سوال های مرتبط

مامان ریحانه مامان ریحانه ۲ سالگی
پارت ۴۵
♦️♦️♦️
وقتی سوار ماشین شدم، خودم را به گوشه‌ی صندلی، درست کنار در، چسباندم. دستگیره‌ی در را محکم گرفته بودم و خودم را تا جایی که می‌توانستم جمع کرده بودم. آن‌قدر از غلامرضا فاصله گرفته بودم که انگار بین من و او جای نشستن دو آدم بزرگ دیگر هم وجود داشت. روی صندلی نشسته بودم، اما تمام تلاشم این بود که حتی ذره‌ای به او نزدیک نباشم.

تمام حواسم به او بود. مراقب حرکت دست‌هایش بودم و با خودم فکر می‌کردم اگر دستش را به طرفم دراز کند، در را باز کنم و از ماشین بیرون بپرم. نمی‌دانستم بعدش چه اتفاقی می‌افتد؛ فقط می‌خواستم از آن موقعیت فرار کنم. ترس آن‌قدر بر من غلبه کرده بود که دیگر نمی‌توانستم آرام بمانم.

حالا که سال‌ها از آن روز گذشته و دارم این خاطرات را تعریف می‌کنم، گاهی از یادآوری رفتار آن روزهای خودم خجالت می‌کشم. با خودم می‌گویم: «من چقدر بی‌عقل بودم! چرا این‌طوری رفتار می‌کردم؟» اما واقعاً نمی‌فهمم چرا آن زمان چنین حال و روزی داشتم. احساساتم دست خودم نبود.

امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌دانم آن موقع دختر کم‌سن‌وسالی بودم که اتفاق‌های بزرگی در زندگی‌اش افتاده بود؛ اتفاق‌هایی که نه برایشان آماده بودم و نه اجازه داشتم درباره‌شان تصمیم بگیرم. از من انتظار داشتند چیزی را بپذیرم که هنوز درکش نمی‌کردم. نمی‌توانستم به‌زور ترسم را کنار بگذارم یا به خودم دستور بدهم که دیگر نترسم. من فقط می‌ترسیدم و نمی‌دانستم چطور باید از آن وضعیت بیرون بیایم. ترسی که آن روزها تمام زندگی‌ام را در اختیار گرفته بود.
مامان ریحانه مامان ریحانه ۲ سالگی
پارت ۸۲♦️♦️♦️

با وجود اتفاقی که آن شب کنار جاده بین من و غلامرضا افتاده بود، رابطه‌ی ما همچنان خیلی محدود بود و هنوز صمیمیت چندانی بینمان شکل نگرفته بود. وقتی غلامرضا به خانه‌مان می‌آمد و موقع رفتن می‌خواست پشت در مرا در آغوش بگیرد یا به من نزدیک شود، مقاومت می‌کردم و اجازه نمی‌دادم. خودم هم آن زمان درست نمی‌فهمیدم چرا چنین واکنشی نشان می‌دهم؛ فقط می‌دانستم از این نزدیکی می‌ترسم و نمی‌توانم به‌راحتی آن را بپذیرم.

یک شب که غلامرضا مرا در آغوش گرفته بود، دستش را به سمت پایین‌تنه‌ام برد. همان لحظه احساس بدی پیدا کردم؛ حسی شبیه اینکه به حریمم تجاوز شده باشد. نمی‌دانستم چرا چنین کاری می‌کند و چرا باید وقتی آمادگی ندارم، این‌طور به من نزدیک شود. ناگهان محکم دست‌هایم را به سینه‌اش زدم و او را به سمت دیوار هل دادم. با ناراحتی و عصبانیت گفتم: «داری چه کار می‌کنی؟ پیش خودت چی فکر کردی؟»

آن روزها نه از رابطه‌ی جنسی چیزی می‌دانستم و نه درک روشنی از صمیمیت میان زن و شوهر داشتم. هیچ‌کس درباره‌ی این مسائل برایم توضیح نداده بود. با اینکه ازدواج کرده بودیم، هنوز نمی‌دانستم قرار است چه اتفاقی بین ما بیفتد. حالا که به آن روزها فکر می‌کنم، بهتر می‌فهمم چرا آن‌قدر می‌ترسیدم و مقاومت می‌کردم. من نمی‌توانستم ترس‌هایم را برای غلامرضا توضیح بدهم و او هم ظاهراً نمی‌فهمید چرا هر بار که می‌خواست به من نزدیک شود، با مخالفت من روبه‌رو می‌شد.
مامان ریحانه مامان ریحانه ۲ سالگی
پارت ۶۲♦️♦️♦️

غلامرضا با عصبانیت به من گفت: «من شوهرتم، نباید از من خجالت بکشی. چرا به من نگفتی پریود شدی؟» جواب دادم: «خب، خجالت کشیدم که بگم.» اما او همچنان داد می‌زد و می‌پرسید چرا چیزی نگفته‌ام و چرا از شوهرم خجالت می‌کشم. می‌گفت این موضوع که خجالت ندارد و من نباید این‌طور رفتار کنم.

من هم گوشه‌ای خودم را جمع کرده بودم و فقط سعی می‌کردم صدایش را تحمل کنم. نمی‌دانستم چطور باید برایش توضیح بدهم که آن شب چقدر ترسیده بودم و چرا نتوانسته بودم حرف بزنم. برای من همه‌چیز تازه و ناآشنا بود، اما او به‌جای اینکه شرایط مرا درک کند، با داد و دعوا سرزنشم می‌کرد.

بالاخره عیددیدنی‌ها تمام شد و به خانه برگشتیم. بعد از آن هم رفتار من تغییر چندانی نکرد. هر وقت غلامرضا در دوران نامزدی به خانه‌مان می‌آمد، من از او فاصله می‌گرفتم و سعی می‌کردم نزدیکش نشوم. اگر می‌گفت بیا کنارم بنشین، جواب می‌دادم که نمی‌توانم. نمی‌توانستم به‌راحتی کنارش بنشینم یا با او حرف بزنم.

روزها گذشتند و بعد ماه‌ها یکی پس از دیگری سپری شدند. من همچنان با همان ترس‌ها و دلخوری‌ها زندگی می‌کردم و رابطه‌مان پر از فاصله و تنش بود.