۹ پاسخ

این شربت عااااالیه

چکاب کلی بگیر اول

دوست عزیز من با تجربه ایی که خودم دارم اصلا به دخترم تقویتی نمیدم چیزهای طبیعی بهش بده دختر منم هم سن دختر شماست
بهش کره بادام زمینی بده
شیره انگور بده

من رفتم بهداشت همینارو گفتم بهش.
اول براش پدیاشور نوشت بعدم ی برنامه غذایی بهم دهد ک انقدر مقدارهروعده غذا بخوره خوبه من چندتاقوطی پدیاشور بهش دادم وزنش خوب شد غذاخوردنشم بهترشد.

قرص بیخیالی بخور
دقیقا هم قدو وزن دخترمنه دیدم فایده نداره هرچی تلاش برا رشدش کردم بیخیال شدم الان پسرمم شش ماهشه همینطوره
ب مامانتت هم بگو من مادرم از من کی بیشتر به فکر بچه هاشه اخه

ایمییونس بده یورو ویتالم خوبه

لاغر باشه كه بهتره

اره بد نیست دخترمنم همینه تنشون سالم ولی همین نخوردناشون آدمو پیر میکنه .

قد بیشتر یه چیز ارثی هست، من خودم خیلی ریزه میزه بودم، ۱۴ سالگی یهو قد کشیدم شدم ۱۶۲، فکرتو درگیر نکن

سوال های مرتبط

مامان فرشته های من مامان فرشته های من ۶ سالگی
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
دیشب من جایی دعوت بودم، خاله شوهرمم بود که یه پسر سه ساله داره
با بچه های من بازی میکردن خب به طبع یه کم سر و صدا هم داشتن که من هرازگاهی به بچه های خودم تذکر میدادم و کمی آروم میشدن
یهو خاله شوهرم گوشیش رو دراورد که مثلا داره با یکی حرف میرنه
یه صدای ناجوری پخش شد که باشه باشه الان میام بچه ها رو میندازم توی گونی میبرم یه عکس خیلی وحشتناکم روی گوشیش بود البته من نذاشتم عکس به بچه های من نشون بده میگفت ببینید شلوغ کردید ممدقلی داره میاد
پسر خودش که داشت سنگ کوب میکرد
پسر منم اولش ترسید ولی بعدش که بهش توضیح دادم قبول کرد که چیزی نبوده
ولی دخترم ۲/۵ سالشه خیلی ترسیده، هرچی هم بهش توضیح میدم الکی بوده قبول نمیکنه میگه ممدقلی الان میاد
خاله شوهرم میگفت من همیشه اینو به پسرم نشون میدم
همونجا هم باهاش بحثم شد که آخه چیه توی گوشیته
حالا نمیدونم ترس دخترم رو چطوری بریزم
میشه لطفا راهنماییم کنید خیلی نگرانم
مامان آدریان مامان آدریان ۶ سالگی
تب انفولانزا فرزندپروری سرماخوردگی بچه فرزند پروری تب
دوستان من دوسال پیش طلاق گرفتم، شوهرم خیانت میکرد، رفیق باز بود، بیکار بود خرجی نمیداد، ادم خیلی بی مسئولیتی بود اصلا براش مهم نبود و من بچه چی میخوریم چی میپوشیم پول نداریم
خانوادم باهاش مخالف بودن و ازش بدشون میومد همش چه تو روش چه پشت سرش توهین و بی احترامی بش میکردن
فقط یه چیزی که بود اهل دعوا داد و بیداد فحش کتک اینا نبود
در کل نه سودی داشت نه ضرر کلا انگار تو زندگیم وجود نداشت این مدت که خونه بابامم خانوادم خیلی اذیتم میکنن مامانم و داداشم
مامانم بام دعوا میکنه عین کلفت با من رفتار میکنن هرچی دلش بخاد بم میگه فحش میده
یه داداش مجرد تو خونه دارم بچمو اذیت میکنه دعوا میکنه میترسونه الان بچم بشدت ترسو هست حتی روز روشن تا دسشویی هم نمیره
بچم بارها گفته دلم برای بابام تنگ شده بابام میخام بدون من نمیره پیش باباش چون هم ترسو شده هم وابسته
صبی میگه همه بچه ها مامان و بابا دارن ولی من فقط مامان دارم بابام نیست
بچه های داداشم و خواهرم همیشه تو جمع خانوادگی پیش باباشون میشینن بچه من با حسرت نگاشون میکنه م
از یه طرف خودم اصلااااااا دوسش ندارم هیچ ذوق و شوقی نسبت بهش ندارم
یه طرف دلمه یه طرف بچه‌ام
بنظرتون پا روی دلم بذارم بخاطر بچم برگردم؟؟
البته البته البته ناگفته نماند که من دیگه خونه بابام واقعا جای موندن ندارم باید هرطوریه برم
منتها تنها نمیتونم زندگی کنم خرج دارم میگم بچه نگه دارم یا سرکار برم
و اینکه یه کارایی تو خونه بلاخره مردونه هست و من از پسش برنمیاد
در کل بخام بگم از لحاظ عشق و احساس دلم نمیخاد برگردم ولی از نظر منطقی یه جورایی مجبورم