سلام..میگم نظر شما چیه؟؟ من میگم اینکه مبگن یار خوب تمام ماجراست..واقعا راسته..درسته نمیشه زندگی ها رو مقایسه کرد.. ولی الان ۱۱ ساله دارم با شوهرم زندگی میکنم..ناشکری نمیکنم..شاید یه سری امکانات دارم که کسی از بیرون ببینه بگه خوش به حالش..ولیییی.. ذوقم صفر.. کارم به روان پزشک کشیده..شوهرم روز به روز اخلاقش بیشتر عوض میشه..دوست نداره خونه پیش من و بچش باشه.. باهامون وقت بگذرونه.. با بچش مثل بچه غریبه برخورد میکنه..حتی با بچه غریبه بهتر برخورد میکنه..مدام باهاش کلکل میکنه..دعواش میکنه...یعتی من از خدامه خونه نباشه از بس با دخترم خوب نیس.. تو حرفاش خیلی وقتا بهم تیکه میندازن.. تیگه کلافش گاهی فحشه.. نمیگم اخلاق من خوبه..نه..منم اخلاق های بد دارم..ولی دیدم مرد هایی که خوبن حتی زن هاشون رو سر شوق میارن..خیلی ناراحتم..همه میگن تو خوب باش تو خوبی کن..اخه ذوقی برای ادم نمیمونه😥
تب..بچه..فرزندپروری‌.دخترم..واکسن
سنجش..سرماخوردگی

۵ پاسخ

اون طوری که هست قبولش کن

باهاش خیلی جدی صحبت کن بچت دختره روحیش خیییلی حساسه بگو عواقبشو توی نوجوانیش میبینی روحیه پسرا یکم سرسخت تره اما دختر گناه داره

منم مث شمام

باهاش صحبت کن ببین دردش چیه

چقدر منی🥺

سوال های مرتبط

مامان آدریان مامان آدریان ۶ سالگی
تب انفولانزا فرزندپروری سرماخوردگی بچه فرزند پروری تب
دوستان من دوسال پیش طلاق گرفتم، شوهرم خیانت میکرد، رفیق باز بود، بیکار بود خرجی نمیداد، ادم خیلی بی مسئولیتی بود اصلا براش مهم نبود و من بچه چی میخوریم چی میپوشیم پول نداریم
خانوادم باهاش مخالف بودن و ازش بدشون میومد همش چه تو روش چه پشت سرش توهین و بی احترامی بش میکردن
فقط یه چیزی که بود اهل دعوا داد و بیداد فحش کتک اینا نبود
در کل نه سودی داشت نه ضرر کلا انگار تو زندگیم وجود نداشت این مدت که خونه بابامم خانوادم خیلی اذیتم میکنن مامانم و داداشم
مامانم بام دعوا میکنه عین کلفت با من رفتار میکنن هرچی دلش بخاد بم میگه فحش میده
یه داداش مجرد تو خونه دارم بچمو اذیت میکنه دعوا میکنه میترسونه الان بچم بشدت ترسو هست حتی روز روشن تا دسشویی هم نمیره
بچم بارها گفته دلم برای بابام تنگ شده بابام میخام بدون من نمیره پیش باباش چون هم ترسو شده هم وابسته
صبی میگه همه بچه ها مامان و بابا دارن ولی من فقط مامان دارم بابام نیست
بچه های داداشم و خواهرم همیشه تو جمع خانوادگی پیش باباشون میشینن بچه من با حسرت نگاشون میکنه م
از یه طرف خودم اصلااااااا دوسش ندارم هیچ ذوق و شوقی نسبت بهش ندارم
یه طرف دلمه یه طرف بچه‌ام
بنظرتون پا روی دلم بذارم بخاطر بچم برگردم؟؟
البته البته البته ناگفته نماند که من دیگه خونه بابام واقعا جای موندن ندارم باید هرطوریه برم
منتها تنها نمیتونم زندگی کنم خرج دارم میگم بچه نگه دارم یا سرکار برم
و اینکه یه کارایی تو خونه بلاخره مردونه هست و من از پسش برنمیاد
در کل بخام بگم از لحاظ عشق و احساس دلم نمیخاد برگردم ولی از نظر منطقی یه جورایی مجبورم
مامان boys مامان boys ۶ سالگی
مامان فرشته های من مامان فرشته های من ۶ سالگی
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
دیشب من جایی دعوت بودم، خاله شوهرمم بود که یه پسر سه ساله داره
با بچه های من بازی میکردن خب به طبع یه کم سر و صدا هم داشتن که من هرازگاهی به بچه های خودم تذکر میدادم و کمی آروم میشدن
یهو خاله شوهرم گوشیش رو دراورد که مثلا داره با یکی حرف میرنه
یه صدای ناجوری پخش شد که باشه باشه الان میام بچه ها رو میندازم توی گونی میبرم یه عکس خیلی وحشتناکم روی گوشیش بود البته من نذاشتم عکس به بچه های من نشون بده میگفت ببینید شلوغ کردید ممدقلی داره میاد
پسر خودش که داشت سنگ کوب میکرد
پسر منم اولش ترسید ولی بعدش که بهش توضیح دادم قبول کرد که چیزی نبوده
ولی دخترم ۲/۵ سالشه خیلی ترسیده، هرچی هم بهش توضیح میدم الکی بوده قبول نمیکنه میگه ممدقلی الان میاد
خاله شوهرم میگفت من همیشه اینو به پسرم نشون میدم
همونجا هم باهاش بحثم شد که آخه چیه توی گوشیته
حالا نمیدونم ترس دخترم رو چطوری بریزم
میشه لطفا راهنماییم کنید خیلی نگرانم
مامان اشکان مامان اشکان ۶ سالگی
سلام
دلم قد يه دنیا گرفته‌
برای شوهرم همه کار کردم توی مشکلات همیشه کنار خودش و خانواده اش بودم‌ با همه‌ی کم و زیاد ها زندگی کردم‌ باهاش بخدا همه دردی گرفتم توی این زندگی مریض شدم‌ ولی‌ بارها باهام سرد شده‌ بوده و بد رفتاری میکرده اما الان چند وقتی هست که‌ دیگ واقعا متوجه نفرتش از خودم می‌شم و میدونم از من خيلی بدش میاد باهمه خوبه ميگه می‌خنده ولی‌ توی کل روز ۵ دقیقه هم باهام حرف نمیزنه قشنگ متوجه این‌که منو ناديده می‌گیره می‌شم 😔😔😔طلاق نمیتونم بگيرم زندگی کردن هم خیلی برام سخت شده
مثلآ يه پولی خرج میکنه يا برای کسی کاری انجام میده بامن بد می‌شه نمیدونم چرا بخدا من بیگناهم
امشب انقدر بی‌صدا اشک ریختم که‌ احساس خفگی دارم حس میکنم نمیتونم نفس‌ بکشم
امشب از خدا خواستم فقط هرچه‌ زودتر راضی به مرگم بشه و بميرم چون‌ واقعا هيچ دلیلی برای لذت بردن از زندگیم ندارم نع وسيله نو دارم نه‌ هيچ چيز ديگه ای
دعا کنيد بميرم راحت شم 😔😔😔😔😔😔
فرزند پروری بچه داری شربت استامینوفن زایمان طبیعی #زایمان سزارین #زایمان طبیعی #پوشک
#شیرخشک
#زایمان طبیعی
#زایمان سزارین
مامان برنسس مامان برنسس ۶ سالگی
سلتم مامانا خوبید؟ امشب با دخترم رفته بودیم بارک بعد یه آقایی همینجوری از دور به من نگاه می‌کرد هی اطراف ما قدم میزد نزدیک نشد و هی دور میشد منم با یکی از دوستام که اونم یه دختر همسن دختر خودم ذاره نشسته بودیم خلاصه بعد از چند ساعت دختر دوستم دستشویی داشت دوستم بلند شد رفت دخترشو ببره دستشویی بعد من تنها شدم آقاهه اومده نزدیکم میگه که ببخشید بد میشه شمارمو بهتون بدم من بهش گفتم اون بچه که داره بازی میکنه دختر منه. برگشت خوب ایرادی نداره منم اخمم رو توی هم کردم گفت نه آقا بفرمایید لطفا مزاحمم نشید خلاصه که رفت. گفتم واقعا این همه دختر مجرد من متاهل با بچه. و اونم با یه لباس بوشیده حتی با شال این همه دختر با موهای بریشون با آرایش‌های های آنچنانی من یه صدافتاب و یه رز لب فقط طرف اومده شماره بده. واقعا بعصی آقایون چه فکر باخودش ن میکنن. و اینو گفتم که به بعصی از خانم ها که میگن اگر زنها بوشیده باشند هیچکی باهاشون کار نداره و فقط مردها به زنهایی ک لاباس های باز و آرایش های غلیط دارن رو دنبالشون میرن و باعت آزار و اذیتشون میشن خواستم بگم نه خواهر من همچین خبرهایی نیست ایراد همیشه هم از زنها نیست
مامان نیکا مامان نیکا ۶ سالگی
فرزندپروری فرزند پروی فرزند پروی

سلام از وقتی این خونه رو گرفتیم و اومدیم اونجا مثل چی پشیمونم طبقه دوم و یکم مربوط به فروشندس طبقه دوم خودش میشینه یه خونه میانسال با شوهرش و طبقه اول پسرش و عروسش مدام گیرای الکی میدن مثلا میگن پمپ آب پایینه صدا میده اذیت میشیم خب من فقط میتونم شبا قطعش کنم چون روزا فشار خیلی کم میشه و اصلا نمیشه استفاده کرد ولی با اینحال ک هرشب میرم قطعش میکنم میگن از ساعت یک تا پنج عصر شیر رو باز نکنید چون ما میخایم بخابیم سرکار بودیم آخه این موقع مگه میشه اصلا شیر رو باز نکرد یا اینکه من حموممو یبار آخرشب رفتم و پمپ هم کشیده بود ولی همسایه پایینی شاکی شد که صدای حموم میاد پایین و من اذیت میشم آخرشب حموم نرین چندبارم تذکر داده آخرشب آسانسور استفاده نکنید ولی خب شوهرم خیلی وقتا شیفته و مجبوره آخرشب بره و بیاد با اینکه خونه از خودمونه عملا هیچ اختیاری نداریم و انگار زندانی شدیم هیچی هم نمیشه گفت من چندین ساله آپارتمان میشینم و قانون آپارتمان هم میدونم ولی هیچ وقت اینجوری ندیده بودم که روزم شیر باز نکنم شبم حموم نرم هرچی هم بخام توجه نکنم به حرفاشون بازم خودم معذبم
مامان سامیار مامان سامیار ۶ سالگی
فرزند پروری فرزند پروری تب استامینوفن استامینوفن سلام عزیزان یه مشورت خواستم من فردا تولد دخترمه چهارسالش میشه ،پیر داداشم هم فردا تولدشه فقط همین دوتایم تو این شهر ،دیروز زن داداشم پیام داده من رفتم پسرمو واسه تولدش بردم بیرون رستوران اینا هدیه گرفتم براش تموم قراره برا تولد دخترم بابام مامانم از شهرستان بیان گفتن با هم بگیرین منم گفتم باشه بهش گفتم تو هم یه کیک بیا با هم باشن گف نه من گرفتم اینم بگم من همیشه تولد اینا مناسبت میکیرم وچدعوت میکنم ولی اونا نه همیشه تک خوری میکنن وکادو هم مثلا یه وسیله کو چکی میگیره که رو هم صد تومنی نمیشه حالا شوهرم میگه نه میان مفت خوری تازه اونا هیچ دعوت نمیکنن خودمم قبول دارم ناراحت هم هستم با این رفتارشون خودمم قصدم دعوت نکردنشونه ،بچه های منم یبار دوست دارن برن تولد اونا ولی اونا دعوت نمیکنن چن بار به زن داداشم گفتم خودشو زد به یه راه دیگه ،نظر شما کار درستی میکنم دعوت نکنم با هرکس مثل خودش رفتار کنیم؟؟؟