۶ پاسخ

منم حوصله ندارم دودش توچشم خودم داره می‌ره من فقط میخام یا گوشی بازی میکنم افسردگی هم دارم مشاوره گفت بچه را باهاش بازی کن تا فطرت پیدا کنه اما من حوصله ندارم

سلام دختر منم همش میگه 0بیاین بازی کنیم منم تازه گی ها خیلی بی حوصله شدم دلم براش میسوزه اینقد بچه هارو دوست داره باهاشون بازی کنه منم از بس تنبلم وقتی بازی می‌کنم باهاش همش درازم میگم من تو بازی مریضم 😂😂😂 بچم خدا انشالله اگه مصلحت باشه یه بچه سالم و صالح بهمون بده ک بچه مون تنها نباشه

وای دقیقا منو پسرمم همینطور، صبحا میره مهد ولی از وقتی میاد خونه همش میگه بیا باهام بازی کن منم اصلا حوصله ندارم باهاش بازی کنم دلمم واسش میسوزه

منم حوصله ندارم

دختر منم همینجوره از هر روز میبرم کلاس و بارک و بازی و خانه بازی

منم همینم والا شنبه تا چهارشنبه ها عصر می‌ره کلاس

سوال های مرتبط

مامان حسین کیان مامان حسین کیان ۶ سالگی
سلام مامانای مهربون عصرتون بخیر خوبین حسین جانم ۶ سالشه دیروز که باپدرش رفته بود بیرون یه جا سوییچی خریده بود بعد امروز رفت توی بالکن دید بچه ها توی کوچه ان بازی میکنن گفت منم برم گفتم برو رفت گفت جا سویچیمم میبرم به دوستام نشون بدم گفتم ببر بعد که رفت منم از بالا داشتم نگاش میکردم دیدم جا سویجی دست پسر همسایه مون هست حالا نمیدونم خود پسرم داده یا پسره گرفتم بعد دیدم چند بار هی پسرم رفت نزدیکش که ازش بگیره پسر نداد هی برگشت عقب دوباره پسر اون وسیله ارزش نداره دوست دارم پسرم یاد بگیره بلد باشه وقتی وسیله ای رو که مال خودش به کسی داد دوباره بتونه بگیره و اینکه توی دوست یابی خیلی ضعیفه من سعی میکنم روزی دوساعت باهاش بازی کنم همسرم که اصلا باهاش بازی نمیکنه منم انتطاری ازش ندارم چون ۵صبح میره تا ۵ غروب فقط بلد بگه بیا بشین کارتون ببین یا گوشیشو بده دستش منم باهاش بازی می‌کنم واقعا سخته چون پسر کوچیکم هم سن اضطراب جداییشه همش گریه میکنه منم همش بغل میکنم که با پسر بزرگم بازی کنم و حسین اصلا با خودش بازی نمیکنه و خیل عصبیه زود قهر میکنه میگم حالا بازی ما تموم شد خودت بازی کن گریه میکنه و بشدت بد غذاست و انگار بترسه خجالت بکشه خیلی آروم حرف میزنه کسی نمیشنوه و بردمش باشگاه توی زمستون هوا سرد دو ماه بردم راهم هم دور بود پسر کوچیکم رو بغل میکردم می‌بردم اصلا تلاش نمی‌کرد هیچی یاد نگرفت
مامان بهراد و برسا مامان بهراد و برسا ۵ سالگی
شده خسته بشید از مادر بودن.
شده کم بیارید.
من بچه اولم خیلی‌ ارومه از بچگی همیشه برای خودش بازی می‌کرد سرگرم میشد
منم وقت داشتم برای همه چیزش برنامه ریزی کنم غذا میان وعده خواب بازی همه چیزش با آرامش بود.
ولی بچه دومم خیلی وقتا منو به جنون میرسونه همش چسبیده به پای من یک دقیقه خودش بازی نمیکنه داداشش بیچاره مجبور میشه سرشو گرم کنه البته گاهی اوقات منم همیشه مجبورم بچه بغل غذا بپزم
ظرف بشورم جارو کنم.
وقتی میشینم میره بازی می‌کنه بخدا روانی شدم با اینکه کوچیکه گاهی صبرم تموم میشه سرش داد و بیداد میکنم آخه بچه ای که غذاشو خورده پوشکش تمیزه خوابش رفته نباید یکم بازی کنه.
عذاب وجدان ولم نمیکنه .
پسر بزرگم بیچاره همش میگه مامان برسا آروم شد بهم آب میدی
برسا آروم شد خوراکی میدی
اصلا وقت نمیکنم باهاشون بازی کنم
وقتی خوابه هم مجبورم رو دور تند کار کنم.
کتابای پیش دبستانی رو گرفتم وقت نکردم باهاش کار کنم.
خداروشکر بابت وجود شون .
ولی گاهی کم میارم.
خسته میشم از زندگی و زنده موندن.