۶ پاسخ

زود به زود بزار عزیزم

🤣🤣شوهرت فکرکنم رفته بود وزنه بزنه بتونه بچه رو شبا بغل کنه بچرخونه

فقط تند بزار آخه یادمون میره بعضیا میان ی پارت میزارن میرن دیگه یادشون میره ازبقیش

وزن بچه چندبودموقع تولد

خب بعدش 🥲

ای بابا بقیه کو پس🫩

سوال های مرتبط

مامان اورهان و لیمو🍋💛 مامان اورهان و لیمو🍋💛 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان اول_طبیعی
میخام امروز تجربه زایمان طبیعیم سر پسر اولم براتون بزارم
اخرای۳۶ هفته بودم که کم کم درد پریودی داشتم! اما هیچ تجربه ایی نداشتم و نمیدونستم درد زایمانه چون شنیده بودم ک ماهای اخر ادم درد زیاد میگیره…خلاصه صبح ۳۷ هفته بودم ک ترشح داشتم، بعد هر از گاهی. یدرد میگرفت ک اونقدر زیاد نبود بخوابم توجه کنم شب ساعت۳ نصفه شب بود دردم زیاد شد ب. مامانم گفتم مامان من درد دارم مامانم میگفت اخراشی نترس هیچی نمیشه نیم ساعت نکشید تا خواستم بخوابم یهو کیسه ابم پاره شد ساعت۴ بود ک رفتم حمام، شیو کردم، اومدم مژه گذاشتم ،ارایش کردم همسرم بیمارستان شیفت بود پر از استرس هی زنگ میزد راه افتادی اومدی من میگفتم اسنپ نمیگیره ولی داشتم اماده میشدم😂 خلاصه ساعت۵ از خونه دراومدیم و انقدر ترافیک بود که ساعت۸ اینا بود رسیدم تهران بیمارستان… توراهم ب شدت درد داشتم هی میگرفت ول میکرد! در حدی ک جلو راننده اسنپ روم نمیشد جیغ بزنم صندلی رو. فشار میدادم دهنمو میبستم…رسیدم بیمارستان فوری معاینم کردن گفتن ۸ سانت بازیییی چجوری؟ گفتم هیچی فقط من ورزش زیاد انجام میدادم….
مامان امیرعلی🫶👑 مامان امیرعلی🫶👑 ۱۱ ماهگی
مامان جوجه کوچولو مامان جوجه کوچولو ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۱
بیمارستان مهر زايمان کردم دکترم فاطمه مسگر پور بودن
ماما همراه نگرفتم کلن
بجاش اپیدورال گرفتم ک خدا رو شکر خیلی راضی بودم
۳۹هفته و ۶روز زایمان کردم
ساعت ۷صبح بود که من یه کوچولو حس پریودی بهم دست داد ن دردی داشتم ن هیچی فقط یع لحضه حس درد پریودی بهم دست داد و ول کرد
منم گفتم چیزی نیست گرفتم خوابیدم از شبش هم اسهال شده بودم ک فکر کنم مربوط به شروع درد زایمان بود
ساعت ۸یهویی تو خواب از درد پریدم ک دردام هر ۵دقیقع بود
هول کردم سریع از جام بلند شدم رفتم حموم کردم یکم کارای خونه رو انجام دادم زنگ زدم شوهرم از سرکار اومد مادرم اومد ک سریع بریم سمت بيمارستان ک دیگه کلن دردام ول کرد و دیگه نگرفت🥴😑
تا ظهر هیچ خبری از درد نبود و کلن ما امید شده بودم ک درد زایمانم شروع شه از زایمان با امپول فشار هم خیلی میترسیدم...
خلاصه ناهار ساعت ۲ خوردم ناهار هم سوسیس تخم مرغ خوردم🙄
چون از قبلش وقت نگردم غذا درست کنم مشغول حاضر شدن و کارا بودم
همین ک سفره پهن کردم دوباره دردا شروع شد و منم خوشحال شدم سریع غذا خوردم و لباس پوشیدم رفتیم سمت بيمارستان
فاصلمم تا بيمارستان یه ساعت بود
ساعت ۳ونیم رسیدم بیمارستان و معاینه کردن گفتن ۳سانتم سریع بستری کردن
از قبلش هم معاینه شده بودم ک گفتن کلن بسته هست اونجا یهویی۳سانت شده بودم
خلاصه بستری کردن و سرم بهم وصل کردن و به امپول فشار هم زدن تو سرم
مامان فسقلی مامان فسقلی ۱۶ ماهگی
خب منم اومدم تجربه زایمانمو بگم بهتون😍
من دقیقا ۳۸هفته بودم ک تصمیم داشتم طبیعی زایمان کنم و رفتم معاینه لگن شدم ک خیلی واسم دردناک بود حالا معاینه تحریکی نبود و بعد اون لکه بینی داشتم و بخاطر درد معاینه از لحاظ روحی خیلیییی بهم ریخته شدم تا ۳ روز حالم بد بود بعد با خودم گفتم من قراره زایمان کنم ک خیلی از عوارض و نداشته باشم پس وقتی با معاینه انقد حالم بده حتما بعد زایمان بدتر میشم جوری بودم ک میگفتم من بعد زایمان خودمو میکشم ک دیگ خانوادم گفتن برو سزارین منم منتظر ی جرقه بودم سریع رفتم پیش دکتر خودم و واس فرداش وقت زایمان گرفتم و درسته عمل بود ولی خیلی استرس نداشتم و سریع وسیله هارو اماده کردیم و رفتیم بیمارستان سوند اصلا درد نداشت و یه حس بد داشت تو اتاق عمل هم هیچییی نفهمیدم فقط تهوعی ک داشتم اذیتم میکرد ولی چون ناشتا بودم فقط عوق میزدم بعدشم ک اوردنم بیرون ماساژ رحمی چندتای اولو اصلا نفهمیدم ولی دوبار ک ماساژ دادن درد داشت ولی ن اونجور ک میگفتن با ی دست اروووم ماساژ میدن بعدم ک گفتن راه برو من سعی میکردم خیلی نترسم دردناک بود ولی ب خودم میگفتم اینم میگذره پمپ دردم نداشتم فقط بدیش این بود ک بیمارستان مسکن نمیدادن دیگ خودم قایمکی رفتم ی مفنامیک خوردم و شبو خوابیدم ولی بدون مسکن یکم سخته
مامان کارن کوچولو🤱🏻🩵 مامان کارن کوچولو🤱🏻🩵 ۸ ماهگی
تجربه زایمان
#پارت_پنجم

از ساعت ۶ بخاطر دردایی ک داشتم کمرو پاهام میلرزید (میگن وقتی ۸با ۹ سانت باشی و نزدیک زایمان باشی این لرز میاد که برای من تو همین ۲ سانت میلرزیدم) ربع کم ۹ بود که از کمر بی حسم کردن اما من مدام میلرزیدم بااینکه از کمر ب پایین گرمو بی حس شدم اما این لرز باهام بود تا دو‌ ساعت بعد عملم
سریع دکترم اومد ک خداروشکر دکتر ماهری بود و سریع شروع کردن از سایه متوجه میشدم ک چخبره و فشارو روی شکمم حس میکردم بااینکه بی حس بودم یکم گذشت ک صدای بچم بلند شد و من اشکام میریختن🥹😭 اینقد گریه کردمو خداروشکر گفتم که بچم سالمه…فقط اشک میریختم و به روزی ک گذرونده بودم فک میکردم ک اینهمه سختیو درد کشیدم تا زایمان کنم اما سزارین قسمتم شد بعدش دیگه بردنم ریکاوری و همسرم اومدو کلی قربون صدقم رف و من اشکام میریخت دیگه بی حس بودم دردی حس نمیکردم بعدش ک بی حسی رف زخمم درد می‌کرد ک پمپ درد گرفتم ک زیاد تاثیر نداشت اما خب دردش ب اندازه ی دردی ک موقع طبیعی کشیدم نبود
مامان جوجو ممد مامان جوجو ممد ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۱

خب براتون بگم ک از روزی که فهمیدم باردارم همش میگفتم من باید طبیعی زایمان کنم و برام خوبه و عوارضش کمتره و ...
خلاصه ک چون عمل آپاندیس هم انجام داده بودم قبلا واقعا دوس نداشتم دوباره شکمم پاره بشه و ردش بمونه و کلی درد
تمام کلاس های بارداری و زایمان از ۱۶ هفته تو مرکز خصوصی شرکت کردم مامای خصوصی گرفتم و ماماخصوصی فقط بیمارستان قمر ک خصوصیه میومد منم گفتم اشکال نداره دیگه هزینه ماما خصوصی میدم هزینه بیمارستان هم چون تکمیلی داریم چیزی نمیشه
گذشت تا رسیدم ب هفته ۲۸ رفتم سونو گفتن نینی بریچ
کلی گریه کردم ک ن من میخوام طبیعی زایمان کنم و این چرا بریچه خلاصه ک دور و بری ها همه میگفتن برو سزارین تو بدنت نمیکشه تو طبیعی حتما خواست خدا بوده ک بریچ شده دیگه
دیگه پیش ماماخصوصی نرفتم افتادم دنبال ی دکتر متخصص زنان ک کارش خوب باشه و خلاصه کنار اومدم با سزارین
۳۲ هفته مجدد رفتم سونو ک گفتن سفالیک شده و کار من شده بود گریه ک من میخوام سزارین کنم
دیگه ن دکتر رفتم ن ورزش کردم بین دوراهی مونده بودم
گذشت و گذشت رسیدم ب آخرای ۸ ماه همش استرس زایمان هرشب گریه و کابوس اصلا نمیتونستم کنار بیام با هیچکدوم
رفتم سونو گفتن وزن نینی کمه واسه زایمان طبیعی عالیه
دیگه تصمیمم گرفتم گفتم طبیعی زایمان میکنم حالا ک بچه ریزه
زایمان طبیعی زایمان سزارین