پارت ۶۲♦️♦️♦️

غلامرضا با عصبانیت به من گفت: «من شوهرتم، نباید از من خجالت بکشی. چرا به من نگفتی پریود شدی؟» جواب دادم: «خب، خجالت کشیدم که بگم.» اما او همچنان داد می‌زد و می‌پرسید چرا چیزی نگفته‌ام و چرا از شوهرم خجالت می‌کشم. می‌گفت این موضوع که خجالت ندارد و من نباید این‌طور رفتار کنم.

من هم گوشه‌ای خودم را جمع کرده بودم و فقط سعی می‌کردم صدایش را تحمل کنم. نمی‌دانستم چطور باید برایش توضیح بدهم که آن شب چقدر ترسیده بودم و چرا نتوانسته بودم حرف بزنم. برای من همه‌چیز تازه و ناآشنا بود، اما او به‌جای اینکه شرایط مرا درک کند، با داد و دعوا سرزنشم می‌کرد.

بالاخره عیددیدنی‌ها تمام شد و به خانه برگشتیم. بعد از آن هم رفتار من تغییر چندانی نکرد. هر وقت غلامرضا در دوران نامزدی به خانه‌مان می‌آمد، من از او فاصله می‌گرفتم و سعی می‌کردم نزدیکش نشوم. اگر می‌گفت بیا کنارم بنشین، جواب می‌دادم که نمی‌توانم. نمی‌توانستم به‌راحتی کنارش بنشینم یا با او حرف بزنم.

روزها گذشتند و بعد ماه‌ها یکی پس از دیگری سپری شدند. من همچنان با همان ترس‌ها و دلخوری‌ها زندگی می‌کردم و رابطه‌مان پر از فاصله و تنش بود.

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان ریحانه مامان ریحانه ۲ سالگی
پارت ۴۵
♦️♦️♦️
وقتی سوار ماشین شدم، خودم را به گوشه‌ی صندلی، درست کنار در، چسباندم. دستگیره‌ی در را محکم گرفته بودم و خودم را تا جایی که می‌توانستم جمع کرده بودم. آن‌قدر از غلامرضا فاصله گرفته بودم که انگار بین من و او جای نشستن دو آدم بزرگ دیگر هم وجود داشت. روی صندلی نشسته بودم، اما تمام تلاشم این بود که حتی ذره‌ای به او نزدیک نباشم.

تمام حواسم به او بود. مراقب حرکت دست‌هایش بودم و با خودم فکر می‌کردم اگر دستش را به طرفم دراز کند، در را باز کنم و از ماشین بیرون بپرم. نمی‌دانستم بعدش چه اتفاقی می‌افتد؛ فقط می‌خواستم از آن موقعیت فرار کنم. ترس آن‌قدر بر من غلبه کرده بود که دیگر نمی‌توانستم آرام بمانم.

حالا که سال‌ها از آن روز گذشته و دارم این خاطرات را تعریف می‌کنم، گاهی از یادآوری رفتار آن روزهای خودم خجالت می‌کشم. با خودم می‌گویم: «من چقدر بی‌عقل بودم! چرا این‌طوری رفتار می‌کردم؟» اما واقعاً نمی‌فهمم چرا آن زمان چنین حال و روزی داشتم. احساساتم دست خودم نبود.

امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌دانم آن موقع دختر کم‌سن‌وسالی بودم که اتفاق‌های بزرگی در زندگی‌اش افتاده بود؛ اتفاق‌هایی که نه برایشان آماده بودم و نه اجازه داشتم درباره‌شان تصمیم بگیرم. از من انتظار داشتند چیزی را بپذیرم که هنوز درکش نمی‌کردم. نمی‌توانستم به‌زور ترسم را کنار بگذارم یا به خودم دستور بدهم که دیگر نترسم. من فقط می‌ترسیدم و نمی‌دانستم چطور باید از آن وضعیت بیرون بیایم. ترسی که آن روزها تمام زندگی‌ام را در اختیار گرفته بود.
مامان ریحانه مامان ریحانه ۲ سالگی
پارت ۸۲♦️♦️♦️

با وجود اتفاقی که آن شب کنار جاده بین من و غلامرضا افتاده بود، رابطه‌ی ما همچنان خیلی محدود بود و هنوز صمیمیت چندانی بینمان شکل نگرفته بود. وقتی غلامرضا به خانه‌مان می‌آمد و موقع رفتن می‌خواست پشت در مرا در آغوش بگیرد یا به من نزدیک شود، مقاومت می‌کردم و اجازه نمی‌دادم. خودم هم آن زمان درست نمی‌فهمیدم چرا چنین واکنشی نشان می‌دهم؛ فقط می‌دانستم از این نزدیکی می‌ترسم و نمی‌توانم به‌راحتی آن را بپذیرم.

یک شب که غلامرضا مرا در آغوش گرفته بود، دستش را به سمت پایین‌تنه‌ام برد. همان لحظه احساس بدی پیدا کردم؛ حسی شبیه اینکه به حریمم تجاوز شده باشد. نمی‌دانستم چرا چنین کاری می‌کند و چرا باید وقتی آمادگی ندارم، این‌طور به من نزدیک شود. ناگهان محکم دست‌هایم را به سینه‌اش زدم و او را به سمت دیوار هل دادم. با ناراحتی و عصبانیت گفتم: «داری چه کار می‌کنی؟ پیش خودت چی فکر کردی؟»

آن روزها نه از رابطه‌ی جنسی چیزی می‌دانستم و نه درک روشنی از صمیمیت میان زن و شوهر داشتم. هیچ‌کس درباره‌ی این مسائل برایم توضیح نداده بود. با اینکه ازدواج کرده بودیم، هنوز نمی‌دانستم قرار است چه اتفاقی بین ما بیفتد. حالا که به آن روزها فکر می‌کنم، بهتر می‌فهمم چرا آن‌قدر می‌ترسیدم و مقاومت می‌کردم. من نمی‌توانستم ترس‌هایم را برای غلامرضا توضیح بدهم و او هم ظاهراً نمی‌فهمید چرا هر بار که می‌خواست به من نزدیک شود، با مخالفت من روبه‌رو می‌شد.
مامان حسام مامان حسام ۵ سالگی
🔸زنی که صاحب فرزند نمی‌شد؛ پیش پیامبر زمانش می‌رود و می‌گوید: از خدا فرزندی صالح برایم بخواه...

🔹پیامبر دعا میکند ، وحی می‌رسد که آن زن را بدون فرزند خلق کردم. زن میگوید خدا رحیم است و می‌رود.

🔸سال بعد باز تکرار میشود و باز وحی می آید  که بدون فرزند است. زن این بار نیز به آسمان نگاه می‌کند و می‌رود.

🔹سال سوم پیامبر زن را با کودکی در آغوش می بیند. با تعجب از خدا میپرسد: بارالها، چگونه کودکی دارد؟ او که بدون فرزندخلق شده بود!؟

🔺وحی میرسد: هر بار گفتم فرزندی نخواهد داشت، او باور نکرد و مرا رحیم خواند. رحمتم بر سرنوشتش پیشی گرفت. با دعا سرنوشت تغییر می‌کند، از رحمت الهی ناامید نشوید اینقدر به درگاهی الهی بزنید تا در باز شود...

🔻ميان آرزوی تو و معجزه خداوند، ديواری است به نام اعتماد. پس اگر دوست داری به آرزويت برسی با تمام وجود به او اعتماد کن.
هيچ کودکی نگران وعده بعدی غذايش نيست! زيرا به مهربانی مادرش ايمان دارد....
☆ای کاش ايمانی از جنس کودکانه داشته باشيم به خدا...☆❣️
مامان الوین مامان الوین ۳ سالگی
سلام
مامانا دیشب مادرشوهرم خونمون بود من و شوهرم دعوامون شد تقصیر شوهرمم بود. از دیشب خیلی گریه کردم . امروزم صبح ۶ پسرم با گریه بیدار شد. دل‌درد داشت بعد من بغلش@کرده بودم مادرشوهرم با صدای کلفت حرف می‌زد این خواب از سرش پرید و مادرشوهرم باهاش بازی کرد. بعد با صدای خیلی بلند جوری که من تو اتاق داشتم با استادم تلفنی حرف میزدم صداشو نمیشنیدم. بعد من پسرمو دعوا کردم که نمیخوابی از فردا دوباره خوابت بهم میریزه من باید تا صبح بیدار بمونم. به مادرشوهرم گفتم وقتی خواب و بیداره نباید باهاش بازی کنین که خوابش بپره. اونم میگفت میخواستم ساکت شه. من که پسرمو دعوا کردم پسرم ترسید رفت بغل مادرشوهرم اونم از خداخواسته میگف بیا بغلم خودم فلان. خیلی حرص خوردم‌ . دوس دارم بره خونش. بچم خوابید نذاشت بیارم رو تختش میگف همینجا بذار بخوابه . یه ساعت بعد پسرم بیدار شد اومد دنبالم دید هستم گفت شیر دادم بهش بعد گفت میرم پیش مادربزرگم. منم چیزی نگفتم بردمش گذاشتمش پیشش بخوابه. منم شب ۲ ساعت خوابیدم. از طرفی شوهرم از اینورما از دست مادرش حرص خوردم‌ . خیلی خونمون میاد میمونه اصلا حوصلشو ندارم‌ پسرم که دل‌درد داشت اون با بازی کردن ساکت کرد خوابش پرید بعد به من میگه کیف کردی چجوری ساکت کردم‌ عادت داره فقط از همه چی خودش@تعریف کنه تحملشو ندارم‌ . دوس دارم بره خونش. کم مونده از ریدن...هم تعریف کنه‌ . از دختراش از اینکه فلانی خودکشی کرد برا دخترم .... تا کم مونده موی اونجارو از اینکه عرقش بو نمیده... تعریف میکنه. واقعا تحملشو ندارم. .... به نظرتون تقصیر منه ؟
#پوشک فرزند نوزاد پوشک
مامان ایلیا مامان ایلیا ۲ سالگی
اواخر بهار امسال که به سفر رفته بودیم من درحال فیلم گرفتن از طبیعت اونجا بودم و ایلیا درحال خوردن پنکیکی که براش درست کرده بودم و هردو محو مرغهای ماهی خواری بودیم که اونجا پرواز میکردن و سر وصدا میکردن.(دقیقا در همین لوکیشن عکسی که گذاشتم)
یهو یکی از این مرغهای ماهیخوار به سرعت اومد پایین و از دست ایلیا پنکیکشو گرفت و برد. خیلی خیلی ترسیده بودم و سعی میکردم خودمو کنترل کنم که ترسم به ایلیا منتقل نشه.
یه اقایی که از لهجه شون مشخص بود انگلیسی هستن اومد پیشم و بهم تذکر داد که هیچوقت پیش مرغهای ماهیخوار دست بچه تغذیه ندن.
خودم هم قبلا تو فیلما دیده بودم ولی اصلا اون لحظه به این مورد دقت نکرده بودم. و یک سهل انگاری بزرگ مادرانه کردم.
امروز داشتم برای ایلیا کتاب میخوندم تو یکی از صفحاتش عکس یه مرغ ماهیخوار بود ایلیا فورا گفت نه من این کتابو دوست ندارم گفتم چرا مامان؟ گفت عکس این جوجه سفیده رو داره که غذاهای ایلیارو میخوره.
به شدت تعجب کردم که چطور بعد از این همه ماه هنوز یادشه و براش ترس به این بزرگی ایجاد شده.
امروز از صبح بیشتر به این فکر میکنم که تروماهای بچگی چقدر مهم هستن.
خطابم بیشتر به مادرایی هست که تاپیک میذارن امروز بچمو کتک زدم، تازگیا عصبی شدم و بچمو میزنم، باباش با کمربند تهدید میکنه بچه رو و ترسوندن از ممدقلی و.... هزاران مورد از این تاپیکها.
شماها نمیدونین این ترسها این عصبی شدنها چه تاثیر ناگواری روی اینده بچه ها داره فکر نکنین کوچولو هستن و یادشون میره. بچه ها فرشته هایی هستن که دستمون امانتن. امانتدارهای خوبی باشیم.
مامان صدرا🤍👶🏻 مامان صدرا🤍👶🏻 ۳ سالگی
سلام خانما
دلم گرفته الانه که بترکه
چقدر من باید تو این زندگی زجر بکشم بخدا من دارم متلاشی میشم از درد
اون از دی که هنوز ترسش تو وجودمه هنوز شبا کابوس اون روزا رو میبینم هنوز صداهای دکتر که می‌گفت باید از صدرا مغز استخوان بگیرن چون مشکوکه تو سرمه هنوز صداهای گریه بچه های بخش هماتولوژی که خسته شده بودن از سرطان تو گوشمه هنوز اون حرف هانیه که تو بغل مامانش میگف مامان من چرا رگ ندارم من چرا انقد بدبختم تو سرمه من یه هفته شبا تا صبح بیدار بودم تا جواب اون نمونه لعنتی بیاد بخدا بهش فک میکنم می‌لرزه تن و بدنم...
من هنوز از استرس‌های صدرا راحت نشده بودم که دکتر داخلی با دیدن ازماییشام گفت باید بستری شی مشکوکی به سرطان
من دو هفته تو بیمارستان شب و‌روزامو با گریه استرس گذروندم با دوری از بچم گذروندم با ترس از آینده با ترس از بیماری و مرگ گذروندم اینکه چه بر من گذشت تا جواب ازمایشم بیاد رو فقط خدا می‌دونه اینکه چقدر امام حسین و امام رضا رو صدا زدم فقط خدا می‌دونه اینکه ساعت ۳ صبح چه عذابی کشیدم تا شوهرم جواب نمونه رو ببر پیش دکتر فقط خود خدا می‌دونه من تا ابد شاکرشم تا ابد مدیون مهر امامای مهربونمم که صدای منو شنیدن
اینکه دکتر گفت خودایمنی داری برو خدارو شکر کن خوشحال شدم اینکه کیلو کیلو قرص میخورم خدارو شکر میکنم اینکه الان شبا پیش پسرمم می‌خوابم خداروشکر میکنم
ادامه کامنت...
#مادر #کودک #بارداری#شیردهی