بعد از بخیه منو گذاشتن رو برانکارد و بردن سمت ریکاوری زیر هیتر برقی حسابی گرم شدم اون لحظه تمام درد و غم و ترس و دلهره دود شد رفت فقط قدرت خدا دلتنگ پناه بودم انگاری من پناهو هزار ساله که میشناسم هروز دیدمش جوری دلتنگش بودم که پرستار کلافه شد اومد با همون ملافه سبز گذاشت رو سینم پناه خانومم نامردی نکرد اون لحظه حسابی خودشو سیر کرد و شیر خورد.
بعد چند دقیقه از پرستار خواستم پناهو برداره از روم چون دستان جون نداشت نگه دارمش دیگه گیج بودم.
تنها چیزهایی که از لحظه خروجم از اتاق عمل یادمه پوریاست.
که چشم انتظار با دیدنمون حس کردم خوشحال ترینه بهش گفتم دیدیش دخترمونو دیدی چه نازه... پیشونیمو بوسید و ازم تشکر کرد.
همین....

امیدوارم همه با حال خوب و دل شاد و سلامتی کامل خودشونو نی نی های نازشون این صحنه رو با گوشت و پوست خودشون حس کنن و تجربه کنن.
بعد از اومدنمون به بخش هم که خیلیا میدونن پناهم بستری شد
انگاری تقدیر من اینجوری بود که برای داشتن بچه بجنگم

تصویر
۶ پاسخ

خدا دوتا بچه هات برات حفظ کنه

خداروشکر عزیزم که صحیح وسالم بغلته منم بارداری پنجمم دیان میشه که خدا واسم بعد پنج بار جنگیدن واسم نگهش داشت ودیان هم رفت ان آی سی یو و دوباره خدا اونجا هم صبرمو سنجید دوباره الانم فتق بیضه داره که باید عمل بشه امیدوارم دیگه آخریش باشه وخدا هیچ بنده ای رو با بچش امتحان نکنه اونم ماهایی رو که این همه تجربه تلخ داریم الان تقی به توقی میخوره میشینیم غصه میخوریم چرا بچمون اینجوری شد . بازم خدایا شکرت که دوباره ما رو لایق مادر شدن دونستی

عزیزم خدا برات حفظش کنه😍 لطفا برای ما هم دعا کن بتونیم نی نی هامون رو صحیح و سلامت بغل گنیم

من چون پسرم بستری شد نتونستم این حس قشنگو تجربه کنم فقط موقع ترخیص پسرم شوهرم بهم گفت ملیکا خانوم مامان شده 🥲

خدا برات حفظش کنه الهی همیشه تنش سلامت باشه❤️

بعدشم بنویس لطفاً ❤️

سوال های مرتبط

مامان نویان 👶🏻 مامان نویان 👶🏻 ۲ ماهگی
سلام دوستان
منم میخوام بعد تقریبا ۵۰ روز تجربه خودم از سزارین رو بگم براتون
۱۲ اردیبهشت روز زایمانم بود ، ساعت ۷ و نیم رسیدیم بیمارستان ،تا کارهای پذیرش و آزمایشات اولیه از من گرفته بشه ساعت حدودا ۹ شد که به من گفتن روی تخت دراز بکش برای وصل کردن سوند
،بر عکس چیزهایی که شنیده بودم از سوند ،اصلا درد نداشت برای من و خیلی راحت بود ،بعد دکترم اومد بالای سرم و کلی بهم دلگرمی داد که عمل راحتیه و دردناک ترین چیزی که حس کردی همین آنژیوکتی که به دستت زدن ،دکتر من خانم میترا بحرینی بود و واقعا عالی بود ،من از روز اول تحت نظرشون بودم و از همه چیز راضی ترینم،بعد سوند من چون فیلم اتاق عمل هم میخواستم ،فیلمبردارم اومد و ازم خواست از حس و حالم بگم برای نی نی ،بعد اون دیگه اومدن دنبالم و منو با همون تخت دو تا آقا بردن تو اتاق عمل ،دکتر بی حسی اومد و امپول رو به کمرم زد ،اونم درد نداشت واقعا ،ولی من پر از حس استرس و اشتیاق و ذوق دیدن پسرم بودم ،یه حس عجیبی داشتم اون لحظه که قابل توصیف نیست فقط باید تجربه کرد،قلبم تند میزد و همه وجودم قلب بود که بالاخره روز دیدار رسید و قراره بعد ۹ ماه انتظار ببینمش🥰😍 بعد که امپول رو بهم زدن پاهام داغ شد و احساس کردم خیلی سنگینه،بعد عمل شروع شد و چند دقیقه نگذشته بود که صدای گریه پسرم رو شنیدم ،فقط اشک میریختم ،از شوق از شادی ،اولین چیزی که پرسیدم این بود که سالمه؟ گفتن هم سالمه هم زیبا😍☺️ ساعت ۱۰:۱۵ دقیقه بود پسرم به دنیا اومد و آوردن گذاشتنش رو صورتم و من فقط میگفتم خوش اومدی پسرم ،خوش اومدی ...
دکترم اون لحظه که داشتن از شکمم درش میاوردن اذان میگفت و حس خیلی خوبی میداد
ادامه پارت بعد...🤗
مامان پناه🍒 مامان پناه🍒 ۱۴ ماهگی
تو اتاقی که داخل سالن زایشگاه بود و کنار تخت من یک خانم منتظر اومدن کوچولو نازش منتظر شدم تا آماده بشم واسه عمل پرستار برام آنژیوکت گذاشت سوند وصل کرد بهم وسایلی که همسرم از داروخونه گرفته بود داد یک دست گان با دمپایی و آب معدنی و آبمیوه و پوشک لباسامو پوشیدم به کمک یک خانم خدماتی نشستم روی ویلچر و راهی اتاق عمل شدم اتاق زایشگاه دقیق رو به روی اتاق عمل بود خواهرم پشت در با چشمای اشکی منتظرم بود ازش سراغ پوریا همسرمو گرفتم گفتم چرا نیست گفت راه ندادن بیاد سرمو بوسید فقط تونستم بگم آبجی دعا کن با پناه از این این در بیام بیرون خواهرمم بدتر از من احساساتی هیچی نگفت فقط سرشو تکون داد و منو با چشمای اشکیش راهی اتاق عمل کرد.
با ورودم به اونجا انقدررررر سردم شد و سرد بود که ناخودآگاه تن و بدنم میلریزد اون خانم منو اونجا رها کرد و رفت تو دلم فقط دعا میکردم واسه اونایی که ازم خواسته بودن یا شون باشم همینجوری تو حال خودم بودم که یک مرد میانسال اومد ویلچرمو به سمت داخل برد پرستار همراهم پروندمو تحویل داد و ازم خداحافظی کرد وارد اتاق جراحی شدم همه جا تمیز و بزرگ و سرد سرد سرد آنقدری که من دیگه کنترل بدنمو نداشتم از طرفی استرس از طرفی سرما همه جامو تو دست خودش گرفته بود و من حسابی میلرزیدم جوری که اگه اون آقا میانسال نبود تا کمکم کنه نمیتونستم بشینم رو تخت.....
مامان آیهان ویهان🧸 مامان آیهان ویهان🧸 ۲ ماهگی
مامان پناه🍒 مامان پناه🍒 ۱۴ ماهگی
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۵ ماهگی
مامان نویان 👶🏻 مامان نویان 👶🏻 ۲ ماهگی
ادامه تجربه من از سزارین
وقتی دیدمش فقط خداروشکر میکردم
بهترین و زیباترین لحظه تمام عمرم رو تجربه کردم و قشنگترین روز زندگیم شد
بعد منو بردن تو ریکاوری،پاهام رو حس نمیکردم ،میگفتن پاهات رو باید تکون بدی تا ببریمت تو بخش ،پسرم رو آوردن و بهش شیر دادم ،بعد که تونستم پاهام رو تکون بدم منو بردن تو بخش ،من بیمارستان عرفان سعادت اباد زایمان کردم ولی اصلا راضی نبودم از خدمات بیمارستان با اون همه هزینه ای که از ما گرفتن ،لباسی که تن من کردن جنسش پلاستیکی بود و ادم بو می‌گرفت، چون اتاق هم گرم بود ،تختی که داشتن تشک و رو اندازی که داشت پشم شیشه بود ،اصلا یه وضعی، ادم خیس عرق می‌شد با اون حالش،‌تخت همراه از این صندلی های تاشو بود که قراضه بود و طفلک مامانم که همراهم بود کمر درد گرفت روی اون خوابید چون تخته لق میزد، لباسی که به نوزاد دادن هم افتضاح بود،پرستارها هم که باید ۴،۵ بار صدا میکردی تا بیان به دادت برسن،دمپایی که به من دادن سایز ۳۷ بود ،فکر کن پای من سایزش ۴۰ عه ، با اون همه ورم باید ۴۵ میدادن 😄 ولی به همه ۳۷ دادن ،بنجل بازار رو برای پک بیمارستان جمع کرده بودن ،غذا هم که نگم براتون...
بخاطر همین میگم اصلا بیمارستان خوبی نبود ،تازه خصوصیه و کلی پول گرفتن،اگه برگردم عقب هرگز این بیمارستان نمیرم ،البته تخت کناری من هم همین نظر رو داشت و واقعا عصبی کرده بودن ما رو
ولی دکترم رو واقعا دوست داشتم و خیلی راضی بودم از کارش،
ادامه پارت بعد...
مامان امیر 💙 آراد 🩵 مامان امیر 💙 آراد 🩵 ۱۰ ماهگی
پارت چهارم سزارین یهویی
بعد از اینکه سر شدم یه خانم پرستاری بود بالای سرم بود دکترم بود پرستار نبود خیلی مهربون بود یعنی مهربون‌تر از هر چیزی که تا حالا دیده بودم و هر کسی صورت منو ناز کرد منو بوسید گفت دختر قشنگم تو با این همه ضربان قلبت که بالائه با این تیروئیدی هم که داری این خیلی برات خطرناکه نفس‌های عمیق بکش به چیزای خوب فکر کن یه خورده دیگه صبر کنی پسر کوچولوتو بغل می‌گیریم اسم پسرمو ازم پرسید گفتم که می‌خوام اسمشو بذارم آقا آراد 🩵
همون لحظه یادم افتاد که توی این چند ماه بارداری خیلی کسا بودن که بهم گفته بودن برای ما دعا کن اون لحظه زایمان باورتون نمی‌شه دونه به دونشونو یادم بود حتی اون دست فروشی که ازش دمپایی خریدم که ببرم بیمارستان خانمه که فهمید من برای بیمارستان می‌خوام ببرم بهم گفت من به تو تخفیف میدم
مابین ترس و استرس و دعاهام بود که دیدم صدای پسرم به گوشم رسید اصلاً همه چی یه لحظه یادم رفت انگار اصلاً توی دنیای دیگه‌ای بودم پسرمو اون تا اون چند دقیقه‌ای که بیارنش پیشم کلاً چند دقیقه سه چهار دقیقه شاید طول کشیده بود ولی برای من سه چهار سال گذشت
همین که دیدمش با صداشو شنیدم اصلاً ناخودآگاه اشک از صورتم سرازیر می‌شد ونایی که می‌خوردم متوجه می‌شدم ولی دیگه بعد از شنیدن صداش دیدنش دیگه هیچ چیزیو متوجه نشدم
یه لحظه تماس پوستی و برقرار کردن صورتشو به صورت من چسوندن منم چند تا بوس پشت سر هم کردم لی لذت بخش بود واقعاً واسه همتون این لحظه رو آرزو می‌کنم که بچه‌ها تون رو تو بغلتون بگیرید
مامان آریشاه مامان آریشاه ۴ ماهگی
#پارت ۲

اولين زايمان دكترم يه خانم ديگه اى بود و من دومى بودم بعد از انجام دادن كار اون خانم نوبت بمن رسيد و چند تا پرستار ازم خون گرفتن و سوند و وصل كردن كمى سوزش داشت ولی دردناک نبود تا بهش عادت کنم يكمى سخت بود من از خون فوبيا و دارم وباعث ميشه حالت تهوع بگیرم براى همين مجبور شدم رو تخت دراز بكشم و قدرت بلند شدن ازش نداشتم بعد از چک كردن پرستار و نوشتن اسم کاغذ وصل كردن دور دستم صدام زدن و با ويلچر منو بردن به سمت اتاق عمل همسرم منتظرم بود و ویلچر از پرستار گرفت خودش همراهیم‌کرد به بخشی رسیدیم که دیگه اجازه نمیدادن اقایون بیان پتو بچم و از همسرم گرفتم و خانم پرستاری ازم پرسید سیگار و مشروب و قلیون مصرف میکردی گفتم خیر و منو برد به بخش انتظار
تو بخش که نشسته بودم همه از پتو بچم تعریف میکردن و کلی باهام صحبت میکردن که حواسم پرت بشه ولی متاسفانه اشکام پشت هم میریخت و حس غریبانه داشتم اصلا دست خودم نبود همه میگفتن اشک شوق ولی فقط خودم میدونستم تو دلم چه آشوبیه
چون زمانی که وارد بخش شدم در اتاق زایمان متاسفانه باز بود و من چیزی که نباید میدیدم و دیدم
بالاخره منو بردن داخل اتاق و دکتر بیهوشی با همراهش اومد رو تخت نشستم و بهم گفت کمی خم شو و امپول و برام تزریق کرد شاید باورتون نشه ولی اصلا متوجه نشدم کی امپول تزریق شد انقد که دستش سبک بود و بی درد سریع منو دراز کشوندن و گفتن کم کم پاهات گرم میشه و بی حس بعد چند دقیقه حس گرما و بی حسی داشتم بهم گفتن پاهاتو بیار بالا میاوردم و