۱۱ پاسخ

عزیزم نگرانیات بجاهستن ولی سعی کن همه خونه روامن کنی من مبلاروبرگردوندم سمت دیوارچون میرفت بالا میترسیدم بیوفته،تی وی زدم به دیوار،تموم گلدوناروجمع کردم تموم کابینتاروبستم پریزایی ک دستش میرسیدچسب زدم روشون،توهم سعی کن چیزایی خطری روازشون دورکنی،واقعادوقلوداشتن اعصاب فولادی میخادخسته نباشی خدایی

شوهرت اشتباه میکنه مگه میشه آدم بشینه بچه ببخشید برینه همه جا؟😂من خودم بیخیالم ولی نه در این حد.بعدشم خدایی نکرده بعضی وقتا اتفاقایی میفته جبران ناپذیره.دور از جون همه بچه ها من همیرم پیش یه دکتری میرفت برا دیسک کمر دکتر مغز و اعصابه واسه همین اینستاشو فالو دارم دیدم چند وقت پیش پست گذاشته بود بچه نو پا پنس خیاطی مادرشو برداشته بدو بدو در رفته افتاده بود پنس رفته بود تو چشمش تا مغزش فرو رفته بود😢عملش کرده بود خوب شده بود .ولی فکرشم جیگر آدمو میسوزونه

وقتی بچه راه میفته خونه باید شبیه مسجد بشه
هرچیزی که ممکنه بندازن روخودشون یا بشکنن و.... باید جمع کنی فدات شم
اینجوری خیالت راحت تره
حتی اگه حواستم نباشه بهشون خیالت راحته چیزی نیست که اسیب بزنه بهشون
خودتم آرامش میگیری

وای عزیزم حق داری خدا قوت و توان بهت بده پسر من ی دونه ست دیوانم کرده
طرز فکر شوهر بی عقل منم همینه دقیقا و من فقط حرص میخورم

آتنام وسایل میگیره وایمیسته منم از صبح تا شب در حال بدو بدوام مثل خودت خسته ام

چرا مردا در مقابل فهمیدن انقد مقاومت میکنن
شوهر منم گاهی کارایی میکنه و چیزایی میگه میخام بزنم خودمو
ما تلویزیونو پیج کردیم تو میز😂ایینه قدی رو هم جمع کردیم

من ک مبلارو چیدم جلو تلویزیون ک دیگه دستش بهش نرسه .. ی دونه آینه تو اتاق خابمون هست اونو باید ی کاری بکنم ب قول تو خطرناک ...
شوهر منم اونجوری میگه گاهی خیلی بیخیاله .. مثلا میگم حواست باشه نیافته میگه بیوفته بدنش سفت میشه

عزیز باید تا میتونی وسایل رو ازدسشون دورکنی وخونه رو براشون امن کنی مثلا تلویزیون رو ب دیوار بزنید باورت میشه من پارسال ناهارخوری و بوفه و تختخواب و گلدون و........ رد کردم رفت چون اعصابم نمی کشید پسرم خیلی شیطونه بخدا چاره داشتم مبل هامونم می‌ریختم دور

عزیزم مردا اصلا فهم ندارن اگه تلویزیون خورد تو سرشون خدای نکرده چی ؟! میدونم چی میگی حق داری خونه را امن کن من کلا تلویزیون و جمع کردم اینه بزرگ داشتم یکیش و پیچ کردم به دیوار یکیش تو اتاق پشت کتابخونس تا جایی که می‌شده همه را جمع کردم که آسیب نزنه به خودش ولی ما خسته ایم کسیم درکمون نمیکنه

خدا صبرمون بده فقط

وا یعنی چی عیب نداره؟چقدر شوهرت ریلکسه
بچه خدای نکرده هزار بار دور از جونش با شیشه و اینه کور میشه یا دست و پاش قطع و پاره میشه

سوال های مرتبط

مامان ساحل🍭 مامان ساحل🍭 ۲ سالگی
جایی مهمونی بودیم دخترم لج امد و جیغ میزد،شوهرمو صدا زدم بیا ببین داره جیغ میزنه.(از شوهرم حساب میبره هم وابستشه هم حساب میبره)تا شوهرم پاشه مادرشوهرم زودتر پاشد امد گرفتش،گفتم مامان بده به باباش،گفت نه ساکتش میکنم،گفتم نه بده باباش،ساحل نباید جیغ بزنه،شوهرم دخترمو گرفت باهاش حرف زد که نباید جیغ بزنی و رفتن بازی کردن و ساکت شد
امدیم خونه،موقعه خواب باز جیغ که گوشیت رو بده بهم هی خاموش روشنش کنم،منم ندادم جیغ جیغ که مادرشوهرم امد بالا😐(طبقه بالاشونیم)در زد شوهرم گفت برو پایین،در رو باز کرد امد تو که بیا رو پای من بخواب،گفتم برای خواب نیست لج گوشی داره،این بین شوهرم ۳ بار بهش گفت برو پایین.منم ساحل گرفتمش بردم با مسواک سرگرمش کردم و ساکت شد و امدیم دخترم دید مادرشوهرم نیست باز داشت لج میومد،شوهرم گفت صدبار بهش گفتم هر صدای امد زرتی نیا بالا،نمیفهمه
🫠واقعا چرا متوجه نمیشه!؟وقتی میگیم نیا بالا و بچه بیشتر لج میاد!؟
اگه دیشب همچین اتفاقی میوفتاد،من اصلا لباسم مناسب نبود که مادرشوهرم ببینتم،به شوهرمم گفتم که من لباس باز نمیپوشم بخاطر اینکه مادرت میاد بالا و من سختمه
مامان محیا و تودلی مامان محیا و تودلی هفته سی‌وپنجم بارداری
تا یادم نرفته اینو بزارم برای مامان هایی که مثل دختر من بدغذا هستن و به زور چیزی رو پسند میکنن🥴 این پنیر میهن برای کودکان عالیه محیا خیلی دوستش داره صبحانه خالی میخوره، امروزم باز گردو رو به منو صبحانه اش اضافه کردم و فهمید و نخورد تف کرد 😑اصلا لب به مغزیجات نمیزنه،حالا از اینور هم مامانم بهم استرس و فشار روحی میده که آرررره تو مادر خوبی نیستی به بچه خوب نمیرسی از اون گردو و بادام بده بچه بخوره جون بگیره و فلان هزاربار گفتم دوست نداره نمیخوره برگشته میگه نههههه تو از تنبلی نمیاری بدی دست بچه😒 آخه مادر من تو مگه هر روز خونه کنی که زحمات منو ببینی؟! چطور بچه نگه داشتن منو ببینی؟! فقط بلدی از پشت تلفن حرف بارم کنی من مادر این بچه هستم هیچکس هم اندازه من به این بچه نمیرسه بخدا ولی خب چیکار کنم بدغذاست بعضی چیزا رو لب نمیزنه، میگه نههه تو بلد نیستی قلق بچه ات رو بهش بدی بخوره😑 وگرنه خوروندن اونا به بچه که کاری نداره، حالا بیا حالیش کن نه این راه درستی نیست بچه از غذا زده میشه و اینا خلاصه حوصله بحث باهاش رو ندارم میگم آره تو راست میگی حق با شماست
مامان ماهورا🦋🌈 مامان ماهورا🦋🌈 ۱ سالگی
شیر خشک شیر خشک شیر خشک شیر خشک شیر خشک
داغون ترینم فقط خداروصدهزار مرتبه شکز میکنم که خودم خونه دارم ورگنه با بچه نمیتونستم یک روز خونه مامانم بمونم از دست این بردار کوچیک بیشعورم یعنی بخدا چقدر امروز اشک ریختم اون ۱۰سالشه دیگه بچه این سن که مغز توی سرش هست بعنی همش داره سر به سر بچم میزاره بچم گریه میکنه منم خیر سرم داشتم خونه مامانم سفارش داشتم درست میکردم همسرم سرکار بود ورگنه میزاشتمش پیش اون فقط همین یک بار بود برده بودمش خونه مامانم برادرم گوشی مامانم دستش بود فیلم میدید بچم گریه میکرد گوشیمو بسونه من بهش گفتم بیا این گوشی منو بگیر همون فیلم تو گوشی من ببیین گوشی مامانو بده بچم گوشی کنو نمیخواسنه همش دادو بیداد میکنه نمیده همش سر به سر بچم میزاره بخدا منم دیکه اعصابی ندارم از دست بچه اونم اذیت این میکنه دیگه با گریه داد از خونشون ا‌مدم در گفتم نمیام تو این خونخ ایقدر اعصابم خورد بود چون مامان بابام هیچی به این پسرشون نمیکن
من بدبخت همش باید بچم گریه کنه از دست اون
مامان مهرسا و مهراد مامان مهرسا و مهراد ۲ سالگی
دیروز ک از بیمارستان مرخص شدم مهرسا مونده بود خونه تو راه دل تو دلم نبود گفتم الان فراموشم کرده خیلی گریه کردم ب شوهرم گفتم یه اسباب بازی چیزی بخر من دست خالی نرم خونه ....وقتی درو باز کردم یه لحظه نگام کرد بعد داد زد ماماااااان و با تمام وجود گریه کرد با تمام وجودش مث آدمی ک یه جایی تمام بغض هاشو نگه داشته ک گریه نکنه ولی یه جایی دیگه نمی تونه بغلم نمی یومد رفت بغل باباش و گریه گریه گرفتم بوسش کردم بعد یکم دلش نرم شد نشستم اومد بغلم نشست سرش رو گذاشته بود رو سینه ام گریه میکرد میومدن ازم بگیرنش جیغ میزد تا چن ساعت هرکس نزدیک من و خودش میشد گریه اش اوج میگرقت می‌ترسید بازم ازم جدا بشه .....ب زور بقیه رو راضی کردم گفتم برید اون ور یکم ترسش بریزه .....اومده بود پیش من خوابیده بود بلند نمیشد بازی کنه ......خیلی سخته دور بودن از بچه خیلییییییییی اینم از کابوسی ک از روز اول بارداریم داشتم و ۳۵ هفته خواب و خوراک نداشتم ک برم بیمارستان چی میشه و خب گذشت .....خدا سایه ی تمام مادر هارو حفظ کنه رو سر بچه ها
مامان فندوق مامان فندوق ۲ سالگی
خانوم ها کمک واقعا دیگه کم اوردم شما بگین من چیکار کنم امروز پدرشوهرم اومد دخترمو برد خونشون که نزدیک همیم تو ی کوچه بعد نیم ساعت اومد که آره چرا به بچه غذا نمیدی خونه ما اومد گشنه بود ی کیک گرفتم همیچن خورد من گریه ام گرفت چرا به بچه غذا نمیدی گشنه میزاریش چون غذا نمیدی بهش نمیرسی لاغر مونده بده بخوره از این حرفا منم اصلا شوکه شدم یعنی چی این حرفا گفتم من به بچم خوراکی نمیدم چون خیلی بد غذاس اگه خوراکی بخوره غروب دیگه شام نمیخوره گفتم خودم خوراکی نمیدم که شام بدم بخوره من امیشه سر غذا خوردن دخترم انقدر حرص میخورم بعد شوارمو صدا کردم گفتم بیا ببین بابات میگه به نفس غذا نمیدم گشنه نگهش میدارم شوهر اکمد گفت این چه حرفیه میزنی مگه میشه ادم به بچه خودش غذا نده از این حرفا منم گریم گرفت گریه کردم کلی شوهزم گفت ولش کن اهمیت نده من میدونم تو چقدر رو بچه حساسی ولی من دلم بدجوری از دستش شکست واقعا نمیدونم چطور به خودش اجازه میده همچین چیزی بگه مگه میشه ی مادر بچشو گشنه نگه داره اخه شب هم داشتیم از هیت میومدیم مادر شوهرم صدای دخترمو که شنید درو باز کرد ی کلوچه دستش بود به دخترم گفت بیا بهت قاقا بدم گشنه نمونی منم اصلا اهمیت ندادم رفتم تو خونه شما بگید من چی بگم به اینا