم و پدرم همیشه پسر دوست بودن ،،،ما دختر ها کلفت برادر هامون بودیم ،،،از هر چی مرده متنفرم ،،حتی پدرم ،حتی همسرم ،،،ببین من بچه اولم پسر هستش ،کوچولو بود خیلی دوسش داشتم ،،الان هم دارم ،،ولی راستش رو بگم برای دخترم میمیرم ،دخترم رو خیلی بیشتر دوست دارم ،،،،،احساس میکنم نمیتونن مثل هم باشند برام ،،،بنظرم. دیگه نزار گیرت بیاد ،چون هم خودت آسیب میبینی هم بچت ،،،

گلم از این زاویه نگاه کن که نمیخوای دخترت فردا روزی مثل خودت این احساس رو داشته باشه که مادرش پسرشو بیشتر از اون دوس داشته... اگه شرایطتشو داری برو مشاوره هم اینکه کمک میکنه و راهکار مناسب ارائه میده چطوری با قضیه کنار بیای هم اینکه یه جورایی زخم هایی قدیمی ناشی از این موضوع رو به کمک مشاور التیام میبخشی...

وقتی آمادگی نداری چرا میخوای تن به این کار بدی؟
بعدا ممکنه با پسرت بدرفتاری کنی و هرگز اون تورو نبخشه.. همینطور عروس..

نظری ندارم..چون این درون توعه و خودت بیشتر نسبت ب درون خودت آگاهی...متنفرم از پدرمادرایی ک فرق میذارن...شکرخدا تجربش نکردم...ولی از اینور تو خانواده شوهرم خیلی دیدم...بچه من دختره نسبت ب بچه جاریم ک پسره کمتر دوسش دارن و باعث شده من از همشون متنفر بشم و باهاشون هیچوقت نتونستم خوب رفتارکنم...حتی برادرشوهرمم از شوهرم بیشتر دوست دارن...منم یه مدت قطع ارتباط کردم و الان حالم عالیه...لذت میبرم از اینکه صداشونو نمیشنوم

سوال های مرتبط

مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┅

📚#برشی_از_یک_زندگی
#گلزار🌹
#سرگذشت_گلزار_اول
درست و حسابی که بخوام‌ تعریف کنم...من یه خانزاده هستم..‌.
اون زمان همه چشمشون دنبال پسر بود....
مخصوصا برای پدر من که خان بود...
قرار بود جایگزین پدرش بشه و خان آینده باشه...کسی باشه که اون همه املاک و اون همه ثروت رو اداره کنه...و اون همه مردم رو سرپرستی...
مادربزرگم‌ اولین فرزندش پدر من بوده صادق خان...با اومدنش مادربزرگمو تبدیل به خانم جون میکنه.‌‌که اولین شکمشو پسر زاییده..‌.
دم دمای صبح بوده که پدرم بدنیا میاد همه جا پر میشه از خوشحالی تابستون به اون قشنگی رو کسی تاحالا ندیده بوده...
ولی دردهای خانم جون تازه انگار شروع میشه .‌.
میگفتن مادرجون از اون دنیا برگشته ،این دنیا نگو یه کوچولو دیگه ته دلش هست‌...یه پسر دیگه ،عمو اکبر...کی باور میکرد عروس خانزادها یشبه دوتا وارث رشید و رعنا به دنیا بیاره...
دوتا پسر که از بس ریز و ظریف بودن،تا چهل روزگی کسی تو گوششون اسم صدا نزده چون میگفتن اینا زنده نمیمونن...
مادرجون میگه با اشک چشم شیر بهشون میدادم و التماس خدا میکردم که ازمن نگیردشون.‌‌..تا به اون روز توطایفه سابقه دوقلو زایی نبوده و خانم جون اولین زنی بوده که دوقلو اورده اونم دوتا پسر...از همون روز میشن نور چشم همه...
چله شون رو که میریزن شروع میکنن به جون گرفتن و روز به روز بزرگ میشن و تپل...