مامان نی نی مامان نی نی هفته نوزدهم بارداری
مامان سودا خانوم مامان سودا خانوم ۹ ماهگی
خیلی از دست خودم عصبیم میگم چرا تحمل نمیکنی
ولی بعدش وقتی تو موقعیت هستم اونقد بهم میریزم و خسته میشم که نمیتونم تاب بیارم
بچه ی اولم یه پسر پنج سالش و بینهایت کنجکاو و پرحرف و گاهی هم لجباز و بیشتر وقتا براش حوصله ندارم و از سوال جواباش خسته میشم و دیروز سر یه موضوع خیلی ساده زدمش و الان دارم از غصه میمیرم
۲۳ تیر تولدشه دویت داشتم میتونستم براش تولد بگیرم و یه کادو خوب بهش بدم ولی شرایط مالی راه نمیده....
دخترم ۹ ماهشه و داره تند تند دندون درمیاره و دل من براش کبابه بچم پوست استخون شده اصلا از هفت ماهگی وزن نگرفته امشب اینقد جیغ زد و بیقراری کرد که سرم داشت میترکید بی حوصله شدم براش والان نگاش میکنم دارم دق میکنم
اونم ۲۹ شهریور تولدشه و میدونم باز شرایط شاید مناسب نباشه و نتونم یه تولد براش بگیرم....
خیلی وقتا دوست دارم خیلی کارا براشون بکنم خیلی چیزا رو براشون بخرم خیلی خوراکی ها رو بدم بخورن و اما....
چقد سخته مادر شدن و شرمنده ی بچه شدن چه بخاطر بی حوصلگی هاتو و دعوا کردنشون و حتی زدنشون و چه اینکه نتونی کارایی که دلت میخواد و بدون سق و دق براشون انجام بدی....
نفسم گرفته .... قلبم ضعیف شده .... دارم دیوونه میشم😭😭😭😭
مامان پسرم مامان پسرم ۴ سالگی
#کولیک #رفلاکس #نوزاد #پوشک
مامانا،مادرشوهرم نمیدونم نسنجیده حرف میزنه یا از قصد متلک میگه.. بنظر میرسه اولی باشه ولی به هرحال بابت همین کاراش از اول عروسیم فاصله مو باهاش حفظ کردم هفته ای یبارو کردم ۲۰ روز یبار. مثلا وقتی عقدکرده بودم یهو برمی‌گشت میگفت مگه غیر آدمی که تو عروسی نمیرقصی، یا میگفت آدم هرکاری میکنه برا پسرش میکنه ن برا عروس منم هرکار کنم برا پسرم میکنم، یا مثلا میگفت بابای توام همش چرت و پرت میگه.. من بعد از عروسی تو چندین دعوا همه رو ب پدرشوهرم گفتم و رفت و امدمو کم کردم. تا این چند وقت پیش دوباره یکی دوبار همینجوری چرت و پرت گفت، منم ز زدم پدرشوهرم. شب مادرشوهرم ز زد من اونجوری گفتم بخدا منظور نداشتم تو زود رنجیو فلان... تا چند روز پیش که باهاشون رفتیم مسافرت بعد از چندین سال.. منو شوهرم پسرم نشستیم سر ی میز، اونام سر ی میز دیگ. چون جا نبود.. یهو بقیه گفتن شما چ غریبانه افتادین تنها نشستین ک مادرشوهرم گفت شما طرد شده اید،بعدم خندید..منم خودمو زده بودم ب اون راه ب بچم غذا می‌دادم با بچم حرف میزدم..
واقعا خسته شدم نمیتونم هربار سر حرفاش دعوا راه بندازم یا هر روز تلفن دستم بگیرم گلگی شو ب پدرشوهرم بکنم.. چند روز پیش ک ب پدرشوهرم ز زدم سر چرت و پرت گفتناش فکر کردم تو حرف زدن حواسشو جم میکنه،دیدم ن فرقی نکرد..
من ک باهاشون صمیمی نیستم الانم تصمیم گرفتم کلا تو جمعشون اصلا کلمه ای با مادرشوهرم حرف نزنم خسته شدم ازش.. شوهرمم خیلی دوست دارن نمیتونم کمتر این رفت و امد کنم.شوهرمم میگه متوجه نیست چی میگه چیکارش کنم.. بنظرتون تصمیمم درسته؟