تجربه زایمان(سزارین) پارت دوم
رفتم رو تخت دراز کشیدم ۵ یا ۶ تا دانشجو اینتر و رزیدنت اینا ریختن رو سرم سوال پرسیدنو فشار گرفتنو انژوکت وصل کردن اینا نوار قلبم کلا وصل بود بهم یه دوساعتی گذشت شد ساعت ۳ ظهر یه دکتر دیگه اومد بالا سرم سونو هامو نگا کرد جواب ازمایشامو دید فشارمو گفت بگیرن باز فشارم همو رو ۱۶ بود پایین نمیومد یدفعه گفت ختم بارداری من همینجوری متعجب نگاش کردم گفتم ینی چی برام توضیح داد ک فشارت بالاس وزن بچت خیلی کمه خونرسانی بهش داره قط میشه هر لحظه ممکن بچتو از دس بدی بیاریمش دنیا براش بهتره تا تو شکمت بمونه منم گفتم باشه ولی گریه میکردمااا من دوروز قبلش سونو داده بودم سفالیک بودم گفت ببرینش اتاق زایمان طبیعی رفتم اتاق زایمان نگای توپا میکردم رفتم حمام و دستشویشو چک کردم 😂 گفتم میخوام ب همراهم خبر بدین میخوام زایمان کنم گفت خودمون میگیم بخواب میخوام سرم بهت وصل کنیم توش آمپول فشار بزنیم یدفعه دکتر با دستگاه سونو اومد گفت میخوام سونوی آخر ازت بگیرم سونوم گرفت دید شدم بریچ😕😕

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان هومن مامان هومن ۲ ماهگی
تجربه زایمان
پارت اول ...
روز دوشنبه یکم تیر بود با مادر شوهرم رفتم بیرون اونروز خیلی راه رفتم که بهم فشار امدشبش موقع خواب درد پریودی گرفتم سمت چپ کمرمم درد گرفت تا صبح از درد نخوابیدم صبح که شد رفتم بیمارستانی که میخواستم زایمان کنم
رفتم سمت درمانگاه گفتن دکتر وقت نداره فردا و پس فردا هم که تعطیلی برو شنبه گفتم توروخدا درد دارم گفت برو اورژانس
رفتم اورژانس گفت بخواب بعد دستگاه گذاشت رو شکمم صدا و نوار قلب بچه خوب بودبعدش معاینم کرد و پروندمو دید گفت ختم بارداری بستری بشه
پرستار امد بالا سرم گفت لخت شو هرچی هم داری درار این لباس و بپوش بگو شوهرت بره پذیرش و بیاد وقتی از پذیرش امد گفتن باید زایمان کنه گفتم همراه میخوام گفت نمیشه وسایلتو با گوشی تو بده همسرت که بریم
اقا منو بردن بخش زایمان گفت برو تو اون اتاق برای سونوگرافی بعد سونو گرافی بردنم تو یه اتاق برای زایمان تخت زایمان طبیعی و دیدم زدم زیر گریه به ماما گفتم الان باید زایمان کنم گفت اره گفتم درد ندارم گفت ما کاری میکنیم که دردت بگیره گفتم من طبیعی نمیخوام گفت نمیشه قبول نمیکنم من بعد نرفتم رو تخت گریه کردم گفت برو بالا دیگ میخوام نوار قلب بگیرم رفتم رو تخت یه ساعت گریه کردم معاینه کرد و سرم درد و برام مثل سوند وصل کرد بعد اون هی دردم میگرفت هرکی می امد بالاسرم میگف چرا گریه میکنی گفتم میترسم سزارین میخوام
بعدش دکترم امد گفت چته گریه نکن بدنت سالمه لگنت خوبه نترس گفتم از دردش میترسم گفت برات بدون درد انجام میدم گفتم یعنی چی گفت بی حس میکنم
مامان آیوار مامان آیوار ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
رفتم طبقه بالا تا دم اسانسور همسرم باهام بود اونجا رو سرم رو بوسید گفت الان یه نفر میری دو نفر برمی‌گردی ازم مشخصات پرسیدن و تو بخش به مامان گریون معروف بودم فرستادنم تو اتاق به محض رسیدن تو اتاق ترس تموم جونم گرفت لباس و اینا دادن و گفتن رو تخت دراز بکش اومدن سرم فشار برام وصل کردن ولی چون ترس داشتم بعد نیم ساعت هم ضربان قلب خودم بالا رفت هم آیوار در حدی که سرم رو قطع کردن خلاصه با خیال راحت گرفتم خوابیدم تا ۶ صبح که پرستارا بیدارم کردن و سرم رو وصل کردن منم استرس شدید که مامانم گفت دیشب خواب دیدم سز شدی نترس نمیاری طبیعی منم انگار در بهشت به روم باز شد خوشحال بودم ولی سرم بهم وصل بود و مدام معاینه میکردن که یه دفعه ماما اومد گفت آفرین از یه سانت شدی دو سانت اینجوری پیش بری تا نیم ساعت دیگه زایمان می‌کنی منم گفتم امید الکی دادم به خودم الان طبیعی زایمان میکنم میمیرم زیر دستشون چون بیمارستان دولتی بودم از شانس بد من اتاق کنار داشت طبیعی زایمان میکرد صدای جیغ اون شنیدم فشارم افتاد
مامان شاهان مامان شاهان ۱۵ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان گوگولی👣❤️ مامان گوگولی👣❤️ ۱۳ ماهگی
تجربا زایمان طبیعی #پارت ۲
گفت خب باید ۴ ساعت باشی تا بستری بشی باز معاینه کرد گفت خب خوبه ۴ شدی یه برگه داد گفت بده ب همسرت بره برات پرونده تشکل بده بعد بیا لباستو عوض کن اینو بپوش(یه لباس صورتی بلند گشاد داد ک بپوشم)خلاصه منم رفتم ب همسرم گفتم بره برام پرونده تشکیل بده مامانم وقتی دید واقعا بستریم کردن نگرانیو دلشوره تو چشاش موج‌میزد 🥹خلاصه منم برگشتم لباس بیمارستانو تنم کردم و با همسرم و مادرم خدا حافظی کردم رفتم تو بخش زایشگاه بم یه اتاق دادن تنها بودم یه ماما اومد‌گفت من ماماتم کاری داشتی فامیلیم فلانیه صدام کن و دستگاه ان سی تی رو وصل کرد بعد نیم ساعت اومد معانیم کرد گفت برو توپو بردار بشین روش منم تا نیم ساعت همیجوری رو توپ بازی کردم باز اومد معاینه کرد گفتم اگ‌میشه من آمپول فشار نمیخوام میخوام دردی طبیعی خودمو بکشم گفت باشه ولی اگ‌پیشرفت نکردی باید آمپول فشار بزنیم گفتم باشه .. خلاصه هی تو اتاق پیاده روی میکردم دیدم هیچی ب هیچی یه دردای خفیف میاد و میده اومد گفت بسه رو دراز بکش خسته شدی منم دراز کشیدم خوابم برد😅ساعت ۵ اومد ان سی تی وصل کرد گفت بخواب اگ درد نداری اشکال نداره ولی دیگ خوابم نگرفت تاساعت ۸ ک اومدم تعویض شیفت😵‍💫ماما اومد گفت من دیگ دارم میرم شیف بعدی برات آمپول فشار میزنن دیگ دست خودم نیست .. دیگ از این حال خسته شده بودم گفتم باشه
مامان محمد طه مامان محمد طه ۱۰ ماهگی
سلام
یه دفعه یادم افتاد بیام تجربه زایمانم رو بگم
من ۳۲ هفته که سونو دادم صدک وزن کم بود ۱۱ درصد بود
بعد ۳۶ هفته صدک شد ۵ درصد
بهم گفتند حیلی وزنش کمه
باید داپلر بدی
داپلر دادم خونرسانی خوب بود دکتر گفت ۳۸ هفته شدی باید ختم بارداری بدم
منم تا ۴۰ هفته نرفتم
۴۰ هفته که رفتم
دکتر گفت وزن بچه کم هست و ممکنه تو شکمت بمیره باید ختم بارداری بدیم
من اولش قبول نکردم چون زایمان دوم بود گفتم هر وقت دردم شروع شد میرم بیمارستان
ولی قبول کردم بستری شم
وقتی بستری کردن نه درد و نه لکه بینی هیچی نداشتم
آمپول فشار زدند بهم
یه ساعت ۱۲ شب آمپول فشار زدند تو سرم وصل کردند
یه کم که سرم رفت دردام شروع شد
ساعت یک اینا بود که سرم رو بست گفت بخواب بقیع اش رو صبح وصل میکنم
ومن همچنان درد داشتم مامانت خودش رفت خوابید
و من هی دردام بیشتر می‌شد
تا اینکه دیگه قابل تحمل نبود داد زدم پرستارها جمع شدند معاینه کردند
گفتند فول شدی
زنگ زد به ماما
اومد گفت تو قرار بود صبح زایمان کنی
چرا فول شدی
بالاخره ۴ صبح زایمان کردم
مامان 🩵۴۰۲&۴۰۵🩷 مامان 🩵۴۰۲&۴۰۵🩷 ۳ ماهگی
سلام
اومدم از تجربه هایم بگم:
ساعت۱۰صبح بودداشتیم صبحونه میخوردیم یهو اب ازم میومد بعدش وقتیکه به همسرجانم گفتم گفت بریم دکتر منم گفتم بزار حموم کنیم بریم بعد وقتیکه میخواستم از جام بلند بشم یهو کیسه اب ریزش پیدا کردم کلی اب اومد ازم شوهرم دوید بره ماشین بگیره گرفت و اومد منو برد بیمارستان اتاق معاینه تا رفتم ماما معاینم کرد گفت ۶سانت بازهستی بستری میشی بعدش نوار قلب و اینا گرفت و منو فرستاد اتاق زایمان رفتم و بستری شدم درد زایمانی هم نداشتم فقط یکوچولو شکمم سفت میشد وقتیکه رفتم اتاق زایمان لباس پوشیدمو اتاق نشونم دادن رفتم رو تخت یدونه سرم زدن یکم دردم گرفت بعدش وقتیکه سرمم تموم شد باز دردی نداشتم ماما باز اومد گفت درد داری گفتم ن بازم سرم زد وقتیکه سرمو کلا باز کرده بود افت فشار کردم نفسم بالا نمیومد درد داشتم ماما دوید و اومد اون سرمو قط کرد اکسیژن گذاشتن برام بعدش خلاصه تایه ساعتی علاف شدم بعدش دیدم که درد زایمان دارم و کلی عرق میکنم بهم گفت پاشو بگرد تا زودزایمان کنی رفتم چنددوری تو اتاق زدم و اومدم رو تخت باز معاینم کرد گفت خوب پیش میری باز بگرد بار اخر دیگ نتونستم راه برم اومدم رو تخت باز معاینه کرد گفت زود بلند بشو بریم رو تخت تا بچت نیفتاده منو همراهی کردن رو اون یکی تخت بعدش ساعت۳و۵۰دقیقه ظهر پرنسس من بدنیا اومد و یه روزم بخاطر افت فشار بستری بودم و دیروز مرخص شدم اومدم خونم
مامان پندار مامان پندار ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان (سزارین) پارت سوم
یدفعه دکتره گفت سریع اتاق عمل من یهو مثل چیز ترسیدم چون من زایمان اولم طبیعی بود از طبیعی نمیترسیدم ولی از سزارین اونقد تو گهواره بد گفته بودن مثل سگ میترسیدم گریه میکردم اومدن سوند برام وصل کنن اونقد اینجا گفته بودن سوند درد داره فلان بهمان من پاهام قفل کرده بود ماما گفت شل بگیر خودتو گفتم درد داره نمیخوام گفت اصلا درد نداره فقط شل بگیر شل کردم خودمو یدفعه گفت تموم شد واقعا واقعا اصلا نفهمیدم اصلا ن درد داشت ن هیچی فقط یه لحظه حس قلقلک بهم دس داد بعد من گفتم میخوام ب شوهرم زنگ بزنم گفتن خودمون زنگ میزنیم بعد من گریه میکردم میگفتم ن خودم میخوام باهاش حرف بزنم واقعا ترس عجیبی افتاده بود ب جونم سوار ویلچرم کردن جلو در آسانسور خواهرمو دیدم گفتم گوشیمو بده زنگ بزنم ب شوهرم زنگ زدم بهش گفتم میخوان منو ببرن اتاق عمل تو کجایی میگفت دروغ میگی زوده ک حالا وقتت مونده گفتم دکتر ختم بارداری داده بهم با گریه اینارو میگفتمااا یدفعه برگشت خندید گفت ینی امشب بچمون میاد دنیا گفت چی میگی نیم ساعت دیگه بچت میاد دنیا امشب چیه تلفنو قط کردم رو سرش😂😂😂😂 بردنم تو اتاق عمل پرسنل اتاق عمل واقعا آدمای خوب خوش اخلاق بودن همش من گریه میکردم دلداریم میدادن آرومم میکردن همش میگفتم بچم میمونه تورو خدا بگین میمونن میگفت هفتت ک خوبه چرا نمونه یدفعه گفتن پاشو بشین تا امپولتو بزنیم...
مامان یونا😍👶 مامان یونا😍👶 روزهای ابتدایی تولد
تجربه من از سزارین

من روز ۱۹مرداد نوبت دکتر داشتم رفتم واسه چکاب بعد ب دکترم گفتم بعضی موقع ها لباس زیرم نمناک میشه گفت ممکنه از کیسه آب باشه الان برو سونو رفتم سونو گفتن آب دور بچه کم شده دکترم گفت باید سریع بستری بشی واسه زایمان منم انتخابم طبیعی بود خلاصه ساعت ۱۲تا ۵صبح اورژانس بودم ساعت ۵منو بردن زایشگاه ساعت ۶واسم سرم فشار وصل کردن خلاصه سرم فشار اصلا اثری نداشت واسه من تا ساعت ۶بعد از ظهر من داخل زایشگاه بودم ک هی بهم سرم فشار وصل میکردن و هیچ خبری از درد نبود هر نیم ساعت یکی میومد معاینه میکرد بد ترین تجربه عمرم بود یعنی با اولین معاینه گفتم خدایا چ اشتباهی کردم اومدم واسه طبیعی معاینه ها اینقدر درد داشت ک میگفتم من چجوری می‌خوام از پس زایمان بر بیام خلاصه ساعت ۶بعد از ظهر دکترم اومد منو معاینه کرد بعد کلی سرم فشار و قرص گفت فایده نداره حتی نیم سانت هم نیستی میریم واسه سزارین اومدن منو آماده کردن فرستادن اتاق عمل
سزارین واسه من خیلی خوب بود فقط چون تجربه ای نداشتم خیلی استرس و ترس داشتم بعد سزارین بدترین قسمتش راه رفتن اول هست ولی در کل سزارین خیلی خیلی بهتره اصلا حتی فکر طبیعی رو نکنید ک خیلی عذاب اوره
مامان آیلین مامان آیلین ۸ ماهگی
مامان محمدحیدر مامان محمدحیدر ۹ ماهگی
تجربه زایمان
من ۴۰ هفته و ۵ روز بودم ولی هیچ طوری دردام شروع نشد دکترم گفت بیا تا معاینه کنم ببینم چطوری رفتم مطب معاینه کرد گفت دهانه رحمت بسته است و بیشتر از این هم نمیشه بمونی من گفتم میخوام طبیعی باشم گفت با آمپول فشار هم فک نکنم بتونی زایمان کنی سزارین میشی گفتم اشکال نداره من تلاشمو میکنم دیگه نامه داد گفت برو بیمارستان نوار قلب بگیر ببینم امشب بستری بشی یا فردا رفتم بیمارستان معاینه کردن و نوار قلب گرفتن گفتن امشب باید بستری شی ساعت شیش بود بستریم کردن تا کارمو کردن ساعت ۸ شب معاینه کرد گفت یه سانتی دیگه دوز اول رو برام شروع کردن دردای کمی میومد سراغم منم پاشدم پیاده روی کردم و ورزش کردم ساعت دوازده شب بود زنگ زدن دکترم گفت تا ساعت یک شب سرم بگیرم بعد استراحت بدن تا شیش صبح ، ساعت یک که سرم رو قطع کردن دیگه منم دردی نداشتم یکی دو ساعت خوابیدم دیگه ساعت ۶ اومدن دوز دوم رو برام وصل کردن اینم بگم شب معاینه کرد گفت همون یه سانتی ولی دهانه رحمت خیلی نرم شده
دوز دوم رو که صل کردن دیگه دردام شدید تر بود منم مدام راه میرفتم و ورزش میکردم وقتی دراز میشدم دردام خیلی بیشتر میشد همراهم کمرمو ماساژ میداد خوب بود برام تا ۱۱ و نیم ظهر که معاینه شدم گفتن ۴-۵ سانتی دیگه دکتر گفت یه ساعت استراحت بدیم سرم که قطع شد بازم درد داشتم ولی با فاصله بیشتر
ادامشو پارت بعد مینویسم
مامان شاهان👑❤ مامان شاهان👑❤ ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دو✨😌
دهانه رحمم به سه سانت ک رسید کیسه ابمو پاره کردن آمپول اسپاینال زدن بهم دردامو خیلی کمتر حس میکردم ساعت دوازده شب بود دکترم اومد بالا سرم من نفس تنگی گرفته بودم ضربان قلبمم خیلی رفته بود بالا به ماما گفتم من نمیتونم طبیعی زایمان کنم تروخدا سزارین کنید منو گفت باید طبیعی زاینان کنی همه میگن نمیتونم ولی زایمان میکنن بهم اکسژن وصل کرد چون ضربان قلبم بالا بود نفس تنگی هم داشتم ساعت یک دکتر اومد بالا سرم گفت این که ضربان قلب جفتشون داره نویز میندازه خطرناکه باید عمل بشه ولی ماما هی میگفت من احیاش میکنم چیزی نیس داره خوب میشه ضربان قلب جفتشون اخه ضربان قلب نی نی هم اومده بود پایین نمیدونم چرا مامای بالاسرم گیر داده بود من حتما طبیعی زایمان کنم دکتر از اتاق رفت بیرون با دوتا دکتر دیکه اومد اونا هم گفتن باید عمل بشه منو اماده کردن رفتم اتاق عمل چون من اسپاینال زده بودم اصلا آمپول بی حسی ک تو اتاق عمل زدن رو متوجه نشدم ساعت دو صبح نی نی منم بدنیا اومد