۱۰ پاسخ

خدارو شکر .بااینکه بچه داری و بارداریم هردو خیلی سخت بودن اما از دوران بارداری بدم میادد

خداروشکر خوبیم ، در گیر بچه داری
رفلاکس
حساسیت غذایی
تعویض لباس ، پوشک ،
ویتامین ، آهن
شیرخشک ، کمبود شیر خشک
کلا با این موارد دست و پنجه نرم میکنیم

من دقیقا زایمانم با شما یه روز بود
پارسال این موقع همش ذوق و استرس و خستگی با هم بود
الانم فکرم درگیر اینه تولدش چیکار کنم

قربونت هستم پارسال این موقعه استرس ودغدغه زایمان
الان خوشحالی و دغدغه جشن تولدش🤩🤩

پارسال این موقع همش دنبال دکتری بودم که سزارینم کنه یادش بخیر چه روزایی بود

سلام به همگی ❌❌
ما یه کانال داریم تو (روبیکا) به اسم غذای کودک .
تعریف نباشه همه ازش راضی ان دوس داشتین عضو شید اینم لینکش .
@food_babyy
اونایی ک بلد نیستن لینک رو بفرستن برای یکی از مخاطبین روبیکاشون و بزننن روش میان داخل کانال ❤️
یا در داخل روبیکا جست و جو کنن ((غذای کودک)) پروفمون یه مادر بزرگ رنگی☺️

پارسال اين موقع داشتم اتاقشو ميچيدم 😂امسال اين موقع حتي نميتونم وارد اتاقش بشم از بس بهم ريخته 😂

وای اره یادش بخیر من حرص می خوردم که تخت و کمد را خریدیم کالسکه رو روئکش مونده بشرطی من برم زایمان هنوز نخریده باشین🤪

سلام ما هم حسابیم ایا😅

خداروشکر خوبیم
در حال تدارک جشن تولد خانم خانما

سوال های مرتبط

مامان آنیا خانوم مامان آنیا خانوم ۱۲ ماهگی
مامانایی که نی نی هاتون متولد شهریوره، پارسال اینموقع چقدر استرس داشتیم ، چقد دغدغه فکری داشتیم که طبیعی زایمان کنیم بهتره یا سزارین،،، مامانایی که زایمان کرده بودن میومدن از تجربه هاشون میزاشتن و ما هم میخوندیم ، سر چیدن اتاق نی نی هامون چقد ذوق داشتیم ، چقد سوال داشتیم، چی ببریم بیمارستان ، عکس میزاشتیم از سیسمونیامون....🥹 تو خونه هامون اکثر حرفامون راجع به نی نی هامون بود، خونه هامونو تمیز میکردیم و آماده میشدیم برا اومدن یه عضو عزیزتر از جان، یه موجود کوچولو و بی پناه که قرار بود ماماناشون تمام وقت در اختیارشون باشن...🥹🥹چه روزای شیرینی بودن هم استرس زایمان داشتیم و هم ذوق دیدن پاره تنمونو
من روزی هزار بار میرفتم تو اتاقشو با عشق تک تک وسایلاشو نگاه میکردم و دلم میرفت برا هر کدومشون، تصور یه قیافه نی نی تو اون لباسا🥹 تصور دست و پای کوچولو... بوی نی نی ... تا اینکه انتظار شیرین به پایان رسید و مامانا به مراد دلشون رسیدن.... اما الان داره یکسال از اون روزایی که مثل برق و باد گذشتن میگذره... من اصلا یادم نمیاد چجوری گذشتن، کی گذشتن ، بچم کی بزرگ شد ... ۱۸ شهریور قراره جوجه کوچولوی خونه ما هم یکساله بشه، هر چقد نزدیک میشیم منم غرق میشم تو خاطرات اون وقتا... بیاین هممون باهم برا کسایی که در انتظار نی نی ان دعا کنیم که هر چه زود این روزای قشنگ رو تجربه کنن🙏🏻🙏🏻🙏🏻
۶/۲
پوشک
شیر خشک
تب
واکسن
رفلاکس
**********
(آخرین روز بارداریم)*