۷ پاسخ

باید ببینی شرایطش داری یانه روحیت اوکی هست از نظر مالی تامینی اگ اوکی بودی از همه لحاظ بهترین موقع الان ک بیاری دخترتم از تنهایی در میاد

یه دکتر روانشناس میگفت هیچوقت تصمیم بچه دار شدن یا نشدنتون رو به خاطر بچه اول نگیرید خودتون و شرایط خودتون رو بسنجید برای بچه های دوم

خودت چندسالته عزبزم

خیلی حیفه قشنگم واقعا یک بچه ظلم هست

نه توروخدا بزار یکم بزرگ شده بعد دخترای من همش باهم دعوا میکنن سرسام گرفتم از دستشون

دختر منم هر روز میگه یه خواهر بیار واسم
میگم مامان خیلی سخته و فلان
میگه بخدا خودم همه کاراشو میکنم تو بخواب من خودم بهش شیر میدم بغلش میکنم مدرسه هم برم از معلمم احازه میگیرم با خودم میبرمش😂
دیروزم تولدش بود گفتم هر آرزویی کنی برآورده میشه
گفت آرزو میکنم یه نی نی داشته باشیم

سلام
دختر منم تنهاست ، گاهی دلم براش میسوزه و میگم یکی دیگه بیارم یه خواهر داشته باشه ، اما واقعاً دیگه نمیکشم ، با اینکه دختر آرومی هست اما حساسم زیاد روش و واقعا توان یکی دیگه رو ندارم
ولی خب بازم میگم نکنه آینده پشیمون بشم ک چرا تنهاست و کاری نکردم 🥺
نمیدونم واقعاً موندم منم

سوال های مرتبط

مامان دخملم مامان دخملم ۴ سالگی
خسته ام از بچه داری خیلی زیاااااااد 😔😔😔 دعا میکنم بمیرم به حدی خستم که دیگه نمیکشم,بچم زیاد شر نیست اما نق میزنه کل روز بهونه میگیره باهیچییییی بازی نمیکنه هر وسیله بازی براش بگیرم فقط همون روز اول دوسش داره بعدش میاد میچسبه بهم نق میزنه بهونه میگیره میبرمش بیرون مثلا میره خونه مامان بزرگش اونجا باز شروع میکنه نق زدن حوصلش سر میره ،باباش چقد از کارش میزنه میریم شهربازی ،بهش محبت میکنیم همچی واسش فراهم اماااااان از بدقلقی ننگ بودنش.با هیچ بچه ای بازی نمیکنه بچها فامیل همسن میان خونمون نمیزاره با وسایلش بازی کنن چقد براش داستان میگم جایزه بهش میدم اگ با دوستات بازی کنی اگ فلان کار خوب انجام بدی، اصلا گوشبحرف نمیده بدتراز اینه که از هیشکی نمیترسه مثلا نه از من نه باباش من خودم گاهی دیگ‌لبریز میشم یه کتک کوچولو میزنم باباش طرفداریش میکنه ،بین تمام بچه های که دیدم بچه من علاوه بود از نوزادیش که کولیک داشت چقد بعدشم گریه میکرد توروخدا نیاید بگید ناشکری نکن فلان من واقعا دیگ عصابم نمیکشه ۲۴سال سن قلبم درد میکنه چقد قرص عصاب مصرف میکردم و میکنم اروم نمیشم خیلی عصابم خراب شده فقط دعا میکنم بمیرم 😭
مامان هلیا مامان هلیا ۴ سالگی
سلام خانوما من دخترم تولد تاحالا نگرفتم براش کسی و دعوت کنم حتی پدر مادرامون رو



دوست داشتم امسال بگیرم همه رو دعوت کنم چند ماه قبلم برنامه مو گفتم


و مثلا باجاری و خواهرم دربارش حرف میزدیم شوهرم ی روز عصبانی شد ک‌ چخبره همش میگی تولد تولد ی کار میخوای بکنی صد بار دربارش حرف میزنی
منم گفتم من حرف میزنم توام بیا بگو من این بودجه رو دارم حالا چ ده نفر چ پنجاه نفر و من با بودجه تو دعوت میکنم
من همش حرف میزنم تو چیزی نمیگی
بعد گفت من نه پول دارم نه پول میدم نه برام مهمه
منم لج کردم گفتم کاری نمیکنم هرکاری میکنی خودت بکن
(دخترمم ذوق تولدشو داره)
الان پسفردا تولدشه ب دخترم گفتم ب بابا بگو برات تولد میگیره
اونم برگشت گفت مامان میگیره گفتم من کار ندارم تو گفتی کار نکن
دیگه برگشت یکم فحش داد و گفت میخوای منو عصبانی کنی
من نه بلدم نه کاری میکنم

خیلی ناراحت شدم از دستش
اینکه من یکسره تکرار میکردم رفته بود رو مخش اون روز برخورد کرد
از ی طرف دلم میخواد کاری نکنم تا ضایع بشه و ناراحتی دخترمو ببینه آلان کاری کنم میگه این همه من غر زدم و لج کردم الکی بوده همش
از ی طرف میگم اهمیت ندم برم تدارک ببینم
نمیدونم کدومش درسته