لیلا تو روخدا خونه خالی کن الان خونه منفجر میشه خونه پشتی اتیش گرفته توروخدا بیا بیرون منم به دختر بزرگم گفتم دست ابجیتو بگیر برو وسط کوچه بچه هام تا رفتن پایین منم هرچه وسایل برقی داشتم از برق در اوردم بدو بدو رفتم تو کوچه قشنگ دو پله یکی میکردم میپریدم رفتم بیرون دیدم کلی مردم جمع شدم از پشت خونمون دود زیادی میومد اون موقع حس کردم زیر شکمم درد گرفت امبولانس اوردن خونه پشتیموم اتیش گرفته بود پارسال این موقع به علت گاز منفجر شده بود خونه هامون خیلی تکون بدی خوردن ایبار خونه جفت اون خونه که خالی فقط دستگاه ماینر توش بوده سوخته منم از ترس زنگ زدم علی خلاصه خونه خاموش کردن ما هم برگشتیم خونمومن شب باز با درد خوابیدم وارد ۳۲هفته ۶روز شده بودم حدود ساعت ۵صبح دردم گرفت دلم نیومد علی بیدار کنم اما من نگاه به ساعت میکنم کمرم دردش بیشتر میشد ساعت ۷شد حس کردم دو قطر اب گرم اومد روی پاهام بازم علی بیدار نکردم 8نیم شد علی بیدار کردم که قطره اب ازم اومد گفت بگیر بخواب چیزی نیس گفتمش امروز دکتر تو بیمارستانه بریم گفت اهوا خاکیه بخواب تو مثل همیشه درد کاذب داری اشکال نداره چیزی نیس منم خوابیدم اما با درد ساعت ۹شد گفتمش تو رو خدا پاشو برام نوبت بگیر تو کلینیک پیشمونه سنو سیستمی دارم ببینم دردم چیه اونم پاشد رفت اما زنگ زد گفت سنو بالا نمیاد تو سیستم گفتم فقط تو سایت بیمارستان باز میشه باید اونجا سنو بدیم تا اومد ۱۰شد گفت دیگه وقت نیس بری دکترت ۱۱خودش میره بذارفردا میبرمت منم گفتم باشه پا شدم ماکارانی درست کردم خونه تمیز کردم اما تو بین کارام دردام شدیدتر میشد یهو از حال میرفتم نمیدونستم اینا درد. زایمانه چون بچه اولم طبیعی بود دردی نکشیدم زایمانم عالی بود

۳ پاسخ

چ شوهر خونسردی

خببببب بقیشو بگو دلم رفتت

خبببببب عزیزم

سوال های مرتبط

مامان دوقلوها💙💙 مامان دوقلوها💙💙 ۱۶ ماهگی
مامان 👼اقا مَهدی🩵 مامان 👼اقا مَهدی🩵 ۵ ماهگی
تجربه زایمان
پارت دو
چرخیدنم تو خونه بیدار شد بهم گفت بریم بیمارستان گفتمش نه صبر کن بعدش منم رفتم دوش اب گرم گرفتم در امد از حموم دیگه نتونستم تکون بخورم شوهرم گفت لباس بپوش تا بریم بیمارستان من درحال لباس پوشیدم یه دفعه بالا اوردم خیلی بد بالا اوردم
ما طبقه بالا خونه مادرشوهرم هستیم مادرشوهرم پاینه و شوهرم استرس گرفتش دست پاچه شد از بالا صدای مادرش میزد که زینب مخواد زایمان کنه اینم ساعت ۷صبح یا ۶صبح بود بعد خلاصه مخواستم برم بیمارستان مادرشوهرم قبول نکرد گفت بیشتر پیاده رو کن که تحویلت بگیرن بستری بشی منم با دردام از روی پله ها میرفتم و هی تو کوچه رفت و امد میکردم شد ساعت ۱۱به شوهرم گفت دیگه تحمل ندارم بیا بریم رفتیم بیمارستان نوار قلب گذاشتن برام معاینم کردم و نوار قلب گذاشتن که دردام مرتب بود و رحمم و تقریبا ۴سانت باز بود بعدش بهم گفتن برو ۲ساعتی پیاده کن و بیا ساعت ۴عصر اینجا باش اابته منم دم دقیقه میرفتم دشویی اسهال داشتم اما چیزی در نیومد دیگه شکمم خالیه خالیه فقط ترشح امد زیاد و تو این ۲ساعت پیاده میکردم بزوررر دیگه تا ۴دوباره
مامان دوقلوها💙💙 مامان دوقلوها💙💙 ۱۶ ماهگی
سلام خواهرا میخوام از زایمانم براتون بگم
۳۱هفته بودم که پرونده تشکیل دادم تو بیمارستان امیرکبیر اهواز که دکترم گفت دوهفته یک بار باید بیای برا چکاپ چون شکمت کوچیکه بچه هات جا ندارن شکمت باز نمیشه بیشتر ازین که هست اخرای ۳۱هفته بازم برا دکترم رفتم چون حس میکردم که درد دارم تو شکمم انقباض رحمی با درد داشتم هی دردم بیشتر بیشتر میشد برام سنو ۱۷نوشت که گفت احتمال داره اول خرداد یا اخر اردیبهشت زایمانت کنم سنو گرفتی بیار ببینم که بهت زمان دقیق بگم اون موقع ۱۰اردیبهشت بود برگشتم خونه باز درد داشتم تحمل کردم دردمو از بس به شوهرم میگفتم درد دارم میرفتیم دکتر خسته شده بود دو روز بعدش خانواده شوهرم دعوتی بزرگی داشتن منم رفتم خونشون مادر شوهرم اجازه نمیداد دست به سیاه سفید بزنم میگفت بارت سنیگنه برو دراز بکش منم نمیتونم ساکت بشینم شروع کردم به سالاد درست کردن باز مادر شوهرم دعوام کرد خیلی نشستی به کمرت فشار میاد یکم قدم بردار بعد دراز بکش بچه اذیت نشن تو شکمت باز نذارشت کاری بکنم اما تا اخر شب خونشون بودم حالم خیلی بد شدپاهام خیلی گرم میشدن درد پریودی گرفتم انقباض رحمم بیشتر میشد یخ میذاشتم رو پاهام زود اب میشد مادر شوهرم گفت علی بیا زنتو ببر خونه استرحت کنه فردا ببرش دکتر درد داره باز اخرشب رفتم خونه با درد کمر خوابیدم اما اقا علی صبح منو نبرد دکتر صبح که پاشدم کارای خونه انجام دادم حدود ساعت ۳ظهر دیدم زن همسایمون زنگ میزد جواب دادم فقط جیغ میزد
مامان طاها و هلنا مامان طاها و هلنا ۲ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲
دیگه از جام بلند شدم یه چای نبات خوردم یکم ورزش کردم شوهرم بیدار شد بره سرکار گفت هول شده بود گفت این درد چیزه یا درده چیز 🤣منظورش این بود که معده درده یا درده زایمان منم گفتم این چای نبات و بخورم اگه دردم خوب شد که درده چیزه ولی اگه زیاد شد درده چیزه خندبد و گفت بریم بیمارستان گفتم نه فاصله ی دردا زیاده تو برو سرکار اگه دردا شدید شد زنگ میزنم بیا خونه دیگه شوهرم رفت سرکار منم شروع کردم به مرتب کردن خونه خیلی آروم کار میکردم که پسرم بیدار نشه همینجور هم حواسم به تایم دردا بود ساعت ۸ دردم هر یه ربع شده بود دیگه مطمعن شدم درد زایمانه ناخون های پا و دستمو لاک زدم که دیدم مامانم اومد خونمون گفت محمد پیام داده درد داری چرا خودت زودتر نگفتی گفتم هنوز زوده نخواستم نگران شی برام مغزیجات آورده بود خوردم و دوره خونه راه میرفتم مامانمم خونه رو جارو میکرد حیاط و میشست دیگه منم رفتم حموم زیر دوش آب داغ کمرمو ماساژ دادم یکم اسکات زدم اومدم بیرون دیگه دردام بیشتر شده بود ولی فاصه ش ده دقبقه بود دیگه مامانم گفت خطرناکه من میترسم بریم بیمارستان
مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۴ ماهگی
زایمان طبیعی
#پارت 3
ساعت 3 ونیم بود که به شوهرم پیام دادم گفتم از ساعت 3 شیش هفت بار زیر دلم گرفته 10 ثانیه ول کرده بیا کم کم سمت خونه از صب همینجوری بوده امشب حتمن زایمان میکنم. حالا گوشی به دست هم می‌گرفت دیگه عرق سرد میکردم موفع که می‌گرفت.
نشستم مثل حالت دستشویی ایرانی (چمپاته) بعد با دستم تا جایی که می‌شد پاهام باز میکردم هی این حرکت تکرار میکردم تو تایمی که درد نداشتم. خیلی این حرکت خوبه قشنگ انگار میفهمی لگن باز میشه و سنگینی بچه میاد رو واژن. این آخریا موقع درد راه میرفتم خمیده خمیده و نفس عمیق دستمم زیر دلم گذاشته بودم دقیقن نزدیک بالای واژنم. ساعت 4وربع دردم گرفته بود دیگه این دردا منو خسته کرده بود گریه مبکردم احساساتی شده بودم به خدا میگفتم بدتر از این دردا رو چجوری تحمل کنم کمکم کن خدایا موقع زایمان 😂به شوهرم زنگ زدم گفتم نمیخاد بیااای تو خونه زایمان میکنم اعصابم خورد سده بود از دستش هی میگغت الان میام هی کارش طول می‌کشید زنگ زدم پشت بندش به مامانم. گفت تو از ونیم در داری نرفتی بیمارستان گفتم آخه تو گهواره گفتن دردات خونه بکش منم تا الان تحمل کردم اندازه تحملم بوده میتونستم تحمل کنم. گفت زود باش آماده شو الان میام منم باید بری ببینی چند سانتی بعد بیای خونه درد بکشی. از اون ور هم مادر شوهرم اومد اونجا منم آماده شدم (درد همچنان 5 دقیقه یک بار 10 ثانیه بود) شوهرمم اومد چون من بدبخت موقع درد جیکم درنمیود اینا فکر میکردن هنوز راه دارم گفتم پاشو بریم رفتیم سوار ماشین شدیم من عقب نشستم که راحت باشم
مامان سانیار مامان سانیار ۴ ماهگی
پارت۲
وقتایی ک دردام ول میکرد سرحالتر میشدم😄ب شوهرم گفتم اول بریم ی سوپری واسم خرما بگیر میگن خوبه موقع زایمان الانم ساعت ۲شب بود خاست بره ک یهو دردم شدید گرفت گفتم نمیخام بپیچ بریم بیمارستان
شوهرم گفت تو فازت چیه ی بار از درد بخودت میپیچی ی بار چیزمیز میخای رسیدیم بیمارستان دردم زیادتر میشد منو فرستادن تریاژ زایشگاه ماما بداخلاقی بود معانیه کردو گفت هنوز دو سانتی برو دوساعت بعد بیا گفتم یعنی اینا درد زایمان نیس گفت من چ میدونم برو دو ساعت بعد بیا راه برو
گفتم یرم خونه درحالی ک خیلی درد داشتم شوهرم گفت نمیخاد بریم تو اینجوریه درد میکشی نریم خونه(شوهرم بهتراز خودم میفهمید😂) گفتم پس بریم توی حیاط بیمارستان اما شوهرم نزاشت گفت باید بری همون بالا توی زایشگاه راه بری منم عصبانی شدم و گفتم باشه تو ازبس تعصبی هستی اینجوری میگی بریم همون بالا تارفتم سمت پله ک از پله برم بالا درد واقعاشدیدی گرفت و گفتم ن ن با آسانسور بریم تاسوار آسانسور شدم ک یهو دردخیییییلی شدیدی منو گرفت و کیسه آبم پاره شد احساس کردم دارم از حال میرم حالا این وسط خواهرم از حال رفت😂طفلی بار اولش بود زن زائو میدید دستاش میلرزید ک زیر بغلمو گرفته بود منم دردام شدید بود وقتی دم زایشگاه رسیدم دیدم دوتا خانمه زیربغلمو گرفتن آبجیه توی راه غش کرده🤣
مامان 👼اقا مَهدی🩵 مامان 👼اقا مَهدی🩵 ۵ ماهگی
تجربه زایمانم با کلی تاخیر
پارت یک
من از ۳۶هفته شروع کردم پیاده روی نیم ساعت یا یک ساعت کم کم بیشترش کردم رسیدم تا ۳۸هفته روزی ۳الا۵ساعت پیاده میرفتم از خونمون تا بازار بعدش دوباره تو بازار هم هی میچرخیدم
هر روز دوش اب گرم میگرفتم زیر دوش ورزش میکردم و خونه تکونی هر روز بدون استراحت درد میگرفتم از ۳۸هفته دردام شروع شدن دردم میومد و ول میکرد تا یک هفته درد پریودی شدید داشتم و بی حاال بود درد کمر و لگن و رون شکم داشتم بازار هی دردام میومد دلم مخواست زنگ بزنم به شوهرم بریم بیماستان اما تلاش میکردم بیشتر دردام بگیره مرتبتر بشه خلاصه که رسید روزی خواهزشوم دعوتمون کرد شام منم از پیاد روی رفتم خونشون اما خیلی بیحال بودم و درد داشتم همون شب برگشتیم خونه و اسهال شدید گرفتم که هر ربع ساعت میرفتم دسشویی تا اینکه از بس زور میزدم شکمم کامل خالی شد و تا صبح من درد داشتم اما شوهرمو بیدار نکردم نصف شبی بود هم درد زایمان داشتم هم اسهال شدید صبح شد دردام بیشتر شده شوهرم با صدای ناله هام و
مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت دو 🪼🐚🪸

ولی من گفتم نمیرم زایشگاه میرم پیش دکتر تا اون برام سنو کنه
مامای اونجا هم من معاینه کرد یک فینگر باز بودم
دیگه با همسرم سریع رفتیم مطب دکترم ساعت ۸ شب رسیدیم وقتی داخل شدم دیدم ۱۹ نفر توی نوبت هستن سریع از مطب زدم بیرون و به همسرم گفتم من حوصلم نمیکشه اینهمه تو نوبت بمونم خلاصه با همسرم تصمیم گرفتیم که بر گردیم خونه و فردا صبح زود برم زایشگاه برای سنو
اون شب من از استرس اصلا خوابم نمی‌برد دیگه ساعت ۶ بود بلند شدم صبحانه درست کردم و خونه رو مرتب کردم و برای احتیاط ساک بچه هم با خودم بردم دیگه وقتی رسیدم زایشگاه رفتم قسمت تریاژ و گفتم که برای سنو اومدم اونم بهم گفت باید بستری بشه ۱۲ ساعت تا سنو تو انجام بدیم منم به همسرم گفتم بره خونه تا ۱۲ ساعت دیگه بیاد دنبالم
خلاصه نوبتم شد رفتم تریاژ تا برام پرونده اوکی کنه
تا سنو هامو دید و نامه مامای دیروز رو خوند گفت بخواب تا معاینه کنم معاینه کرد و گفت دو فینگر بازم گفت تو باید ۳۷ هفته میومدی برای زایمان چرا نیومدی منم گفتم دکترم گفته نیاز نیست و بهم یه برگه داد گفت برو پذیرش کارتو انجام بده منم چون همسرم نبود خودم به خیال بستری برای سنو رفتم تا پذیرش بشم که کارامو انجام داد و برگه داد بهم گفت برو بخش لیبل منم همون جا پرسیدم لیبل کجاست گفت بخش زایمان!!🫠
من همون جا از ترس یهو شوک بهم وارد شد استرس شدید گرفتم پاهام سست شده بود رفتم بخش تریاژ اون برگه رو بهشون دادم از فشار گرفت ۱۵ روی ۹ بود فشارم بالا بود دیگه من با ویلچر بردنم بخش زایمان بستری شدم همون جا به همسرم پیام دادم بره سراغ مامانم و بیاره
مامان جاناواهورا🐣🪷 مامان جاناواهورا🐣🪷 ۱۴ ماهگی
سلام بچها اومدم از تجربه ی زایمان طبیعی دومم بگم براتون
۱۰ تیر بود خیلی حس فشارتو مقعدم داشتم شکمم سفت میشد هم زمان حالت تهوع و سرگیجه هم داشتم رفتم دکتر معاینم کرد گفت یکسانتی ولی تخت فشار بچه سرش اومده توی لگن برو خونه روی توپ ورزش کن دردات بیشتر شد به مامای همراهت زنگ بزن رفتم خونه حموم کردم کارامو کردم تا ساعت ۱۲ شب این حس فشاره ۵ دقیقه ای یبار شد انقباض نداشتم ب ماماهمراهم زنگ زدم گفت که اره دهانه رحمت داره باز میشه بچه دومته شاید انقباض نگیری فقط حس فشار باشه پاشو برو زایشگاه رفتم زایشگاه معاینه کردن گفتن دوسانتی نوار قلب گرفتن گفتن برو دوساعت پیاده روی کن بیا بستریت کنیم اگه باز شدی ولی خونه نرو منم چون دخترگ تو ماشین باهام بود به شوهرم گفتم منو ببر خونه جانارو بخوابونم بعد میام رفتم خونه جانارو خوابوندم نیم ساعت خوابیدم پاشدم چند ساعت روی توپ نشستم تا ساعت ۶ صب تو حیاط راه رفتم دلم نمیومد دخترم بزارم و برم اون شب تا صب خون گریه کردم
#ادامه تایپیک بعدم میزارم🫠
مامان کیان🩵👼🏻 مامان کیان🩵👼🏻 ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی:
من هفته۳۸و۶ روز بود که شب مثل همیشه رابطه بدون جلوگیری داشتیم و دو روز قبل هم معاینه تحریکی شده بودم من بعد اینکه رابطه تموم شد دیدم خیلیییی درد دارم هر پنج دقیقه یه بار همین که دیدم درد دارم دیگه اون شب نتونستم گل مغربی استفاده کنم ساعت ۲:۳۰ دردام شروع شد و تحمل میکردم بعد ساعت ۴ شد دیگه نتونستم تحمل کنم شوهرم و بیدار کردم و مامانمم و سه،چهار روز قبل همین درد که ترشحات قهوه‌ای داشتم گفته بودم از شهرستان بیاد خونه ما ارومیه
شوهرم و مامانم و بیدار کردم همه چیو برداشتیم و رفتیم بیمارستان با یه مامای بد اخلاق و ناز نازی روبرو شدم گفتم بهش درد دارم اومد معاینه کرد گف دو سانتی در واقع من سه روز قبل که معاینه تحریکی شده بودم دکترم گفته بود دو سانتی ولی من باور نداشتم به این ماما اومد آن اس تی وصل کرد گف درد داری ولی شدید نیستم منم همینجوری گذاشته بود زیر دستگاه خودش رفته بود خوابیده بود من دیگه دیدم شدید خوابم میاد خیلی گرسنمه و نیاز به دوش دارم دردام و هم میتونم تحمل کنم خودم و از زیر دستگاه کشیدم کنار و رفتم بیرون از اون اتاق رفتم دیدم یه مامای دیگه نشسته اونجا باهاش حف زدم و ساعت شش رفتم خونه اومدم خونه رفتم دوش گرفتم زیر آب ورزش کردم بعد یه چیزی خوردم و خوابیدم صبح ساعت ۱۲ بیدار شدم دیدم هیچ دردی ندارم بعد چن ساعت دردام باز شروع شد ولی خیلی کم بود باز شب شروع شد ولی هر سه دقیقه یه بار شده بود دردام تو خونه همش راه میرفتم و دردامو تحمل میکردم تا صبح ساعت ۷ دردامو تحمل کردم و ۷ رفتم حموم و ورزش کردم یه چیزی خوردم رفتیم بیمارستان گفتم درد دارم و من و بستری کردن شده بودن ۳۹و۱ روز خانم علیزاده بهترین ماما عامل زایمان بودن که بچمو ایشون به دنیا آوردن بقبه متن بعد