تجربه سزارین پارت یک
من شب زایمان خیلی گریه کردم صبحش از شدت استرس باهاش دعوا کردم و زدم زیر گریه 🤣
رفتم زایشگاه آماده شدم برا اتاق عمل سوند زدن برام ن خجالت داره ن درد آنچنانی چون تا میای خجالت بکشی و درد بگیره تموم شده😁
سرم برام زدن رو برانکارد خوابیدم سریع بردنم چون دکترم هی تماس می‌گرفت بیارینش اصلا استرسی که فک میکردم میرم زایشگاه میکشم و نداشت خداروشکر آنقدر ماماهاش مهربونم بودن
سریع رفتم اتاق عمل و دکترمو دیدم استرس داشتم چون نمی‌دونستم قرارع چی بشه و تجربیات بقیه بهم بیشتر استرس داده بود
ولی دکتر بیهوشی گفت دستاتو رو پات بزار آمپول زد اصلا درد نداشت برام
بد چند دقیقه پاهام گرم شد
یهو لباسمو دادن کامل بالا ولی من چون بی حس بودم لختیمو حس نمی‌کردم که خجالت بکشم😁
دکترم شروع کرد ضدعفونی کردن بدنم من فک کردم داره برش میزنه خیلی ترسیدم سرمو بلند کردم گفتم دکتر من هنوز حس دارم گفت نههه سرتو نیار بالا سردرد میشی دوباره همین کارو کردم گفتم توروخدا برش نزن من هنوزمه گفت ببین تو سردرد بدی میگیری چون سرتو بلند کردی دارم ضدعفونی میزنم 🫠
بد یه پرده جلوم کشیدن شروع به دعا کردن برا همه کردم از نزدیک تا غریبه
یهو بالای شکممو شروع کردن فشار دادن و ضربه زدن
بد من نگران بودم پوست بچم سبزه باشه 🤣
جالب اینه همسرم سبزه خونوادش سبزه آن ولی من نمیدونم چرا می‌ترسیدم بچمون سیاه آفریقایی بشه 🤣🤣
لحظه های آخر میگفتم خدایا جان تو بچه سیاه نیارن بهم نشون بدن🤣🤣
تا اینک یهو دکترم گفت بچه چقدر سفیدو بوره خیلی بوره 🥹🤩بد صدا گریش بلند شد وااای نگم چه لحظه ای بود یهو دکتر گفت بالا رو نگاه کن یه بچه سفید به رنگ آبی بود موهاشم چون بور بود به کچلی میزد به ثانیه دیدمش شبیه ارباب حلقه ها بود اون لحظه 🤣

۱۴ پاسخ

عزیزم چقد قشنگ تعربف کردی 😍

با چی زد عفونی می‌کنن بعد کجا رو ضد عفونی کردن

سلام عزیزم
دکترتون کی بود‌ کدوم بیمارستان عمل کردین؟ اگه میشه هزینه عمل هم بگین ممنونم❤️

مبارکه گلم🩵

خداروشکر عزیزم که خوب بوده،
مرسی که از تجربه ت گفتی

ای جانم خداروشکر که بسلامتی تموم شد

وای چ قشنگ تعریف کردی

الهی چ زیباااا برای منم دعا کن منم مثل تو استرس دارم🥹😂

سزارین بودی تو چند هفته؟

میارک باشه عزیزم قدمش مرسی از تعریفت

ای جان🥺🥺

دلم خواست نی نی تو ببینم🙁🙁🐥عکسشو بذار
ببینیم این شازده پسرروو

بهههههههه چ حس قشنگی

ای جانم خدا حفظش کنه برات عزیزم
سز اختیاری بودی؟
اگ نه ب چه بهونه ای سزارینت کردن و چندهفته و چند روز

سوال های مرتبط

مامان پسرک🩵 مامان پسرک🩵 ۱۵ ماهگی
پارت ۴
زایمان سزارین
.
بردنم تو اتاق عمل و خانوم دکتر و بقیه بچه ها کم کم اومدن و بگو بخند میکردن که استرس من کم بشه . راستی دکترم خانوم دکتر ایلخانی بودن بیمارستان فرمانیه
یکم بعد دکتر بیهوشی اومد یه اقای تقریبا سن بالا ک خیلی مهربون بودن .
اومدن بهم گفتن بیهوشی میخای یا بی حسی که گفتم فک میکنم بی حسی بهتر باشه . گفت اره بهتره پس بی حس میشی فقط باید باهام همکاری کنی که اذیت نشیم جفتمون . یه اقای ذیگ هم اومد بهم گفتن که نفس عمیق بکش تو لش ترین حالت ممکن بشین و شونه هات و بنداز و سرتو بیار پایین .
این کار و انجام دادم و اقاعه شونه هامو گرفت و گفت نفس عمیق بکش . و بی حسی و زدن برام . باید بگم اندازه سر سوزنم درد نداشت . و استرس این موضوع و نداشته باشید فقط تکون نخورید که سردرد نگیرید . بعد این ک بی حسی و زدن گفتن پاهات اگ گرم شد دراز بکش . پاهام که گرم شد دراز کشیدم سریع و دستامو بستن و پرده کشیدن . پرده که کشیدن من انگار حالم از ترس بد شد . و هی میترسیدم بیحس نشده باشم . گفتم خانوم دکتر من بی حس نشدم گفت شدی بعد گفتم ب خدا نشدم گفت الان سوند و وصل کردم فهمیدی مگ ؟ گفتم نه 😁🤣بعد حالت تهوع گرفتم فک کنم اثر بیحسیه بود گفتم دارم بالا میارم دکتر بیهوشی گف سرتو بگیر سمت من بالا بیار ولی الان نمیاری بالا . همون لحظه امپول زد تو سرمم فک کنم برای تهوع بود همون لحظه خوب شدم . دیگ ساکت منتظر بودم . دکتر بیهوشی قربون صدقم میرفت از بچم میپرسید دستشو میزاشت رو سرم هی میگف الان تموم میشه صداشو میشنوی . که یهو صدای گریه اومد 🥲🥺دکترم گفت ایناز اصلااااا شبیت نیسسسس🤣🤣🤣🤣
مامان ملوری🦢 مامان ملوری🦢 ۱۱ ماهگی
#تجربه سزارین

زایمان من اختیاری بود با اینکه زایمان دوم بود ولی زیر میزی دادم
روز زایمان خیلی استرس داشتم با همسرم و خواهرم رفتیم بیمارستان چون مادرم بچه هامون و نگه داشته بود اول همسرم کارای بستری رو انجام داد بعد من رفتم بلوک زایمان لباسامو عوض کردم بهم سرم زدن خیلی از سوند میترسیدم ولی درد نداشت فقط حس بدی بهم میداد مثل کلافگی رفتم طبقه بالا اتاق عمل خیلی ترسیده بودم سردمم بود بعد از پرسیدن چندتا سوال مثل گروه خونی و نداشتن بیماری بردنم اتاق شماره ۲ البته من فیلمبردارن داشتم و مدام از همه جام داشت فیلم و عکس میگرفت🤣نشستم روی تخت اتاق عمل اومدن برام امپول بی حسی بزنن یه لحظه حس کردم برق از توی پام رد شد به ثانیه نکشید بی حس شدم اون حس بد سوندم از بین رفت واقعا اونقدر درد و ترسی که میگفتن نداشت سریع خوابوندنم روی تخت یه پرده کشیدن جلوم از ترس شروع کردم به گریه کردن ولی همه دلداریم میدادن که نترس چیزی حس نمیکنی واقعا هم چیزی حس نکردم فقط انگار یکی داشت شکممو ناز میکرد حس خوبی داشتم یه دفعه صدای گریه دخترم اومد وای بهترین لحظه عمرمو برای بار دوم تجربه کردم اوردنش پیشم کلی بوسش کردم بعد از بخیه شکممو دوبار فشار دادن که بازم دردی حس نکردم بعد بردنم ریکاوری بعد از ۱۰ دقیقه بردنم توی اتاقم تا ۸ ساعت باز ناشتا بودم فقط سرم بهم میزدن بعد از ۸ ساعت گفتن مایعات فقط بخور بعدم اومدن سوندمو کشیدن من بلند شدم راه رفتم اولین بلند شدن واقعا یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود
مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۵ ماهگی
پارت دوم ساعت۹:۳۰ شده بود که دکترم آمد و آمدن منو آماده کنن برا اتاق عمل پرستار آمد سوند رو وصل کرد من خیلی استرس دردش رو داشتم ولی دردش برا من که خیلییی کم بود و اصلا اذیت نشدم فقط یه حس سوزش داری که بعد چند دقیقه رفع میشه فقط من همش میگفتم الان در میاد کنده میشه میگفتن نه خیالت راحت در نمیاد🤣🤣 دیگه منو بردن سمت اتاق عمل یهو استرس گرفتم و بغض داشتم یکم ریز ریز شروع کردم به گریه کردن و زیر لب فقط دعا میکردم بچم سالم باشه

وارد اتاق عمل شدم اونجا هم پرسنلش خیلی اخلاق خوبی داشتن و همش باهات حرف میزدن که استرس نگیری دکتر بیهوشی آمد بهش گفتم من میخوام بی حسی از کمر شم گفتن باشه مشکلی نیست دیگه دکترم آمد بالا سرم منو نشستم رو تخت و امادم کردند برا بی حسی از کمر چند بار سوزن رو بهم زدن یه درد کمی داشت دفعه آخر دیگه درست تو نخاعم زدن سوزن رو یه لحظه پریدم بالا و احساس سوزش داشتم دیگه کم کم پاهام شروع شد به گزگز شدن و سنگین شدن ولی هنوز میتونستم پاهامو تکون بدم بهم گفتن بخواب من فقط میگفتم تزوخدا تا بی حس کامل نشدم منو عمل نکنین من میتونم هنوز پاهامو تکون بدم بهم گفتن نگران نباش تا تست ازت نگیریم که عمل نمیکنیم😅😅😅 دیگه ماسک اکسیژن هم برام گذاشتن و جلوم پارچه انداختن من حس میکردم که دارند شکمم رو برش میدن ولی دردی نبود از بالا سرم همش تو نور بالا سرم نگاه میکرذم بیینم چیزی معلومه یا نه ولی چیزی نمیدیدم🤣🤣 دیگه دکتر
مامان مبین و هامین مامان مبین و هامین ۸ ماهگی
پارت ۳ زایمان سزازین
ساعت ۵و نیم بود بردنم اتاق عمل و چون شلوغ بود گفت برو بشین تا اتاق رو برات اماده کنیم دکتر اونجا رو دیدم و بهش کفتم من پمپ درد میخوام گفت نداریم دیگ خلاصه رفتم دراز کشیدم و استرس من شروع شد امپول بیحسی رو زدن رو اصلا درد نداشت یهو بدنم گرم شد دراز کشیدم و اومدن جلوم پرده انداختن اومدن تا شروع کنن من حالت تهوع گرفتم هیچی تو معدم نبود زرداب بالا اوردم دکتر گفت ما هنوز شروع نکردیم چرا بالا اوردی نگو داشتن ب شگمم فشار میاوردن یهو صدای دکتر رو شنیدم ک گفت این چرا رحمش اینجوری خیلی سفته اسپاسم گرفته باید عضلاتش رو ببریم یهو حس کردم دارن چند نفری شکمم رو تکون میدن رحم انقدر ک سفت بود بچه رو نمیتونستن بردارن ی چند لحظه گذشت صدای گریه پسرم رو شنیدم اون لحظه فقط داشتم دعا میکردم بچم سالم باشه هیچیش نشه بچه رو دیدم گذاشتن تو ی دستگاهی و دوتا دکتر بهش اکسیژن وصل کردن و تمیزش میکردن دکتر رو گفتم بچم سالم گفت اره خیالم راحت شد یهو دیدم میخوام بالا بیارم پرستاری ک بالای سرم بود ظرف گذاشت بغل دهنم ولی هیچی ته معدم نبود ولی عوق میومد منو
دکتر گفت خانم عوق نزن داریم شکمت رو میدوزیم دکتر دیگم گفت خانم میدونستی رحمت دو شاخه ای شدی گفتم چی نزاشتن ادامه بدم از حال رفتم دیدم تموم شد پزستار ها پرده رو زدن گنارگفتن تموم پرسیدم یعنی چی دوشاخه ای شده گفت چیز خاصی نیس بردنم ریکاوری من دیگ بچه رو ندیدم تو ریکاوری درد شدید معده داشتم و لرز بعد یک ساعت بردنم بخش شوهرم بیرون اتاق عمل منتظرم بود تو بخش ک بردنم دردام شروع شد خیلی وحشتناک بود خیلی بچه اولم راحت تر بودم
مامان اِما مامان اِما ۳ ماهگی
بالاخره بعد از ۱۲ روز وقت دارم تجربه زایمانمو بنویسم .
۱۷ ام فروردین ساعت ۶ صبح رفتم بیمارستان تا پرونده سازی کردن و دکتر اومد شد ۱۰ ونیم ، ساعت ده و نیم منو بردن اتاق عمل از آمپول بی حسی و سوند خیلی میترسیدم چون اینجا خیلی ازشون بد گفته بودن همه با سرعت شروع کردن کارامو انجام دادن خیلی عجله ای تند تند همه کارارو میکردن وقتی شروع کرد آمپول بی حسی رو بزنه تو کمرم یهو از ترس تمام بدنم شروع کرد لرزیدن که یکی از همون بچه های اتاق عمل اومد دستمو گرفت و هی باهام حرف زد که چیزی نیس و آروم باش ، برخلاف تصورم اصلا آمپولش درد نداشت
و بدنم شروع کرد گز گز کردن و حس میکردم دارم بی حس میشم بدنم گرم گرم شد تو همین حین سوند هم برام وصل کردن که اونم اصلا حس نکردم چون دیگه بی حس شده بودم تقریبا ، دکترم اومد داخل و سریع یه پرده کشیدن جلوم اما نازک بود و میدیدم چیکار میکنن فقط تنها مشکلی که داشتم هی حالت تهوع میگرفتم و نفسم میگرفت یجایی حس کردم دارم بالا میارم گفتم من دارم بالا میارم سریع سرمو چرخوندن گفت تو یقه خودت بالا بیار اشکال نداره ، منم یکم اونم آب بالا آوردم و اکسیژن برام گذاشتن ، یهو دیدم دکتر بچه رو کشید بیرون همش استرس داشتم میگفتم بچم سالم باشه ، صدای گریشم شنیدم ، بعد از چند دقیقه اومدن گذاشتنش روی صورتم 😍 دیدم یه دختر ناز و مامانی که هیچ شباهتی به خودم نداشت و کلا کپی برابر اصل باباش بود 😍😂 همه اینایی که گفتم یه ربعم نشد از لحظه اول که وارد شدم تا لحظه ای که صدای بچه رو شنیدم یه ربعم نشد، از توی اتاق عمل زنگ زده بودن و صدای بچه رو برای باباش هم گذاشته بودن .ادامه
مامان اورهان 🐣🧿 مامان اورهان 🐣🧿 ۱۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت دوم

بعدش اومدن بردنم سمت اتاق عمل جلو در خانوادمو دیدم و خداحافظی کردم 🥺 ( اون لحظه برای همتون دعا کردم واقعا ) داخل اتاق عمل خیلی سرده کل بدنم داشت میلرزید دکتر بیهوشی پرسید بی حسی میخوای یا بیهوشی ؟منم سپردم به خودشون اونام گفتن استرست بالاست بدنت داره میلرزه بهتره بیهوش بشی خلاصه بیهوشم کردن یهو با درد وحشتناکی از زیر سینم تا پایین پاهام بیدار شدم همچنان داخل ریکاوری تو خواب و بیداری بودم که دیدم بچه رو اوردم گذاشتن رو سینم وقتی مک زد انگار واقعا یکی از اعضای بدنمو دوباره چسبوندن بهم 🥺 شروع کردم به گریه کردن بعد بردنم بخش خیلی درد داشتم همش گریه میکردم چون بیهوش شده بودم یکم خوابیدم بیدار که شدم دردم خیلی کمتر شده بود ( پمپ درد داشتم ) پمپ درد خیلی خوبه حتما بگیرید من شیاف و فردای عمل گذاشتم . فردای عمل پمپم که تموم شده بود دردم بیشتر شد که شیاف دادن بهم
قبل از بلند شدنم دو تا شیاف بزارید بعد چند دقیقه بلند شید ( من بلند شدنی زیاد درد نداشتم فقط نمیتونستم صاف راه برم انگار کمرم قفل شده بود )
#سزارین
مامان نیـلا🐣🥑💕 مامان نیـلا🐣🥑💕 ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۴
تو همین حین من حس کردم فشارم داره میوفته نفسم سخت بالا میاد (چون از قبل تجربه زایمانارو خونده بودم میدونستم طبیعیه و بعدش اکثرا اینجوری میشن) بخاطر همون نترسیدم فقط سریع بهشون گفتم من حالم بده نفسم بالا نمیاد اونام یه امپول تو سرم زدن و واسم ماسک گذاشتن ک یکی دو دقیقه بعد حالم اوکی شد ،همون لحظه از تکونایی ک بهم میدادن متوجه شدم عمل شروع شده و خیلی خوشحال شدم که واقعا هیچیییی متوجه نمیشم😅 دوباره چند دقیقه گذشت دیدم حالت تهوع دارم و شروع کردم به عق زدن ولی چون چندساعت ناشتا بودم هیچی نبود ک بخوام بالا بیارم ، دوباره یه امپول داخل سرمم زدن و سریع اوکی شدم…بعد چند دقیقه که پرررر از استرس بود یهو یکی از پرستارا گفت ۱۰:۴۵ دقیقه و اونیکی گفت وای موهاشم ک بوره
و من متوجه شدم دخترم به دنیا اومد🥹
قشنگترین لحظه اونجایی بود ک یه موجود کوچولوی نرم و گرم و اوردن چسبوندن به صورتم
ینی نگم از حس و حال اون لحظه فقط خداروشکر میکردم🥹 از خدا خواستم همه مامانا سلامت بچشونو بغل کنن و اونایی ک چشم انتظار بچه هستن به زودی زود دامنشون سبز بشه


فرزندپروری/زایمان/سزارین/طبیعی/نوزاد
مامان دلوین 🎀 مامان دلوین 🎀 ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی که به سزارین اجباری ختم شد پارت۴
هی داره میره بالا چون از صبح ۶تا زایمان صدای جیغ و دادشونو شنیده اجازه معاینه میدین دکترم گفت نه اماده سزارینش کنید و ۱۱و نیم بفرستین پایین وایییییی که چقدر من از زایمان سزارین میترسیدم انقدر که تو همین گهواره راجبش بد خونده بودم به ماما گفتم بلند بشم ورزش کنم امپول فشار زدی ؟چرا معاینه نمیکنی و ... گفت دکتر دستور دادن دیگه اومدن لباسای زایمان طبیعی در اوردن لباسای اتاق عمل تنم کردن و سوند وصل کردن (سوند گذاشتن و برداشتن اصلا درد نداشت)گذاشتنم رو ویلچر همراهی هام از تعجب هنگ کرده بودن وقتی شرایطم دیدن همسرم بغل کردم کلی گریه کردم مامانمم کلی بغلم کرد و گریه کرد و من راهی اتاق عمل شدم
واقعا اتاق عمل برای اولین بار خیلی عجیب بود همه چی تمیز یه محیط سرد و استریل با استرس رفتم پایین اما تا دکترم دیدم انقدر اروم شدم که خدا میدونه دکترم واقعا بینظیر بود و حرفه ای نه گذاشت کسی معاینم کنه اخرین ویزیتم
مامان جوجه مامان جوجه روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم سزارین

ماما سریع زنگ زد به پزشکم. گفتش با پزشک مقیم برو اتاق عمل! تمام مشکل من این بود که همه چی غیرقابل پیش بینی شد برام. استرسم هزار برابر شد. اومدن لباس تنم کردن و زنگ زدن جراح اومد و فرستادن اتاق عمل، حس شکنجه گاه رفتن داشتم. رفتم خوابیدم رو تخت اتاق عمل یهو همه ریختن سرم ترسیدم. یکی بتادین میزد یکی رگ می‌گرفت و...وای اومدن برای تزریق آمپول بی‌حسی، دست زدن به مهره‌های کمرم گفتن خیلی متورمه. یواش بهم میگفتن آمپول زدن خطرناکه‌ها، ولی زدن... بخاطر همون تورم دردش تو تمام نخاعم پیچید ولی کم کم پاهام داغ و بی‌حس شد گفتن دراز بکش. تا خوابیدم پرده کشیدن جلوم. تصورم این بود خب هیچی متوجه نمیشم و حالا همین الان که شروع نمیکنه...که یهو تیغ رو زد و من فهمیدم کاملا، و از این که می‌فهمیدم شکممو داره پاره می‌کنه چندشم میشد چون حس لمس هست ولی حس درد نیست... پرستار گفت دکتر ناخوناش سیاه شد. یهو دیدم درد بشدت بدی پیچید تو قلبم. گفتم قلبم درد می‌کنه و میسوزه نمیتونم نفس بکشم
که به هم میگفتن به آمپول بی حسی حساسیت داده و فلان ...
حالا تو اون حس مردن گفت باید شکمتو فشار بدیم بچه بیاد. که جونم بالا اومد از فشار دستاشون. ولی بچه که اومد یه حس سبکیه فوق العاده ای داشتم. آوردنش کنار صورتم اصلا انگار پرت شدم تو یه سیاره دیگه.... بعدش بردنم ریکاوری
مامان نیـلا🐣🥑💕 مامان نیـلا🐣🥑💕 ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳
بعد ۱۰ دقیقه اومدن بردنم اتاق عمل
پرسنل اتاق عمل فوق العاده خوش برخورد و مهربون بودن هی باهام صحبت میکردن ک من استرسم کم بشه( اینم بگم تو این حین من فقط گریه میکردم چون دخترم تکون نمیخورد و همش میگفتم یه چیزیش شده😔) یکم گذشت گفتن میخوایم بی حسی بزنیم منی که فکر میکردم این لحظه تا مرز سکته میرم اصلا استرس نداشتم ،یکم ترسیده بودم ولی چون خیلی نگران بودم میخواستم سریع بزنه عمل شروع بشه
یکم گذشت گفتن میخوایم بی حسی بزنیم منی که فکر میکردم این لحظه تا مرز سکته میرم اصلا استرس نداشتم ،یکم ترسیده بودم ولی چون خیلی نگران بودم میخواستم سریع بزنه عمل شروع بشه
اولین باری که امپول و زد به کمرم من ناخودگاه خودمو سفت کردم یه حس بدی داشتم همش دوس داشتم زودتر دربیاره ک اونام میگفتن وقتی سفت میکنی ما نمیتونیم جاشو پیدا کنیم خودتو شل بگیر منم نمیتونستم خلاصه به هر سختی بود خودمو شل کردم اونام یه بار دیگه امپولو زدن تا اوکی شد
منو سریع خوابوندن و یهو‌ پاهام داغ شد بعد من چون استرس داشتم پاهام یخ کرده بود وقتی داغ شد حس خیلیییی خوبی بهم داد ،خلاصه بهم سرم اینا وصل کردن و گفتن هروقت خودت گفتی شروع میکنیم ک من میدونستم دروغه😅 شروع کردن به بتادین زدن که من دیدم متوجه میشم انگار پاهام خواب رفته بود زیاد چیزی نمیفهمیدم ولی میدونستم دارن چیکار میکنن به دکترم گفتم من متوجه میشم دارید چیکار میکنید گفت نگران نباش هنوز عمل و شروع نمیکنیم ت



فرزندپروری/سزارین/زایمان/طبیعی
مامان هامین🧿🩵 مامان هامین🧿🩵 ۱۴ ماهگی
#پارت_سه_تجربه_زایمان_سزارین
اومدن برام سرم وصل کردن گفتن سوند هم بزنیم گفتم نه اتاق عمل توروخدا
گفت اونجا بی حس بشی نمیتونی پاتو باز کنی ها دوتا مرد میاد باز می‌کنه دوست داری منم ترسیدم گفتم نه نه بزنید برام 😅
وقتی وصل کردن برام اصلا متوجه نشدم فقط بعدش سوزش داشت یکم همش احساس جیش داشتم انگار می‌ترسیدم بریزه 😂
خلاصه رسید به زدن بی حسی
من خودمو خیلی سفت گرفته بودم شیش هفت بار سوزن رو زد تو کمرم همش می‌گفت شل بگیر خودتو
خلاصه بعد چند بار امتحان کردن یهو احساس داغی کردم تو پاهام
که دکتر گفت سریع دراز بکش 😩سریع دراز کشیدم
اومد میزان سر بودن رو تست کرد
گفتم سر نشدم حس میکنم قشنگ گفت نگران نباش فعلا شروع نمیکنن 😅
یهو احساس تهوع کردم گفتم می‌خوام بالا بیارم چیکار کنم
گفت وایسا الان برات دارو می‌زنیم
که خداروشکر یهو کل تهوعم رفع شد 🥲
گفت پرده رو بکشید
باز استرس اومد تو جونم 😐
دکتر کارو شروع کرد یکم باهام حرف زد که آروم باشم
یهو دستشو زیر سینم حس کردم که داره فشار میده 🤕یکم جیغ زدم گفت داریم به دنیاش میاریم نگران نباش
یهو صدای گریه بچم تو کل اتاق عمل پیچید 🥹🥹چقدر حس شیرینی بود همش میگفتم نشونم بدید توروخدا 😂گفت وایسا تمیزش کنیم
آوردن گذاشتن کنار صورتم کلی بوسش کردم چشاش باز بود 🥹کلی برای همتون دعا کردم که صحیح و سلامت بچه هاتون رو بغل بگیرید و هرکس بچه میخواد دامنش سبز بشه 💚🙏🏻
مامان فسقلی مامان فسقلی ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان من پارت نهم
خلاصه من رسیدیم اتاق عمل و من از ویلچر اومدم پایین دکتر برو رو تخت نشستم دکتر بیهوشی اسممو پرسید بعدم من گفتم امپوله درد داره؟ گفت نه اصلا نشونم داد گفتم من میترسم همچنانم گریه میکردم گفت درست بشین و تکون نخور سرتم پایین باشه نترس من چون میترسیدم گفتم یکی از دستم بگیره یه خانم از دست و سرم گرفت امپول بیحسی رو زدن هیچی نفهمیدم اندازه امپول عضلانی درد نداشت بیخود استرس داشتم گفتم وای پاهام داغ شد همونجا خابوندن منو سوند رو زدن میگفتم توروخدا نگاه نکنید خجالت میکشم مردا میگفتن نه نگاه نمیکنیم راحت باش
عملم شرو شد منو یه تهوع گرفت وای نگم هی اوق زدم چیزی نبود گفتن بالا بیار نترس ولی فقط اوق میزدم ب دکتر بیهوشی که بالا سرم بود گفتم اقای دکتر شکممو بریدن؟! گفت نه شکمتو نمیبرن نترس لیزریه گفتم یعنی چه! گفتن این جدیده اومده از رو شکمت بچه رو میاریم بیرون😂چون ترس داشتم شوخی میکرد و بله به ۱۰دقیقه نرسیده بود صدای اقای خوشتیپم اومد قربونش برم ❤️😍گریه کرد منم با اون صدای بلند گریه کردم خداروشکر کردم تو دلم برا کسایی که بچه میخان همون لحظه دعا کردم
گفتم مو داره؟ گفتن بافت میزنی همون لحظه یه پسر کچل گذاشتن سینم😂🥺
گفتم وای چه کوچولو چه کچل گفتم چن کیلوعه گفت وزن نشده هنوز ۳.۵۰۰ وزنش بود بعدا گفتن
اصل ماجرا شرو شد