تنها چیزی از بارداری که دلتنگش میشم تکونای نی نیم بود که واقعا حس عجیبی بود.
اما بچه داری سخته. خیلی سخت. یه کار طاقت فرسا که با تولد بچه شروع میشه و تو واردش میشی، بدون هیچ آموزش و پیش زمینه ای. دیگه تا ابد داخلشی و راه فراری نداری.
اطرافیان انتظار دارن تو با وجود یه فرشته سالم و زیبا خوشحالترین باشی. اما تو داری میبینی دنیایی که داشتی با تمام سرگرمیاش تموم شد. دیگه یه موجود کوچیک همیشه بهت وابسته ست. همه چیز مبناش میشه همون کوچولوی فسقلی.
تو موندی با یه بدن مجروح و زشت، با کلی درد که نمیدونی تا کی باهاته، با کلی سوال، سردرگمی و ترس...
اینارو هیچ کس بهت نمیگه. فقط میگن چرا بچه نمیارین، انقدر میگن که تسلیم میشی و یکی میاری. اما میگی دیگه تموم شد، شد اولی و آخری. امان از اون وقتی که بازم گول بخوری.
میخوام بگم بچه داری شیرین نیست. درسته خود بچه شیرینی هایی هم داره اما نیازهاش واقعا ترسناکه. بچه داری ترسناکه! درکنارش یه کمی شاید شیرین!
و من الان خوشحالم که 33 سال آزاد و رها زندگی کردم یه بدن خوب داشتم، و به قول معروف دورامو زدم. بچه دار شدنو پیشنهاد نمیکنم. بیشتر بهش فکر کنید، و بیشتر از زندگیتون لذت ببرید. درنهایت که دوراتونو زدین و خسته شدین بیارین. کفران نعمت هم نمیکنم. خداروشکر اما بیش از توانم سخته!

۱۳ پاسخ

سخت هست اما ن اونقد ترسناک ک جلوه اش دادی
اونقد شیرینه ک یعد چن سال مجدد همه این دردا از ذهنت فرار میکنه و چیزی جز عشق تو ذهنت نمیمونه و ممکنه دوباره بچه دار شیچون کلا فقط قسمت خوبشویادت مونده و سختاش فراموشت شده
اینکه ی موجود تو رو خدای خودش بدونه
خودشو جزوی از تو بدونه تا مدتها
و تو تنها کسی هستی ک رافع ز
نیازاشه جذابه
شب و نیمه وقت ک تو بغلت اروم شهدنیا مال توعهک تونستی ارومش کنی
چند سال بعد دلت برا سختی های الانشم تنگ میشه شک نکن ...‌

تجربه نکردم اما میفهمم و درک میکنم کامل

روزای اول هیچ حسی به بچم نداشتم همش همسرمو نگاه میکردم و فاصله ای که بینمون افتاده رو میدیدم گریه میکردم و پسرمو باعث و بانی این فاصله میدیدم.دلم برای روزای دونفره مون به شدت تنگ میشد بازم گریه میکردم.من واقعا خواب دوس دارم منوهم بیخوابی اذیت میکنه.و قبول دارم مادربودن چقددر سخته.حرفای اطرافیان اینکارو سخت تر هم میکنه.امیدوارم به زودی ازین حال دربیایم و با شغل جدیدمون کناربیایم.

حرفاتون عین حقیقته دقیقا همینطوره مادر بودن مسئولیت خیلی زیادی داره هرچی بزرگ‌تر بشن دردرسرهاش بیشتره من دوسال تمامه یک شب نتونستم درست بخوابم بچه من جز بچه های که متاسفانه هرکار کردم خوابش درست بشو نیست من شاید کل شبانه روز سه یا چهار ساعت بخوابم اونم پراکنده گاهی آدم کم میاره خسته میشه ولی حتی خود مادر مریض باشه خسته باشه باید سرپا بشه بخاطر بچش انشاالله بتونیم مادرهای خوبی باشیم برای بچه هامون خدا توان‌و انرژیمون زیاد کنه

سخته عزیزم واقعا سخته تا آخر عمرمون هم مسئولیت داریم و سخته
الان درد زایمان هم داری گلم بعداً ها احوالاتت یه ذره بهتر میشه

منم اوايل همین حسو داشتم بچمو دوس نداشتم همش دلم میخواست بذارمش پیش مامانم و برم خونه خودم دوس داشتم مثل قبل با شوهرم باشم بدون دغدغه و فکر ولی الان جونم درمیاد واسه بچم سختیاشو دوس دارم همین که گریه میکنه و اونی که باعث اروم شدنش میشه منم رو خیلی دوس دارم و خداروشکر میکنم که لیاقت مادر بودن رو بهم بده، گلم الان چون شرایطت عوض شده اینجور حسی داری یه مدت بگذره نظرت عوض میشه

مامان پنبه
دقیقا حرف دل منو زدی👌🏻🥰
درکت میکنم و درسته دغدغه ات

کمک نداری عزیزم؟
برای من از ۲۵ روزگی ب بعد اوضاع بهتر شد. تا روز شما همچین احساسی داشتم.

تازه خیلی هم استرس داره که یه وقت بلایی سرش نیاد اینش منو بیشتر از همه اذیت میکنه من اگه دلبسته بشم بدجور داغون میشم

حرف دل منه دقیقن 💔من الان دارم افسردگی میگیرم، همش دلم میخاد برگردم ب عقب، ازین مسئولیت سنگین میترسم، نمیدونم خودمو و زندگیمو جمع و جور کنم💔

عزیزم خانم دکتر چقدر ازت گرفت برای عمل سزارین

نگوووو😢🥲

اره خیلی سخته موافق باهات

سوال های مرتبط

مامان رستا مامان رستا ۵ ماهگی
بزارین بگم حس و حال بعد از زایمان چجوریه
با اینکه بچه تو میگیری بغلت و حس خوبی داری ولی در عین حال میتونی دچار فروپاشی روانی باشی.
دوران حاملگی که کلا انگار هیچی نداری فقط یه شکمه که هی داره بزرگ میشه هرازگاهی تکونم میخوره
خسته میشی از بی خوابیای شبانه، از وزن سنگین، از شب ادراری ها
و دردای دیگه که تو دوران حاملگی میاد سراغت
حالا این وسط یهو وقت زایمانت میرسه و همه زندگیت میفته رو دور تند
به خودت میای میبینی یه بچه انداختن تو بغلت که بار مسئولیتش رو دوشت سنگینی میکنه در صورتی که خیلی خسته ای.
انتظار داشتی کاش یکی بهت میگفت میتونی بعداز زایمان یه مدت بری استراحت کنی فکر هیچی هم نکنی ولی همچین چیزی نیس.
وقتی درد داری فکر گریه های بچه رو باید کنی فکر شیرش و چیزای دیگه.
با اینکه با خودت درگیری و نمیدونی الان کجای زندگیت هستی
اصلا این بچه برای تو چیه یا تو برای اون بچه کی هستی؟
بعضی اوقات حتی حسی به بچه هم نداری حتی عصبیت هم میکنه.
دلت میخواد بزاریش یه جایی و یه مدت بری برای خودت.
میخوام بگم میگن دوران بعد از زایمان شیرینه بله شیرینه
ولی در صورتی که با احساسات خودت کنار بیای
این احساسات کاملا نرماله
چون یه مدت مادر گیجه چون نمیدونه تو زندگی الان چه نقشی داره.
پس با احساساتتون کنار بیاین. با همسرتون حرف بزنین بهش بگین این حس رو دارین.
هیچ روانشناسی اونقدر که همسرتون بهتون کمک میکنه، کمکژ نمیتونه کنه.
حستونو بریزین بیرون اگر میخواین موقع بچه داری روحیه خوب و سالمی داشته باشین❤️❤️