کم کم داشت اطراف دور سرم میچرخید انگاری داشتم گیج میشدم یه حس باحالی بود ولی دوست داشتم هی مدام اطرافو نگاه کنم که به صورت اسلوموشن از جلو چشام بگذره یک حالت مستی داشت برای من مدام هم با صدایی که از ته چاه میومد میگفتم دارید چیکار میکنید پرستار میگفت داریم کارمونو میکنیم تو راحت باش که تو یک لحظه به یادموندنی صدای گریه پناه تو اتاق عمل پیچید.
با صدای گریه پناه حرف زدن پرستار ها شروع شد
وای چه لبایی داره جووون
وااااای چه نازه
اسمش چیه؟
ببین چه غربت بازی در میاره عفریته خانم
تمام لحظاتی که پرستار داشت پناهو پیش روی خودم آماده میکرد تو ذهنم ثبت شده مثل یک فیلم یک فیلمی که بالای 20 بار دیدی و تمام صحنه ها و دیالوگ هاش یادته.
منم تو تمام مدت میگفتم بیاریدش پیشم. توروخدا بیارید میخوام ببینمش من نتونستم پسرمو تو این لحظه ببینم بزارید دخترمو ببینم توروخدا. پرستارم میگفت باشه مامان اجازه بده الان میارمش....

۳ پاسخ

مثل من بخدا منم همین حسو حالو داشتم

وای عزیزم ، من بیدار موندم فقط داستانت رو تا آخر بخونم بعد بخوابم
من از لحظه ب دنیا اومدن بچم فقط صدای گریه اش یادمه و ی تصویر محو از لحظه ای ک گذاشتنش تو تخت نوزاد ، دیگه بعد همه جا تاریک شد و وقتی نیمه بیهوش بودم شنیدم خواهرم داشت می‌گفت بچه مو بردن ان آی سیو و تا چند روز حتی نمیذاشتن برم ببینمش و بغلش کنم 😭 حتی نمیذاشتن تن بچمو بو کنم آرامش بگیرم

ای جانم منم همش چشمم دنبال بچم بود ت اتاق عمل🥺

سوال های مرتبط

مامان هانا مامان هانا ۱۴ ماهگی
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۵ ماهگی
مامان پناه🍒 مامان پناه🍒 ۱۴ ماهگی
خلاصه بهشون ماجرا رو گفتم شوهرم خیلی سعی داشت بهم دلداری بده ولی من از چشماش میخوندم که چقدر حالش داغونه.شوهرم موقع امیرعباس هم همینجوری بود به من دلداری میداد درصورتیکه تو خلوت سکته رو رد کرده بودو به من نگفته بودن تا یکی از پرستارا لو داد گفت شوهرت سکته رو رد کرد وقتی پسرتونو دید.اون لحظه فقط تو بغل خودش آروم میشدم مثل همیشه بغلم کرد سرمو بوسید گفت زهرا هرچی بشه مهم نیست فقط تو ناراحت نباش.خواهرمو شوهرش مدام بهم دلداری میدادن که چیزی نیست و نگران نباش خواهر زادم مدام تو گوگل سرچ میکرد میگفت خاله بخدا چیزی نیست اینجا زده نرمال نگران نباش اما من دلم آروم نمیگرفت که فقط با دیدن سلامتی پناه آروم میشدم.
یک ساعتی تو محوطه بیمارستان بودیم که از زایشگاه به همسرم زنگ زدن که خانم رو بیار بالا باید دوباره ان اس تی بده. با گریه ازشون جدا شدم رفتم داخل دوبار دیگه ازم گرفتن همش مشکل داشت هم انقباض و هم ضربان بالا پناه تمام ان اس تی هامو بردن اتاق عمل به دکترم نشون دادن اونم دستور داد آماده بشم واسه عمل.....
مامان پناه🍒 مامان پناه🍒 ۱۴ ماهگی
بعد از بخیه منو گذاشتن رو برانکارد و بردن سمت ریکاوری زیر هیتر برقی حسابی گرم شدم اون لحظه تمام درد و غم و ترس و دلهره دود شد رفت فقط قدرت خدا دلتنگ پناه بودم انگاری من پناهو هزار ساله که میشناسم هروز دیدمش جوری دلتنگش بودم که پرستار کلافه شد اومد با همون ملافه سبز گذاشت رو سینم پناه خانومم نامردی نکرد اون لحظه حسابی خودشو سیر کرد و شیر خورد.
بعد چند دقیقه از پرستار خواستم پناهو برداره از روم چون دستان جون نداشت نگه دارمش دیگه گیج بودم.
تنها چیزهایی که از لحظه خروجم از اتاق عمل یادمه پوریاست.
که چشم انتظار با دیدنمون حس کردم خوشحال ترینه بهش گفتم دیدیش دخترمونو دیدی چه نازه... پیشونیمو بوسید و ازم تشکر کرد.
همین....

امیدوارم همه با حال خوب و دل شاد و سلامتی کامل خودشونو نی نی های نازشون این صحنه رو با گوشت و پوست خودشون حس کنن و تجربه کنن.
بعد از اومدنمون به بخش هم که خیلیا میدونن پناهم بستری شد
انگاری تقدیر من اینجوری بود که برای داشتن بچه بجنگم
مامان رامان 🫐🧸🍭 مامان رامان 🫐🧸🍭 ۲ ماهگی
پارت سوم

کم کم به سمت ریکاوری رفتیم و اونجا نینی و آوردن که بهش شیر بدم گذاشتنش روی بدنم و اونم شروع کرد به شیر خوردن انگار اونجا یه بار دیگه دنیا برام عوض شد🥹
خانوم پرستار مهربون ریکاوری هم داشت تموم تلاش شو میکرد که همه نینی ها شیر مامانشونو بخورن بین نینی‌ها میچرخید و جابجاشون میکرد😀(به نظرم این اولین بار خیلی روی کیفیت شیر خوردن نوزادا تاثیر میزاره)
همزمان داشتن حس پاهامو چک میکردن که برگرده یکم اذیت کننده بود اینکه میخواستی پاهاتو تکون بدی اما نمبتونستی اصن انگار پایی وجود نداشت یکم لج درار بود 😀 بعد از دو ساعت از ریکاوری بردنم به سمت بخش….
تو مسیر بابای نینی و مامانارو دیدیم که یه قسمتی که برام خیلی جذاب بود این بود که اول اومدن منو ببینن 😀 من افسردگی نگیرم
البته همسرم قبلش عکس و فیلماشو که تو اتاق عمل گرفته بودن دیده بود
وارد اتاق که شدیم اومدن برای اماده سازی من که برام پد و سرجی فیکس پوشوندن و سرم و پمپ درد و وصل کردن
اینم بگم که داشتن پمپ درد خیلی برام خوب بود دردامو خیلی خیلی کم میکرد و به حس گیج و منکی باحالی داشتم
مامان 👶🏻 دیاکو ☃️ مامان 👶🏻 دیاکو ☃️ ۱۷ ماهگی
* 2 *

اونجا کارای قبل از عمل رو انجام دادن سوند وصل کردن آنژیو کت زدن

نیم ساعت گذشت و ساعت هشت صبح من و وارد اتاق عمل کردن

پرستار ها خیلی کم سن و سال بودن خوش بر خورد شوخ و مهربون 
کمک کردن از رو تخت بلند شدم و نشستم رو تخت عمل

دو نفر از کمرم محکم گرفتن دستامو گذاشتم تو دستشون تا دکتر بیحسی آمپول رو بزنه
سوز داد بیشتر استرس داشتم تا درد فک کنم دوبار زد چون بار دوم پای راستم یه دفه خودش پرتاپ شد حالت برق گرفتگی و دردم گرفت

طاق باز دراز کشیدم و پرده سبز رو جلوم وصل کردن
چشمم افتاد به لامپ های استیل بالا سرم یه لحظه دیدم که میخوان چیکار کنن صورتم رو برگردوندم ترسیدم و اصلا نگاه نکردم

هیچی حس نمیکردم حالت تهوع و تنگی نفس بدی بهم دست داد
به پرستار بالا سرم میگفتم اونم یه چیزایی هی تزریق میکرد
صدای پرستار اومد که میگفت کیسه ابش چقد پربوده بند ناف هم دور گردنش

و یک دفعه صدای دیاکو رو شنیدم گفتم میشه نشونم بدین

گفتن وایسا تمیزش کنیم میاریمش پیشت
از صداهاشون تشخیص دادم دارن قد و وزنش میکنن

(و اینم بگم  وزنی که تو سونو برام زدن و با وزنی که به دنیا اومد خیلی اختلاف داشت. اگه پیگیریای مامانم نبود و من سبک میشماردم قضیه رو میرفتم طبیعی یا خودم از بین میرفتم یا خدایی نکرده بچم)
بگذریم...
بعد نمیدونم داشتن باهام چیکار میکردن تختی که روش بودم تکون های محکمی میخورد واینور و اونور میرفت.

پسرم و  اوردن بغلم و لحظه ای که دیدمش قشنگ ترین ثانیه های عمرم بود تا قبل از این حس قشنگ✨ رو تجربه نکرده بودم
مامان نی نی✨️🫠 مامان نی نی✨️🫠 ۳ ماهگی
«عزیزِ جانم،
امروز یک ماه از روزی می‌گذره که تو، نه فقط به عنوان یک نوزاد، بلکه به عنوان «معجزه» وارد زندگیم شدی.
یادمه اولین باری که تو رو در آغوش گرفتم، حس کردم تمامِ ترس‌هایم محو شدن و فقط یک حسِ عجیب و شیرین، قلبم رو پر کرد. انگار خدا تمامِ آرزوهای پنهانِ من رو توی دستانِ کوچیکت گذاشته بود.

این یک ماه، برای من پر از لحظه‌هایی بود که زمان متوقف می‌شد. وقتی چشمانت رو باز می‌کردی و به من نگاه می‌کردی، انگار تمامِ جهان توی اون نگاهِ بی‌گناهت خلاصه می‌شد. تو یاد گرفتی چطور با یک نفسِ آرام، تمامِ خستگی‌های من رو بشوری و با یک لبخند کوچک، تمامِ غم‌هایم رو محو کنی.

حالا که یک ماهه شدی، دیگه فقط یک نوزاد نیستی؛ تو اولین درسِ عشقِ بی‌قید و شرطی که خدا به من داده . تو یاد گرفتی چطور قلبِ من رو برای همیشه به خودت گره بزنی. قول می‌دم تا آخر عمرم، پناهت باشم، مثلِ خورشید برات بتابم و **همیشه، در هر لحظه و هر جایی، کنارت باشم و سایه‌ی امنِ من، پناهت باشه.**

ماهگردت مبارک، پسرِ قشنگِ من. دوستت دارم، بیشتر از تمامِ کلماتی که می‌تونم بنویسم، بیشتر از تمامِ ستاره‌های آسمون، بیشتر از تمامِ لحظه‌های خوبِ دنیا. تو نورِ چشمِ منی، و من همیشه، همیشه برات می‌میرم.» 🌙💕👶۱/۲۹
مامان پناه مامان پناه ۱۷ ماهگی
#تجربه زایمان سزارین
خوب قبلش دکتر گفت یه چیز مقوی‌بخور من حلیم خوردم لباسای پناه رو جمع کردیم راهی بیمارستان شدم
تا رسیدم بردنم داخل nstازم گرفتن چند بار خوب نبود راه رفتم یه چیز شیرین خوردم دوباره راه رفتم بعد از دو ساعت گفت اوکیه
بردنم قسمت زایمان انژوکت وصل کردن برام دوبار پرستار وصل کرد رگم پاره میشد و خیلی درد داشت از این بزرگا
بعد زد توی یه رگ کوچیک تر خیلی درد کشیدم و سرم میومد درد‌داشت هرچی هم میگفتم عوض کن عوض نمیکرد
دیگه بهم گفت برو بخواب صبح میبریمت اتاق عمل
رفتم دراز کشیدم ولی خیلی استرس داشتم از سوند میترسیدم
پرستار هم سوند گذاشته بود جلو چشم تا قبل عمل وصل کنه
چون میگفتن درد داره و توی اینستا دیده بودم یه چیز بزرگیه
خلاصه سرم بهم زدن میخواستم بخوابم ولی نمیتونستم دل تو دلم نبود پناه بیاد ببینمش
دم دمای صبح بود که داشت خوابم میبرد
بیمارستان خاتم از نظر تمیزی و این که زایمان طبیعی و سزارین یه جا هست
بده برای بندریای عزیز
یه دختری رو آورده بودن درد‌داشت برای طبیعی اونقدر داد میزد که قلبم می‌لرزید کلی دعاش کردم زایمان کنه زودتر و خیلی بد بود درد داشت
خلاصه خواب کلا از سرم پرید
مامان رامان 🫐🧸🍭 مامان رامان 🫐🧸🍭 ۲ ماهگی
پارت دوم
دکتر خودم داشت آماده میشد برای عمل

آقای دکتر بیهوشی هم اومد و قبلش باهام صحبت کرد که بچه چندمه و اسمش چیه😊 بعدم گفت هرکاری که برات میخوام انجام بدم و بهت میگم
من بیحسی از کمر بودم که اول تو حالت نشسته پشت کمر و با سرم شست و شو دادن بعدم بهم گفت که عضلاتتو شل کن و یه آمپول که دردش مثل آمپول معمولی بود بهم تزریق کردن بهم گفت هروقت پاهات گرم شد و گزگز کرد بهم بگو
تو چند دقیقه دکه پاهامو حس نکردم
کم کم پرده رو جلوی شکمم زدن و شروع کردن
نه دیگه چیزی میدیدم نه حس میکردم
فکر میکردم حالا حالاها قراره کارشون طول بکشه
اما حدودا ده دقیقه که گذشت یهو صدای گریه نینی اومد و خانوم دکتر گفت سلام جوجههههه
منم تا صدای گریش و شنیدم مثل ابر بهار شروع کردم به گریه 😭انقدر میلرزیدم که دکتر میگفت داری گریه میکنیییی
تا اون موقع انقدر برام واقعی نشده بود 🥺 وقتی صدای گریه‌هاشو شنیدم تازه انگار حسش کردم انقدر حس اون
لحظه قشنگ و شیرین بود برام که این چند روزه همش چشمامو میبندم و دوباره تصورش میکنم
همینجوری که داشت گریه میکرد انگار نینی و بردن که تمیز کنن و کارای اولیش و انجام بدن
بعدم آوردنش و صورتش و روی صورتم گذاشتن یه گرمای دلنشین عجیبی داشت بدنش که به نظرم قشنگترین اتفاق زندگی هر مادری میتونه همین باشه
بعد از چند دقیقه نینی و بردن و خانوم دکترم انگار داشت شروع میکرد به جمع و جور کردن 😅این قسمتش یکم دردناک بود چون فشار زیادی داشت به معدم وارد میشد و حالت تهوع بدی گرفته بودم اما زیاد طول نکشید
مامان کنجد خانوم🩷 مامان کنجد خانوم🩷 ۲ ماهگی
حالا که بی خوابم میخوام یک سری چیزا بگم شاید به دردتون بخوره…
من تقریبا ۴۵ روز پیش زایمان کردم سزارین اختیاری
با پارتی بازی و پول تونستم نامه بگیرم از دکترم
دکتر بیهوشی نظرش این بود که بیهوشی عوارضش کمتره پس منم سپردم دست خودش و بیهوشم کردن به هوش‌که اومدم هیچی یادم نیست فقط یادمه تو ریکاوری رحممو ماساژ دادن یکم درد داشت اوردنم تو بخش بازم اولاشو یادم نیست ولی بعدش که اثر بیهوشی رفت کم‌کم همه چی واسم شفاف شد… من خودم شیاف بردم و هر ۴ ساعت میگفتم بیان واسم بذارن و اصلا اجازه ندادم دردهام شروع بشه و با همون شیاف هم کنترل شد و نیازی به پمپ درد نبود اصلا و من کلا یادم نیست تو بیمارستان درد داشته باشم… تو بخش که بودم ۲ یا ۳ بار دیگه اومدن شکممو فشار دادن که اونا یکم درد داشت… شبش مامانم واسم هماهنگ کرد یک پرستار اومد پیشمون و بچه رو نگه داشت و من خوابیدم فقط و چه خواب لذت بخشی بود اون شب… عصرش اومدن سوند رو کشیدن و باید راه میرفتم اینم بگم که گذاشتن سوند هم اصلا دردناک نبود و اذیت نشدم… بلند شدنم یکم سخت بود ولی اونقدری که همه میگن‌ واااای چه عمل سنگینی چقدر همه چی بده سخته درد داره اصلاااا اونجوری نبود بلاخره عمل جراحیه دیگه یک سری مشکلات داره… خلاصه یکم راه رفتم و دستشویی رفتم و اومدم دراز کشیدم باز… ادامشو باز میگم بچم بیدار شد😂😂😂😂