مادرشوهرم از وقتی زاییدم هوا برش داشته دائم دخالت میکنه پرو شده
همیشه که غر میزنه هیچ
از روز اول گفت پاشو چرا خوابیدی مردم مگه عمل نکردن خودتو لوس کردی پسرمو بدبخت میکنید
محلش ندادم زیاد دیگه کم کم شوهرمو هم پر کرد
مامانم پیشم بود دیگه آخرین اخم میکرد بهش که مثلا زیاد مونده یه شب اومد گفت مامانای اون یکی عروسیم یک شب میم ندن تو دو هفتس اینجایی
نمیدونم نمیزاری کارهاشو خودش بکنه هی گفت و گفت
تا مامانم دو روز بعدش هر کاری کردم نموند رفت
بعد گفت نمیزارم برید خونه مادرت تازه میگه اصلا نمیخوام بزارم نومو ببری اونجا
شوهرمو پر کردن تا ۴۰ روزگی جایی نباید برن دعا میارن رو بچع و...
شوهرم نمیزاره تا ۴۰ برم دست تنها افتادم اینجا
بعد خانوم الان شروع کرده له بچه داری ایراد گرفتن د دائم میگه یکم بزرگ بشه میبرم خونه خودمون یا بعد ۴۰ روزگی بهش یکم غذا میدم
جز اینا نمیدونم لباسای بچه رو با چی شسته خیلی بو میدن متوهاشو هم همینطور
و دم به دقیقه مثلا میاد سر بزنه یهو بدون در زدن میاد تو یه اخم میکنه نگامون میکنه میره خیلی حس بدیه مثلا دارم غذا میخورم یا خوابیدم هر چی کلا یهو مادرشوهرم بالا سرم ظاهر میشه

۱۵ پاسخ

عزیزم ساده نباش یکم دادو بیداد کن

خدابت صبر یده واقعا

در خونه رو قفل کن گلم

قبل بارداری همه بهت گفتیم جواب اینارو یجوری بده که دهنشونو ببندن ودخالت نکنن وگرنه تو بچه داری هم اذیتت میکنن
هنوزم دیر نشده تا کی میخوای اخه هیچی نگی دختر
تباه نکن زندگی خودت و بچتو
رک و جدی جوابشونو بده چراساکتی اخه

مگه با اونا زندگی میکنی؟
بنظرم زودتر ی فکری کن
فردا روز بچتو به خودش عادت میده بهشون وابسته میشه
شوهرت ک پشتت نیست هیچ
بچت هم مدام بهونه اونارو میگیره و خونه اونا میره

والا مادرشوهر اینقد پرو ندیده بودم
کاش تو بارداریت شوهرتو راضی میکردی این ۴۰ روز میرفتی خونه مامانت راحت بودی

مادر شوهرت خونه زندگی نداره مگه همیشه اونجا ست

پاشو دعوا کن چرا ساکتی

چقد رو مخه اعصابم خورد شد سکوت نکن جوابشو بده بیخود میکنه میاد گوه خوری میکنه به اون چه که میخواد بعد ۴۰ روز غذا بده به بچه بهش رو نده هرچی از دهنت اومد بهش بگو

واقعا خدا بهت صبر بده 😕

رو راست و چکشی بهت بگم
چون این اتفاقا رو دیدم اگه بهشون رو بدی و شوهرتم حرف اونا رو قبول کنه کارت سخته


از همین الان بگو این بچتون من رفتم خونه بابام.
بگو این بچه مادرته یا بچه ی من .
منم سر زاچی قبلیم از این دخالت ها بود بالاخره روز هفتم زدم به اون در
ک باشه بچه از خودتو مادرت
شوهرم فهمید ک من جدی هستم بیخیال شد

یعنی چ
چرا اینقدر بهش اجازه دادی ببین تو الان موقعیت عصبانیت و دعوا و این چیزارو نداری ولی باغبونی و روی خوش باشوهرت صحبت کن بگو همونطور ک مادرم رفته مادرتون نبایدبیاد بگو مادرت خیلی عذابم میده شیرم خشک میشه
اصلا جطور اینقد پرو بی ادب هستش چطور تا این حد اجازه دادی
اصلا مادرت‌چرا رفت میگفت دخترمه بتوچه

هرکسی از ی چیزی میناله مال تو میاد دخالت میکنه مال منک اصلا اگ صدسالم خونه مامانم نباشم نمیگ پاشو بیا ازخداشم هس دوروز رفتم خونه خودم ک مثلا اون جمم کنه انگار ن انگار هروز مینداخ میرف کوچه بازار ب دور زدن

وایییییییب چقدررپ اعصابههه
اینا به کنار چجوری به بچه چهل روزه میخوادچیزی بدهههه

خدا آدمو نجات بده از دست چنین ادمایی

منم همینطور بچه منم همینطور 🥲🥲🥲

سوال های مرتبط

مامان دو تا جوجه🐣❤️ مامان دو تا جوجه🐣❤️ ۶ ماهگی
خانما شوهر من خیلی به حرف پدر مادر و برادر بزرگشه چیکار کنم خسته شدم دیگه ، هر شب وقتی از سرکار میاد خونه قبل اینکه بیاد خونه میره خونه ننش اول میره اونجا بعد میاد خونه ، اینش به جهنم خیلی به حرف پدر مادرشه دکتر به من گفت ۱۰ روزگی بخیه هام رو بکشم من ۱۴ روزگی کشیدم ی شب با شوهرم رفتیم که بکشیم چون دیر وقت بود دکتر ها بسته بودن فردا شبش شوهرم به باباش زنگ زد باباش گفت نمیخاد ببری دکتر ببرش بیمارستان میکشه خرجشم کمتره ، موقعی که باردار بودم هربار میرفتم دکتر هم به باباش میگفت هم به برادرش یعنی قبل اینکه من برم اونا خبردار میشدن ، ی دست مبل میخاستیم بخریم باباش اجازه نمیداد چون خوشس نمیومد از مبل نمیزاشت مام بخریم شوهرم انقد گفت تا راضی شد شوهرم رفت خرید ی چی برای خونه میخایم بخریم از باباش اجازه میگیره تا باباش اجازه نده برای من وسیله خونه نمیخره، باباشم اینجوریه که سر شوهرم و برادر شوهرم خونه ساخت همه وسایل خونشو عوض کرد همه چی گرفت برا خودش اون موقع ما هرچی میخایم بخریم میگه ن لازم نیست و اجازه نمیده تو انتخاب اسم بچه هام دخالت کرد و اسم گذاشت تو ختنه پسرمم داره دخالت میکنه و به شوهرم میگه تا دوسالگی ختنه نکن دو ساله شد ختنه کن هرچی میگم اون موقع دیره بچه اذیت میشه میگه ن و قبول نمیکنه چون باباش بهش گفته
مامان 🍓Liana🍓 مامان 🍓Liana🍓 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 1


حدودا ساعت۶ صبح بود که دردام شروع شد در حد پریودی خیلی کم هر ۷ دقیقه یه بار ۶ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد گفتم حتما دردام تازه شروع شده تا ساعت ۳ بعد از ظهر صبر کردم و نرفتم بیمارستان ۳ ظهر وقت دکترم بود رفتم سونو بچه رو نشون بودم که گفت مایه بچه کمه بستری مینویسم ساعت ۵ رفتم بیمارستان بستری شدم معاینه کردن گفتن ۱ سانتی بعد از نیم ساعت گفتن ۲ هستی آمپول فشار رو زدن دردام شروع شد هر ۵ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد رفته رفته شدید تر شد هر ۳ دقیقه یه بار میشد اومد معاینه کرد گفت ۲ سانتو نیمی گفت تا صبح شاید زایمان کنی رفتم دسشویی مدفوع داشتم رفتم دردام خیلی شدید بود مامانم هی کمرمو ماساژ میداد بعد یکم راه رفتم بعدش دوباره رفتم رو تخت که دردام قابل تحمل نبود خیلی زیاد شد زور اومد بهم زور زدم کیسه آبم پاره شد به مامانم گفتم نگاه کرد گفت همراه با خون هست رفت ماما رو صدا کرد اومد گفت بچه داره میاد مامانمو بیرون کردن اینم بگم نفس عمیق خیلی تاثیر داره تو زایمان حتما انجام بدین
مامان مرسانا مامان مرسانا ۱۵ ماهگی
دومین متن
بعد از ترکیدن آماده شدیم رفتیم بیمارستان بدون کوچکترین دردی که واقعا خودم میترسیدم هی دعا دعا میکردم که درد بیاد ولی اصلا انگار نه انگار تو طول مسیر ازم چند باری آب به اندازه زیاد ریخت تا برسم بیمارستان رسیدیم و بستریم کردن بیمارستان بهارلو تهران یه اتاق بردن که فقط خودم بودم آوردن بهم سرم وصل کردن و یه آمپول هم از کنار پام زدن و چند تا آمپول هم به سرم ساعت ۱۲:۳۰ بستری شدم تا ساعت ۱:۳۰ تو اتاق تنها حوصلم سر رفت هیچ دردی هم هنوز نیومده بود به ماما گفتم میشه مادرم بیاد حوصلم سر رفت رفت گفت مامانم اومد با آبمیوه و خرما که از قبل گفته بودم بگیرن بعد آروم آروم دردام شروع شد چون مادرم کنارم بود دیگه ماما نموند پیشم می‌رفت چند دقیقه یه بار میومد سر میزد بودن مامانم خیلی خوب بود تا دردام شدید شد ماما گفت برو به شکم و کمرت آب بگیر که این کار خیلی خوب بود درد رو کمتر میکرد با زیادشدن دردام چون از قبل درخواست اپیدورال کرده بودم معاینه کرد گفت فعلا ۳ سانتی باید تا ۵ برسی تا بگم دکتر بیاد بزنه با سختی و تحمل درد زیاد به ۵ رسیدم گفتم بگو بیاد دکتر بزنه که گفتن دکتر تو اتاق عمله گفتیم بیاد دوباره یک ساعت درد افتضاح کشیدم تا دکتر اومد معاینه کرد گفت ۷ سانتی دیگه نمی‌زنم خون ریزی داری شدید وضعیت بچه هم خوب نیست حالا بچه هم نیومده بود جلو هی موقع دردام گفتن زور بزن تا بچه رو بکشیم بیاریم جلو سخت بود ولی خدا کمک کرد از پسش بربیام حدود نیم ساعت تلاش کردن تا بچه رو بیارن جلو بعدش بچه اومد بیرون خدا رو شکر بعد از اومدن بچه تمام دردا تموم شد چون از زایمان قبلیم تا الان ۱۰ سال گذشته بود سر اون خیلی سخت شد و