۱۱ پاسخ

اگه خواب بگیره چی میشه مگه؟ من برنامه ریخته بودم اگه سزارین شد بخوابم ک استرس نگیرم

عزیزم پارت ۵ هم میزاری

مبارکه

عزیزم ❤️❤️🤦‍♀️

وای استرسم چند برابر شد کاش منم بتونم از پسش بربیام🥲🥺یعنی اگه خواب بگیره ادمو چی میشه تو اون لحظه🥺🥺🥺

عزیزم چقدر استرس کشیدی و اذیت شدی🥺🥺🥺🥺🥺خدا رو شکر زودی تموم شد ، الان گل دخترات کنارتن؟؟یا رفتن دستگاه؟؟

وای الان تپش قلب گرفتم گریم گرد 😭😭😭😭😭

قدمشون پر خیر و برکت عزیزم

بسلامتیی پاقدمشون برات انشالله خیر باشههه قدم نورسیده شون مبارک عزیزم 😘

خوابت میومد ولی خوب نخوابیدی .کلا چند دقیقه طول کشید .صورت میخارید خوب تحمل کردی

الهیی چی استرسی کشیدی

سوال های مرتبط

مامان جوجه طلاییا🐣 مامان جوجه طلاییا🐣 ۶ ماهگی
تجربه زایمان سزارین من🤰🏻
پارت سوم🌸

تا آمپول بی حسی رو زدن برام پاهام که تا قبل اون داشتم از سرما میلرزدم تو اتاق عمل، شروع کرد داغ شدن و کم کم تا کمر داااغ شدم .
پرستارا شروع کردن به زدن بتادین روی پاها و شکمم که خودمو توی شیشه چراغای بالا سرم دیدم و وحشت کردم🫠🫠

بعد پرده کشیدن جلوم و دیگه چیزی ندیدم، دکترم اومدن و من گفتم دکتر فعلا شروع نکنید من حس دارم هنوز! ولی بعد دو دقیقه صدای دکتر بلند شد که وای بچه ها مکونیوم! 😥
سریع قل اول رو خارج کردن و کلا دو دقیقه از شروع عمل نگذشته صدای گریه بچمو شنیدم و اشک بود که میریخت پایین😭😭😭❤
یه دقیقه بعد صدای گریه قل دوم و بازم گریه از ذوق😭❤
حین همه این مراحل فقط از خدا میخواستم به هرکسی که آرزوی بچه داره بچه سالم و صالح بده🥺🤲🏻✨
دیگه بعدش حالت تهوع گرفتم که به پرستار گفتم و یه آمپول زد تو سرمم که درجا حالمو بهتر کرد، و دیگه بعد بدنیا اومدن بچه ها همه حواسم به صداشون بود و صدای پرستارایی که راجبشون حرف میزدن و فک کنم بعد 10 دقیقه بخیه هامم زده شد...
مامان معجزه💙🧿 مامان معجزه💙🧿 ۱۷ ماهگی
پارت دوم:: اقا اومد باهام حرف زد گفت که کمرمو خم کنم تا پشتمو ضدعفونی کنه میگفت که اصلا نترسم و تکون نخورم منم هرکاری میگفت انجام دادم امپول رو زد اصلا هیییییچ دردی نداشت ولی تا زد عصب پای راستم پرید و یهو ترسیدم ولی بعد از یه دیقه بدنم گرم شد و از شکم به پایین شدم صد کیلو که واقعا حس خوبی بود آرامش داشتم بعد از یه ربع صدای گریه بچمو شنیدم و بهترین حس دنیا رو داشتم اون لحظه کلی بغض و دعا کردم برا همه پسرمو اماده کردن لباس پوشوندن اوردن کنار صورتم و بردن بعد دکترم گفت میخوام شکمتو بخیه بزنم که ده دیقه ایی تموم شد ولی حس کردم داره شکممو فشار میده چون قفسه سینم حس سنگینی یه چیزی که افتاده روم داشتم حس میکردم.. خلاصه تموم که شد منو بردن ریکاوری تا دوساعت اونجا بودم تو بی حسی اونجا هم یبار شکممو فشار دادن که نفهمیدم اونحا همش بهم امپول و سرم تزریق میکردن چون بشدت از بالا تنه داشتم میلرزیدم بعد دوساعت بی حسی داشت میرفت و من دردام داشت شروع میشد که منو بردن تو بخش اونجا هم یبار برای بار اخر شکممو فشار دادن که این یکی یه درد بد سی ثانیه ایی داشت پرستار اومد
مامان نی‌نی مامان نی‌نی ۳ ماهگی
پارت ۳ تجربه زایمان دوقلوها


وارد اتاق عمل که شدم دکترم اومد خیلی صحبت و شوخی کردن که من ترسم از بین بره
و دکتر بیهوشی اومد که آمپول بیحسی بزنه
داشت نخاع کمرم رو چک می‌کرد که من هی ناخودآگاه واکنش نشون میدادم و بهم گفت اگه همینجوری پیش بره بیهوشت میکنم
دیگه دستمو گرفتن کسایی که دستیار بودن و خیلی تاکید کردن چونه ام رو بچسبونم به قفسه سینه ام و کمرم رو قوز کنم و شونه هام رو بندازم پایین
و اصلا و اصلااااا سوزن بیحسی درد نگرفت .. فقط حسش کردم همین
سریع دراز کشیدم دستامو گذاشتن به دو طرف و جلوم رو بستن که دیگه دید نداشته باشم
برام سوند گذاشتن بازم حس نکردم
چندبار تکرار کردن پاهامو هی تکون بدم و نقاط مختلف بدنم رو با ی سوزن کوچولو چک میکردن که ببینن حس دارم یا نه
دیگه کاملا بیحس شدم فقط حرکت دست هاشون رو روی بدنم حس میکردم
صدای ساکشن کردن کیسه آبم رو که شنیدم فهمیدم شروع کردن
کاملا حس میکردم که دارن شکمم رو فشار میدن که نی‌نی ها رو بکشن بیرون
و برای منی که از این چیزا وحشت داشتم خیلییییی باحال بود
خیلی حال میداد نمی‌دونم چرا اینقدر جالب بود برام 😅😅
صدای قل اول رو که شنیدم دیگه خیلیییی احساسی شدم و زدم زیر گریه
سریع گذاشتنش روی سینه هام وقتی قل دوم با فاصله دو دقیقه به دنیا اومد اولی رو برداشتن دوباره دومی گذاشتن رو بدنم
دکترمم خیلی با مهربونی صحبت می‌کرد باهام کلا توجه می‌کرد بهم
قل اول و دوم بر اساس سونو برعکس به دنیا اومدن
یعنی اونی که توی سونو قل دومی بود ، زودتر به دنیا اومد
بعدش گذاشتنشون کنار صورتم و بردن که کاراشونو انجام بدن
کل شکمم رو دکتر کاملا ساکشن کرد
مامان آریا ایلیا محیا مامان آریا ایلیا محیا ۱۱ ماهگی
زایمان سه قلو ها پارت ۳

دکترم اومد و یک پارچه جلوم بستن و دیگه چیزی نمیدیدم فقط حس میکردم شکممو انگار دارن میشورن ضد عفونی میکنن همچین چیزی منتظر بودم ببینم وقتی دارن شکممو میبرن هم حس میکنم یا نه و همین حین واسه اینکه استرسم کم شه برای همه اونایی که بهم سپرده بودن موقع زایمان دعاشون کنم و همه چشم انتظارا دعا میکردم که همچین لحظه ای رو تجربه کنن و بچشونو به سلامت بغل بگیرن 💚
خلاصه همینطور منتظر بودم شروع کنن که شنیدم میگن سر قل اول اینجاست بگیرینش! 😳
اونجا فهمیدم اینا خیلی وقته شروع کردن من هیچی نمیفهمیدم!
وقتی صدای گریه بچم تو اتاق عمل پیچید بی اختیار اشکام می‌ریخت باورم نمیشد انگار تازه همه چی برام واقعی شده بود میتونستم بچمو بغل بگیرمش و ببینمش ❤️
بعد قل دوم و سوم هم دنیا اومدن من داشت دلم آب میشد همش منتظر بودم بچه هامو بیارن نشونم بدن ولی فقط قل اول آوردن نشونم دادن خیلییییی حس قشنگی بود یک پسر سفید و کوچولو با صورت گردالی 😍 و بعد بردنش گفتن دوتا بچه دیگه رو هم بردن بیرون
مامان حامیُ‌هیرا💙 مامان حامیُ‌هیرا💙 ۱۲ ماهگی
پارت دوم تجربه ی زایمانم 🍂
شوهرم رسیده بود منتظر ما بود خواهرشوهرمم اومده بود (با اینکه قهر بودیم)، سریع رفتم اورژانس گفت باید نوار قلب بگیرم، نوار قلب گرفتن و از اونجایی ک آخرین سونو بچه ها سفالیک بودن گفت طبیعیه زایمانت منم لرزش بدنم بند نمیومد . گفت برو دراز بکش بعدش اومد معاینه کرد وقتی معاینه کرد گریم شروع شد و لرزش بدنم بیشتر شد.
خواهرشوهرم اومد داخل بغلم کرد و دلداریم میداد تند تند میگفت گریه نکن قشنگم و فلانم ..
پرستار رفت شوهرمو صدا زد تا خدافظی کنیم و گفت بعدش باید سونو بدی .. شوهرم اومد تا خداحافظی کنیم رفتم بغلش کنم یهو خونریزی شدم در حدی که لباسم کلا کثیف شد رنگش کرم بود ..
پرستار منو نشوند رو ویلچر گفت باید بریم ..
رفتیم طبقه ی بالا دکتر اومد گفت سریع اتاق عمل رو حاضر کنید .
منو بردن داخل یه نفر اومد سوند بندازه ، انداختن سوند اصلا درد نداشت . و بعدش اومدن آمپول بیهوشی زدن اونم اصلا درد نداشت دردش اندازه آمپول عادی بود .
دستامو بستن و یه پرده جلوم کشیدن ،پاهام گرم شد همه ریخته بودن تو اتاق و تند تند کاراشون رو انجام میدادن ،(وقتی بچه هارو میکشید بیرون حس میکردم🥹) قل اول رو برداشت صدای گریشو شنیدم بچم تمیز بود انگار از حموم اومده🥲
قل دومم برداشتن ولی صدا نداشت خونی شده بود و پوستش خشک بود چند تا زد پشتش گریش اومد و سریع بردنش ولی قل اول رو بهم نشون دادن .
ساعت ۱۲ رفتم داخل و ۱ تموم شد .
منو اوردم یه اتاق دیگه هیچکس نبود (ریکاوری) به مدت ۱ ساعت اونجا بودم .هر ده دقیقه یکی میومد و شکمم رو فشار میداد درد نداشت چون بی حسی داشت
مامان معین مامان معین ۱ ماهگی
/سزارین /
پارت دوم تا جایی براتون گفتم که قرار بود ساعت 10 صبح روز پنج شنبه 26 شهریور دکترم بیاد واسه عمل همینکه آمادم کردن رو ویلچر نشوندنم بردن اتاق عمل اونجا دوتا پرستار منو خابوندن رو تخت بعد دکتر بی هوشی اومد بالا سرم بهم گفتن آماده ای گفتم آره در صورتی که وحشت کرده بودم تند تند آیته الکرسی میخوندم همینکه دوتا آمپول زدن به کمرم کلا بی حس شدم دیگه نفهمیدم وقتی شکممو باز کردن فقط لحظه ای که کیسه ابمو پاره کردن صدای ابو شنیدم که پرسرعت ازم خارج میشد وقتی صدای گریه بچم اومد انگار دنیا رو بهم دادن از بغل پرده نشونم دادن همینکه دیدمش از هوش رفتم دیگه چیزی یادم نمیاد تا لحظه ای که بردنم تو اتاق ریکاوری 2 ساعت اونجا بودم همین که چشامو باز کردم دردام شروع شد بی حسی از بدنم رفته بود انگار کمرمو از وسط نصف کرده بودن هر چی به پرستارا میگفتم درد دارم یه چیزی بهم بزنین آروم بشم میگفتن نمیشه باید تحمل کنی خلاصه هر جوری بود تحمل کردم تا اومدن لباسامو عوض کردن و منو بردن اتاق خودم بعد پرستار اومد برام شیاف گذاشت دردم آروم شد این بود تجربه من از سزارین ولی در کل بگم با همه این تفاسیر از انتخابم راضیم درسته الان درد بخیه دارم و میسوزه نمیتونم درست بخابم ولی بازم میگم راضیم 🥲
مامان شاهان💙👶 مامان شاهان💙👶 ۶ ماهگی
پارت ششم زایمان
دیگه رفتم رو تخت چندتا زور زدم گفت آفرین خیلی خوب داری پیش میری سرشو دیدم داشت میومد بیرون قبلش گفته بودن بچه بیاد بیرون میزاریم رو شکمت و شیرش بده ولی وقتی بدنیا اومد گفتن اکسیژن کم آورده چون خودم از درد نمیتونستم نفس بکشم هرچی تنفس مصنوعی آوردن گفتن نفس بکش وگرنه بچه حالش بد نمیشه از درد نمیتونستم و این دردا تو همون یک ساعتی که از ۴ به ۸ رسیده بود دهانه رحمم داشتم
خلاصه در اوردن گفتن مدفوع خورده و اکسیژن کم‌آورده بردن بخش نوزادان و بچمو ندیدم دیگه بعدش انقدر راحت شدم اصلا انگار نه انگار خیلی خابم میومد و زمان زایمان درد نداشتم فقط قبلش که دهانه رحمم باز نمیشد خیلی درد داشتم دیگه اومد واسم بی‌حسی زد و شروع کرد به بخیه زدن که اونم درد نداشت ۶ تا بخیه خوردم تموم شد بهم کیسه آب و جفت و بند ناف نشون دادن خیلی راحت شده بودم ولی نگران بچم بودم که نشونم ندادن منو جابه جا کردن رو تخت دیگه اتاق تمیز کردن دوسه بار اومد شکمم فشار داد که خون و کثیفی ها بیاد شکمم خالی بشه اونجا یکم درد داشتم ولی نه زیاد
دوساعتی طول کشید تا اوردن تو بخش
مامان نینی مامان نینی ۴ ماهگی
تجربه سزارین نیکان سپید پارت ۲
من متاسفانه حالم بد شد ، تپش قلب شدید گرفتم تا ۱۶۰ تا، تنگی نفس داشتم ، که بیهوشی کنارم بود و واقعا هر کاری میکرد حالم بهتر شه، همون اول تهوع گرفتم که بیهوشی برام ضد تهوع زد خوب شدم ، اکسیژن گذاشت فقط توصیه ام اینه که آروم نفس بکشید و استرس نگیرید، من خودم پرستارم سر عمل سزارین هم بودم اصلا ترسی از عمل نداشتم بخواین بترسید بدتره، خیلی زود شاید ده دقیقه هم نشد که بچه رو اوردن همون جا نشون دادن و بردن تمیز کردن باز اوردن گذاشتن رو صورتم ، واقعا اون لحظه همه دردام یادم رفت واقعا می ارزه ، دیگه بعدش برام یه آرامبخش زدن و دکتر بهم گفت داره بخیه میزنه لایه هارو ، بردنم ریکاوری ، اونجا دو بار ماساژ رحمی دادن که چون بی حس بودم درد نداشت، نینی رو اوردن گذاشتن رو سینه ام و خیلی با حوصله تلاش کردن که سینه ام رو بگیره، دو ساعت اونجا بودم و بعد بخش اومد دنبالم ، تو اتاق عمل هم بگید که اتاق خصوصی میخواین، سرتون هم بلند نکنید ک کمتر صحبت کنید
پارت بعدی
مامان دلوین🪻 مامان دلوین🪻 ۹ ماهگی
زایمان پارت ۵


دکتر رفت و من موندم تنها تو اتاق که خدایا چیکار کنم از سزارین هم واقعا میترسیدم ساعت ژرفای ۱۲ شب که یهو یه پرستار سریع اومد تو اتاق و با ذوق گفت بشین رو تخت گفتم چی شده گفت رااااحت شدی دکتر سزارین اجباری بهت داده دختر تو که اینجا مردی بیا برات بزنم برو
استرس وحشتناکی گرفتم ولی رفتم چون طاقتم واقعا تموم شده بودش اینم ناگفته نماند تو اون دو روز ده بار سوند برای ادرار بهم وصل کردن و در آوردن از اونم کلی اذیت شدم و این آخرین سوند بود که برام گذاشتن و بعد گرفتن اثر انگشت به زور هم از همسرم اثر انگشت گرفتن چون همسرم از اتاق عمل واقعا میترسید و بردنم اتاق عمل و من انقد ترسیده بودم نمیتونم جواب بدم تند تند امادم کردن و گفتن خم شم تا اپیدورال بزن که اونقدر که میگفتن واقعا درد نداشت و حتی از آمپولی به باسن میزنن دردش کمتر بود😂
سریع درازم کردن و پارچه جلوم کشیدن هیچ حسی نداشتم و فقط منتظر صدای گریه بچم بودم که بعد چند دقیقه یه صدای ضعیف گریه اومد و قطع شد ترسیدم چرا گریه نمیکنه😁
مامان بردیا مامان بردیا ۱۱ ماهگی
#تجربه_زایمان
پارت دوم _ اتاق عمل
اول که وارد اتاق عمل شدم گفتن روی تخت بخواب به یه دستم دستگاه فشارخون وصل کردن و اون یکی دستم سرم بعد گفت خودتو شب بگیر سوند بهت وصل کنم، من خیلی از سوند ترس داشتم فکر میکردم کلی درد داشته باشه ولی یه سوزش یه لحظه ای خیلی کم داشت که اونم اگه شل بگیری و نفس عمیق بکشید اصلا نمی‌فهمی، من داشتم تند تند نفس عمیق میکشیدم پرستاره گفت خیلی وقته تموم شده چقدر نفس میکشی😂
بعد از اینکه سوند رو وصل کردن کمک کردن بشینم و دکتر بیهوشی اومد یه سوزن زد تو کمرم که اونم مثل این بود که یه لحظه زنبور نیشت بزنه بعدش کم کم پاهام سنگین و بی حس شدن و اومدن یه پرده کشیدن جلوم و دکتر اومد برش داد و بچه رو دنیا آورد من که هیچی حس نمی‌کردم تا جایی که صدای بچه رو شنیدم، همش هم از موقعی بی حسی زدن حالت تهوع داشتم که تند تند بهم ضد تهوع میزدن، فقط یه جا وسطای عمل خیلیییی سردرد شدیدی شدم که دیدم فشارم رفته روی ۱۵ و دوباره بعد چند دقیقه فشارم اومد پایین و سرم خوب شد، بعد از اینکه دکتر بخیه ها رو زد بچه رو آوردن صورتشو چسبوندن به صورتم و بعدش دوتامونو بردن ریکاوری ، تو ریکاوری هم بهش یه کم شیر دادم و بعد آوردنمون بخش،
تا اینجا بی حس بودم و دردی حس نمی‌کردم و تو بخش هم برام مسکن زدن و شیاف گذاشتن بازم زیاد درد خاصی نداشتم فقط موقعی که آوردنم تو بخش پرستار که شکمم رو فشار داد تا لخته خون اگه هست بیاد و رحمم جمع بشه یه لحظه درد بدی گرفت ولی سریع دردش آروم شد،
بلند شدن بعد از دوازده ساعت که سخت ترین قسمتش بود رو تو پارت آخر میگم
مامان دلماه🤍🌙 مامان دلماه🤍🌙 ۱۲ ماهگی