۸ پاسخ

مامانت یا خواهرت کمک نمیکنه

حتما کمربند ببند عزیزم حالت قرار گیری کمر و سرش هم مرتب چک کن حق داری دو تا بچه رو هندل کردن سخته❤️

امیرعلی چند سالشه؟؟

عزیزم مهم اینه زیرش نرم باشه و کمربند رو بتونی ببندی واسش
من دخترم از دو ماهگی سوار کالسکه اش شد،

اگه کامل بخوابه و بشه جاشو درست کنی اشکالی نداره فقط بیرون بردنی خیلی باید مراقب باشی تو چاله چوله ها
مبارک باشه عزیزم خسته نباشی
نهار و صبحونه نمیتونی درست بخوری دم دستت مایعات اجیل خرما و... بزار ضعف نکنی

من یسنا رو اولین بار ۲۰روزگی گذاشتم تو کالسکه😁

قصه گفتی خواهر 😐😐

تا شش ماه نمیشه تو کالسکه معمولی بذاریش مگه اینکه مبله باشه روش کریر نصب کنی

سوال های مرتبط

مامان امیرعلی وآوینا مامان امیرعلی وآوینا ۲ سالگی
سلام چطورین

من خیلی خستم بچه ها 😭
روزا از صبح تا آخر شب درگیر بچه ها و کارای خونم
همه سعیمو میکنم ب همه چی برسم
دلم میخواد مثل قبل همش خونه تمیز و مرتب باشه ولی بازم یه گوشه میبینی کثیف شده
دیشب با سردرد شدید خوابیدم و صبح با سردرد بیدار شدم
امیرعلی خیلیییی شر شده تا رومو کنم اونور آوینا رو میاد میزنه
دیشبم با باسن مبارک نشست رو سر بچه
جدیدا یاد گرفته اگه چیزی باب میلش نباشه جیغ بزنه و داد بزنه
کل روز خونه خودمم و همش با آرامش رفتار میکنم باهاش
ولی شب ک میشه انگار جونی برام نمیمونه ، نای ندارم از جام بلند بشم
امروز صبح تا نزدیک ۱۱ حرص خوردم و گریه کردم بخاطر چی؟
چون آوینا گریه میکرد تا میذاشتمش زمین ،امیرعلی هرچی گیرش میومد میخورد خوابشو میومد مونده بودم چیکار کنم ...
آخر زنگ زدم ب شوهرم گفتم امروز اضافه کار نمون فقط بیا
اونم قرار شد جای اینکه ۸ بیاد ۴ بیاد خونه کمکم کنه
بعد دیگه نشستم رو زمین امیرو گذاشتم رو پام آوینا رو شیر دادم
مامانم زنگ زد ک دارم میام خونتون
تا مامانم اومد بدو بدو بخدا نفهمیدم چجوری حال و آشپزخونه رو تمیز کردم
کلی لباس شستم و پهن کردم ... اتاقو مرتب کردم ،مامانم فقط مراقب بود امیرعلی این یکی رو نزنه آخرشم دو تاشونو خوابوند بعد رفت ..
خیلی سخته واقعا دو تا بچه کوچیک
چند روزه تنهام مامانم نبود ،خودم بودمو خودم
امروز اینقدر غر زدم ب زمین و زمان بد گفتم که آخرش عذاب وجدان گرفتم ک نکنه خدا قهرش بیاد و من ناشکری کرده باشم
عاشق دوتاشونم ولی واقعا کم آوردم 😭😭 الآنم نمیدونم اینا خوابن من ناهار بخورم ، بخوابم ، تو گوشی بگردم ، یساعت برا خودم وقت ندارم بخدا
شماها ک بچه کوچیک دارین مثل من
در چه حالین؟ برای شماهم همینقدر سخت میگذره ؟
مامان فندوق مامان فندوق روزهای ابتدایی تولد
پارت ۲ زایمان * یادم رفت بگم ۳۶ هفته ۶ روز بودم *
بعد هم قبلش همون موقعه که نشسته بودم تکونای نی نی خوب بود و تکون میخورد بعد ب ماما گفتم برم بیرون و بیام گفت ن گفتم کار دارم با شوهرم اومدم بیرون گفتم من نمیخام ان اس تی بدم قبلا گفته بودم شاید برم شهرستان زایمان کنم چون هر دو خانواده هامون اونجان و دکتر اونجاهن قبلا باش صحبت کرده بودم سز اختیاری انجام میداد و خیلی هم تعریفشا شنیده بودم گفتم من میخام برم شهرستان زایمان کنم با اینکه دو دل بودم تصمیمما گرفتم ساعت ۲ شب بودم گفتیم پس بخوابیم و فردا بریم ساعت ۶ دیگ صب پاشیدم وسایلا جمع کردم و رفتیم دنبال اجیم ، که اجیم اونجا بیاد همراهم سوارش کردیم رفتیم ساک خریدیم و وسایلی که میخاستم بعد به دکتر زنگ زدم گفتن ۴ بیا منم هی میگفت ۴ عصر دوره دیگ منشی گفت دکتر ساعت ۴ میشینه مطب بیا مطب ماهم رفتیم ناهار خونه مامانم من که از ترسم از شبش هیچی نخوردم خیلی کم در حد دو لقمه صبحونه هم اول نخوردم بعد که دکتر گفت ساعت ۴ بیا دیگ چند تا لقمه صبحونه خوردم. ناهار نخوردم مامانم ابگوشت داشت و سبزی وای که چقدر دلم میخاست و هنوز دلم پیششه 😅دیگ کم کم اماده شدیم و ساعت ۴ رسیدیم مطب مادرشوهرم پدرشوهر و خواهر شوهرم زود تر از ما رسیده بودن از ذوق رفتم پیش دکتر به دکتر گفتم میخام سزارین بشم دکترم زیر میزی گرفت قبول کرد نامه بستری داد گفتم چیزی نخوردم گفت چرا نخوردی میخوردی اشکال نداشت 🤣بعد دیگ از گشنگی پاهام جون نداشت رفتیم یه بستنی و اب سیب خوردم و رفتم واسه بستری ادامه....
مامان مرسانا مامان مرسانا ۱۵ ماهگی
سلام می‌خوام تجربه زایمان طبیعی رو بگم براتون
من ۶ اردیبهشت بعد از پیاده روی اومدم خونه احساس کردم تکونای بچه زیادی زیاد شده تا ۱۱ شب که دیگه واقعا نگران شدیم رفتیم بیمارستان نوار قلب گرفتن گفتن خوبه معاینه هم کردن گفتن فعلا باز نشده بچه هم اصلا داخل لگن نیومده در حالی که دکترم تا ۳ روز بعدش بهم ختم بارداری داده بود برام سونو هم نوشتن تا خیالم راحت بشه انجام دادم همچین خوب بود اومدیم خونه به بیمارستان گفتم دکترم ختم بارداری داده گفتن در صورتی که شرایطت خوب باشه باید تا ۴۱ هفته صبر کنی بیمارستان قبول نمیکنه زایمان کنی حالا بماند اومدیم خونه فرداش دوباره رفتم پیاده روی اومدم غروب احساس کردم ازم قطره قطره آب می‌ره زیاد حساس نشدم چون کم بود رفتیم بیرون اومدیم دیدم وقتی سرپام بیشتر می‌ریزه دیگه شام خوردم نشستم که نریزه به دکترم پیام دادم گفت برو بیمارستان ولی من چون شبش تا ساعت ۳ بیمارستان بودم خیلی خسته بودم گفتم بخوابم صبح برم پاشدم برم سرویس یه دفعه ازم کلی آب ریخت فهمیدم کیسه آب ترکیده به نظر خودم بچه زیاد تکون خورده بود باعث ترکیدگی شده بود