اعصابم خیلی خورده
خانواده شوهرم هرکاری دوست دارن با دخترم میکنن و نتیجع اینکارشون چندبار دلدرد شدن دخترم بوده که بخدا از درد جیغ میکشیده و حتی با شربت هم خوب نمیشده یا یکدفه زمانی که بندنافش وصل بود خااهرشوهرم با وجودی که گفتمش بازم ناف دخترمو دستکاری کرد که وقتی رفتم خونه دیدم خونی شده و وقتی گفتمش گفت از اول خونی بوده! خاهرشوهردیگم شیمی درمانی میکنه و خونه مادرشوهرم میمونن و دکتر خودش گفته نباید تا چند روز نزدیک کودک بشه که بدنش سم خارج میکنه و خیلی برای بچه خطرناکه و توقع دارن من حرف دکترو نادیده بگیرم و دخترمو ببرم پیششون چندشب پیش زنگ زدن میخوای بری دکتر دخترمونو(بچمم بچه خودشون میدونن نه من) بیار ما نگهش داریم هرچی گفتم ن مرسی خیالم راحت نیس اینطوری با خودم میبرمش انگار نمیفهمیدن فقط حرف خودشونو تکرار میکردن گفتم خبر میدم و نبردمش حالا مادرشوهرم ب شوهرم گفته قراره خاهرشوهر بزرگم زنگم بزنه دعوام کنه که براچی به حرف دکترایی که نمیفهمن گوش میدم و دخترمو نمیبرم پیش خاهرشوهرم و دعوام کنه که وقتی زنگم زدن بچه رو بیار بزار پیش ما برو براچی نزاشتمش😐 یعنی اختیار بچه خودمو ندارم؟ باید هرچی برای بچم گفتن بگم چشم حتی اگه خدایی نکرده به قیمت جون بچم بود؟وقتی پیش خودم هرچی میگم فلان کار و نکنید و انگار نه انگار کار خودشونو با بچم میکنن و یه بلایی سرش میارن وقتی خودم نیستم میخوان چکارش کنن!
شما بودید میتونستید با خیال راحت بزاریدش پیششون؟
حرصم گرفته که چون اختیار بچم دست خودمه میخوان زنگ بزنن دعوام کنن که اختیارشو بدم دست خانواده شوهر...

۱۸ پاسخ

لعنت بر همچین خانواده هایی که با نشون دادن علاقه شون میرینن به اعصابمون

خانواده خودتو شوهر نداره ک ! دکتر چیزی نمیفهمه ؟ جالبه

اصلا رو نده و سر حرف خودت بمون،یکم ک بگذره ببینن به حرفاشون اهمیت نمیدی و کارخودت رو میکنی بلاخره از رو میرن

عزیزم خونواده منم اونجوری هستن 🥲ولی من هی تذکر میدم اونجوری نکنید اینجوری نکنید بچه رو به هیچ وجه بهشون نمیسپارم یه بار خیلی اصرار کردن که با شوهرم برم بگردم بچه رو بزارم پیششون ولی گفتم نه شما رو اذیت میکنه با خودم بردم 😁

عجب ادمی هست شوهرت باید جوابشونو بده کاری خوبی کردی اصلا نزار پیش اونا تا جایی میتونی کم برو رفتی نزار زیاد نزدیک بشن بچه خودته خودت میدونی چیکار میکنی نمیکنی من اصلا نمیزارم پیش کسی چه بمونه به کسی ک اعتماد ندارم زنگم زد بگو خودم میدونم چیکار میکنم

منم خونه پدرشوهرمم امروز اومدم دیدم دخترمو دم پنجره رو ب خیابون گرفته شوهرم با استرس کنارش بود گفتم نبرید دم پنجره شوهرم میگه چیکارکنم هرچی میگم بابا گوش نمیده منم رفتم بچه رو از بغلش گرفتم گفتم باباجان بچه شوخی بردار ک نیست خدای نکرده از دستت بیفته از طبقه سوم چی
تعارف نداشته باش سربچه

بیخود کردن بچه خودته زحمتشو تو میکشی تو ۹ ماه تو شکمت نگه داشتی تو درد زایمان تحمل کردی ب اونا مربوط نیست فقط یجوری رفتارکن شوهرت پشتت باشه تمومه

پیش شوهرت حرف بد بهشون نزن و بی احترامی بهشون نکن وگرنه حساس میشه و طرف اونا رو میگیره اونو قانع کن که رفتارشون بده و به ضرر بچه خودتم کم برو اونجا

خدا لعنتشون کنه،تو خوب کاری کردی نزاشتی پیششون از این به بعدم نزار فقط سعی کن شوهرت رو با خودت همراه کنی از راه درد دل کردن،گریه کردن ،تامینش کردن هر کاری که میدونی شوهرت رو میتونی با خودت همراه کنی
زنگ هم زدن به آرومی بگو نمیتونم بیام کار دارم تنهاییم دلم راضی نمیشه بذارم پیش کسی حتی اگه اون کس مادر خودم باشه بهشون بگو اتفاق یه بار میفته اگه بیام دخترم خدای نکرده چیزیش بشه دیگه غیر قابل جبرانه، با تمام احترامی که بهتون قائلم شرمنده نمیتونم بیام شمام دیگه اینو از من نخواین

بگو دکترا درس خوندن یچیزایی میدونن بعدا ۹ ماه زحمت کشیدم کی درد کشیدم بگو یکسال زحمت کشیدم ک شما اینجوری کنید

خانواده شوهرم منم اونجوری بود من گفتم هرکس اختیار بچه خودشو داره هر اختیار ادب کردن بچه شو داره بگو من نمیتونم بچهمو ب هرکس بسپرم

مخصوصا درمورد شیمی درمانی منم بودم‌نمیبردم.ولی سعی میکردم یجوری بگم‌مخصوصا الان مریضه دلش نشکنه..و اختیار بچت دست خودته.شوهرتو قانع کن.حساسش نکن.بعدم تا وقتی مستقیم باخودت دعوا نکردن وارد دعوا نشو..دوس نداری نرو.کم‌کم‌میفهمن..بعضیام عمدا وقتی میگی یکاری نکن‌میخوان نشون بدن که بچه اونام هست و انجام میدن.حساس نباش.درکت میکنم‌چون همینقد وسواسم رو بچه.

عجب.

کار خوبی کردی نبردی و نبر
ب شوهرت هم بفهمون ک ضرر داره براش بزار اون جلو بیفته بگ ن برا بچم ضرره
یاحتی بگید بردیم دکتر پرسیدیم دکتر گفته نبرید پیشش بدنش واکنش نشون میده

باید شوهرت باهاشون برخورد کنه

دقیقا عین خانواده شوهرم
پسرمو میخام غذا خور کنم دکتر گفته غذا خور کنم اونا رنگ زدن که حق ندای غذا خور کنی ما صلاح میدونید از شش ماه به بعد غذا خور کنی منم گفتم بهش من ربطی ندارد میگ حرف دکترای احمق رو گوش نده بعد حرف احمقای مثل اونا رو گوش بدم

اصلا نزار جز خودت به هیچکس اعتماد نکن

به کسی ک مواظب نیست اطمینان ندارم اصلا نمیزارم

سوال های مرتبط

مامان نورچشمی🩷 مامان نورچشمی🩷 ۱۰ ماهگی
اینکه میگن هیچ کار خدا بی حکمت نیست واقعا درسته
مثلا من هیچی از بچه داری نمیدونستم دیگه چه برسه نوزاد نارس
کسی هم نمیتونه کنارم باشه
یکی از لطفایی که خدا بهم کرد این بود که بچم وقتی دنیا اومد تا ۱۰روز دستگاه بود
اونجا ماما و پرستارا مجبورت میکنن که ترساتو کنار بذاری
از طرفی چون تعداد بچه ها زیاده باید خودت بیشتر کارای نوزادتو انجام بدی
منی که هیچی بلد نبودم
یادمه یه روزپرستار وقتی میترسیدم دست و پای بچه گیر کنه وقتی میخوام از اون جعبه بیارمش بیرون بهم تشر زد و گفت خانوم آپلو که نمیخوای هوا کنی بچتو بیار بیرون
اونجا مجبور شدم از روز اول با وجود درد بالا سر بچم باشم هیچکس نه خودمو خودم
روز پنجم به خودم اومدم دیدم من ترسو بچمو زدم زیر بغلم خم شدم از تو کمد زیر دستگاه با یه دست دیگم دستمال برمیدارم
خلاصه که از همینجا میگم خدایا شکرت که ازم یه مادر مستقل ساختی بعد فرستادیم برم بیرون
الان به جرعت میتونم بگم همه چیزو تو اون ده روز یاد گرفتم
خدایا عاشقتم
مامان فندق مامان فندق ۳ ماهگی
مامانا تو رو خدا بیاید بگید من چیکار کنم
من بچم آروم بود ولی شبا نمیخوابید از بس کسیو نداشتم نمیدونستم بچه تا چند ماهی خواب شد نداره
۲۸ روزش بود که از بی کسی بردمش خونه مادرشوهرم ک کمکم بده خودش تنهاعه ولی خب با من خوب نبوده هیچوقت چون فکر میکنه پسر آخرش که همیشه پیشش بوده رو ازش دزدیدم 🤦‍♀️
بعد کلا آدم شنیدن از اینور و اونور دعا و جادو اینا زیاد میکنه🙁
خلاصه من بچه رو بردم ولی بچه به روز خوابش خوب بود فقط شب نمیخوابید منم واقعا این ۲۸ روز خسته بودم بردمش اونجا شب
با فردا صبحش بچه رو برد با دست آب پاشید توصورتش
بعد اومد نشست گفتش که خونه ما پری داره و خواستیم احضارش کنیم فلا بالا سر بچه این حرفا رو میزد اونروز بچم چشم رو هم نزاشت
شبنم رفت پیش دعا نویس یه وردی آورد که اینو داده گفته مادر تو گوش بچش بخونه فقط آروم میگیره
از اونروز بچم اصلا پیشم آروم نمیگیره دیگه سینمم نگرفت
نزدیک سینم میشه گریه میکنه پیش همه میمونه پیش خودم فقط گریه میکنه تو خونه خودم تو خونه خودم بیقراری میکنه خواب نداره حتی روز
یه روزم بغلش بود هی تو گوش بچه کوچیک میخوند که فقط مامانبزرگ و بابا رو دوست داشته باش مامانو دوست نداشته باش
خیلی ام از این موضوع که بچم پیشم آروم نیست موقعی شنید خوشحال شد
تو رو خدا بگید من توهم زدم یا کاری کرده چیکار کنم حالا😭
خدایا خودت ب داد منه بی کس برس😭